آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید
‏نمایش پست‌ها با برچسب راز اقلیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب راز اقلیت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

من وجود دارم: مت باومر؛ سکسی ترین مرد سال 2011 د‌ر تلویزیون!

راز اقلیت (شماره ششم، تیر و مرداد 92)

تقریبا به تازگی چهره‌ای جدید در آمریکا متولد شده است. چهره‌ای جذاب که خیلی زود دل بسیاری از دخترها (و پسرهای) جهان را ربود! گرچه با آشکارسازی زود هنگام خود، بیش از نیمی از عشاق خود را ناامید کرد! مَت باومِر[1] با بازی حرفه‌ای خود در مجموعه تلویزیونی یقه سفید[2]  شهرت زیادی برای خود دست و پا کرد. از آنجا که به تازگی شبکه‌ی فارسی وان شروع به بخش این سریال به صورت دوبله به فارسی کرده و این نام کم‌کم بین ایرانی ها نیز شنیده می‌شود (بدون اینکه از هویت جنسی او مطلع باشند)، این شماره از "من وجود دارم" را به این هنرمند اختصاص دادیم.
پرهاما

مت باومر؛ سکسی ترین مرد سال 2011 در تلویزیون![3]


زندگی شخصی
شاید با شنیدن نام تگزاس، آخرین چیزی که به ذهنتان خطور کند، شهر پرورش هنر و هنرمند باشد، اما مت، بازیگر مشهور آمریکایی، حدود 36 سال پیش[4] در همین ایالت چشم به جهان گشود و تا دریافت لیسانس هنرهای زیبایی خود، در این شهر ماند. سپس به نیویورک  نقل مکان کرد. او یک خواهر و یک برادر دارد. وقتی 16 ساله بود خودروی برادرش را برای یک دور زدن برداشت و نتیجه‌ی کارش پنچر شدن خودرو بود! در سال 2013 مت دومین انسان جذاب و سکسی جهان توسط انتخاب مردم توسط سایت افتر الن و د بک لات[5] شد. وی اولین مرد جذاب جهان و تنها بعد از فرد شماره ی یک، جنیفر لورنس[6] قرار گرفت.

زندگی هنری
او کار هنری خود را با سری مجموعه‌های نور هدایت بخش[7] آغاز کرد. همچنین سال 2012 در فیلم کمدی-درام مایک جادویی[8]   نیز هنرنمایی کرد و به خاطر آن نامزد دریافت جایزه‌ی بهترین لحظه‌ی موسیقیایی از طرف ام‌تی‌وی شد.[9]  مت بیشتر در سریال‌ها نقش آفرینی کرده تا فیلم‌های سینمایی، از جمله فیلم‌های او نقشه‌ی پرواز [10] در کنار جودی فاستر[11]، سر وقت[12]  در کنار جاستین تیمبرلیک[13]، مایک جادویی در کنار چاینینگ تاتوم[14] و ... اشاره کرد. او همچنین در سریال گیلی[15] به عنوان بازیگر مهمان حضور داشته است.
مت مدل عکس روی جلد رمان (بزرگسالان) پسران رنگین کمانی[16] به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی[17] انتخاب شد. باومر در تاتر هم حضور پررنگی دارد. 8، رومو و جولیت، ویلای آمریکایی و ... از جمله‌ی آن‌ها است. وی در دو پیام بازرگانی برای تویوتا و آشپز مایل[18] نیز حضور داشته است. مت برای هنرنمایی در هر قسمت سریال یقه سفید (در سال 2009)، مبلغ صد هزار دلار دریافت کرد.

آشکار سازی
مت با جدا کردن زندگی خصوصی‌اش با شخصیت عمومی خود مشکلی ندارد اما پنهان کردن و جدایی آن‌ها در مصاحبه با ‌ای‌نیوز[19] کار خیلی سختی است! "من واقعا هیچ وقت تلاشی برای پنهان کردن چیزی  نکردم. اما مواردی بودند که گذشته‌ی خودم را برای مجله‌هایی که به نظرم بیوگرافی شما را روی دیوار سرویس بهداشتی قرار می‌دهند، آشکار نکردم."
مت در هنگام دریافت جایزه‌ی انسان دوستی استیو چیس[20] به هویت جنسی خود به طور رسمی و آشکار اشاره کرد همچنین هنگام دریافت جایزه‌ی نسل جدید هنر و فعالان[21] از حمایت همیشگی شریک زندگی‌اش، سایمون هالز[22]، برای عشق بدون قید شرط‌اش تشکر و اضافه کرد که او به این موضوع به عنوان یک سد نگاه نمی‌کند چرا که هویت جنسی او خدشه‌ای به استعدادهای بازیگری‌اش وارد نخواهد کرد.
مت قبل از آن در سال 2010 و هنگامی که مصاحبه‌کننده‌ی یک مجله در مورد شایعه‌هایی در مورد همجنسگرایی او سوال پرسید از جواب دادن طرفه رفته بود: "من هرگز به آنها اهمیتی نمی‌دهم. من در زندگی خصوصی‌ام کاملا خوشحال و موفق هستم"

جوایز و فعالیت‌های اجتماعی
مت در سال 2012 موفق به دریافت جایزه‌ی انسان‌دوستی استیو چیس به علت فعالیت‌هایش برای مبارزه با ایدز شد و در این رابطه گفت: "دنیای من مبهوت تحقیقات برای قلب سالم فقط برای تاریخچه اچ‌ای‌وی و ایدز شد."
همچنین جایزه‌ی الهام را از GLSEN که یک موسسه‌ی آمریکایی است که به دنبال پایان دادن به تبعیض، آزار و اذیت و قلدری کردن بر اساس گرایش جنسی، هویت جنسی و بیان جنسیتی در مدارس است، دریافت کرد و خود و شریک زندگی خود را مفتخر دانست که این جایزه را دریافت کرده است و اضافه کرد: "وقتی من در دبیرستان بودم هیچ پناهگاه امنی برای بیان گرایش جنسی نبود" همچنین ادامه داد: "وقتی این اتفاق میافته که شما اجازه ندارید در مورد اینکه کی هستید صحبت کنید، در مورد یکی از معتبر ترین و قابل اعتماد ترین بخش‌های وجودی خودتون، اینکه عاشق چه کسی هستید یا چه کسانی برای شما جذاب هستند. موسسه GLSEN به بچه های سراسر این کشور، این دید و اعتبار را می‌بخشد."
مت علاوه بر لذت بردن از زندگی خصوصی موفق خود با همسر و سه فرزندش، زندگی هنری موفقی نیز دارد. هم اکنون منتظر اکران داستان زمستان و ایستگاه فضایی 76[23] است و در حال هنرنمایی برای فیلم تلویزیونی قلب معمولی[24] است.

در مورد مت:
تاریخ تولد: 11 اکتبر در بهار سال 1977. تگزاس – آمریکا
افراد خانواده: سایمون هالز (همسر)، کیت، واکر و هنری[25] (فرزندان)
عادات مورد علاقه: فوتبال، بیسبال، تنیس و نواختن گیتار
قد: 182 cm ، رنگ چشم: آبی، رنگ مو: قهوه ای
ماه تولد: میزان (Libra)
ملیت: آمریکایی

منابع:




[1] Matthew Staton "Matt" Bomer
[2] White Collar
[3] Buddy TVبر اساس انتخاب
[4] یازدهم اکتبر 1977
[5] AfterEllen.com - TheBacklot.com
[6] Jennifer Lawrence
[7] Guiding Light
[8] Magic Mike
[9] MTV Movie Awards
[10] Flightplan
[11] Jodie Foster
[12] In Time
[13] Justin Timberlake
[14] Channing Tatum
[15] Glee
[16] Rainbow Boys
[17] Jason Carrillo
[18] Chef Michael’s
[19] E! News
[20] Steve Chase Humanitarian Awards
[21] New Generation Arts and Activism Award
[22] Simon Halls
[23] Winter's Tale - Space Station 76
[24] The Normal Heart

۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

خاطره آشکارسازی با خانواد‌ه

راز اقلیت (شماره ششم، تیر و مرداد 92)


میخوام داستان یک کامینگ اوت در یک محیط خانوادگی بسیار سنتی و پدر سالاری و فوق مذهبی رو براتون بگم که به فاجعه منتهی نشد! 
داستان رو از اونجا شروع میکنم که کنکور رو دادم و رتبه ای رو آوردم که باعث افتخار پدر و مادرم بود. در فامیل تک شدم.. گل سرسبد بودم. از من بهتر نبود. پدرم تقریبا آزادم گذاشت.. عاشقش هستم. هدفش تامین آینده من بود. بهش رسیده بود و خیالش راحت شده بود. زندگی راحت بود. خیلی راحت. قرار بود بعد از سربازی هم برام یک دختر مناسب پیدا کنند. بالاخره تحصیل تمام شد و من هم مثل هر انسان دیگری وارد محیطی شدم به نام جامعه که در اونجا کسی من رو نمیشناخت و من که 28 سال از ترس تمسخر مردم با هیچ کس رابطه‌ای نداشتم، برای بار اول خودم رو آزادتر می‌دیدم که هرکار میخوام انجام بدم و کمتر از شناسایی شدن بترسم...بگذریم ... یک روز در فیس‌بوک کلمه گی و هموسکچوال رو تایپ کردم تا صفحاتی رو پیدا کنم که در اونجا کسانی که شبیه من هستند رو ملاقات کنم... به این ترتیب شد که من قبل از اینکه با گی‌های ایران آشنا بشم، زندگی گی‌های خارج از ایران رو دیدم. اونجا بود که متوجه شدم که کلمه گی فقط به معنی روش انجام یک رفتار نیست و انسانهای گی صحبتهای مهمتری از رابطه جنسی هم دارند. دیدم که انسانهای گی سعی میکنند که حقوق پایمال شده شون رو به دست بیارند. با قوانین بعضی کشورها برای حمایت از اقلیت‌های جنسی آشنا شدم. با آش شله قلمکار ال جی بی تی کیو آشنا شدم. به ویکی‌پدیا مراجعه کردم و تا اونجا که می‌شد در مورد هویت، هنجار و گرایشهای جنسی و نظریات پیرامونش و در مورد همجنسگرایی مطالعه کردم. به یوتیوب مراجعه کردم و ویدیوهای آموزشی که در مورد خودمون بود مثل بعضی از برنامه‌های آموزشی برایان مک نات یا اخبار ریچل مدو رو دنبال کردم. در عرض چند ماه دامنه اطلاعاتم خیلی زیاد شد که واقعا مفید بود. البته رشته تحصیلی من طوری بود که از 19 سالگی آشنایی مختصری با انواع گرایش جنسی داشتم و حتی میدونستم که گرایشهای جنسی از همجنسگرا تا دگرجنسگرا متغیرند! اما انکار خیلی قوی است. در همه انسانها و من هم مستثنا نبودم. برای مدت 28 سال حتی برای یک لحظه هم به ذهنم راه نداده بودم که من تمایل جنسی‌ام به مردهاست.
خلاصه از لحظه‌ای که انکارم تمام شد و قبول کردم که به مردها گرایش دارم، گرایش خودم رو بی هیچ شرم و خجالتی قبول کردم و تصمیم گرفتم به جای خجالت کشیدن و پنهان شدن، برای رسیدن به حقوقم مبارزه کنم. ترس بود... اضطراب وجود داشت ولی خجالت نبود. هیچ خجالتی. به اولین کسی که این رو گفتم، دوست صمیمی‌ام بود. از اونجا که رشته تحصیلی ما از زیر شاخه‌های پزشکی بود، دوستانم خیلی راحت با موضوع برخورد کردند. هرچند که همگی در برخورد اول تعجب می‌کردند. اغلبشون هم چند ثانیه میخندیدن ولی بعد که می‌دیدن دارم کاملا جدی و محکم به گفتگو ادامه می‌دم، قضیه رو جدی میگرفتن و شخصیت من رو قبول میکردن. البته دوستان من، مثل خودم زیاد خدایی رو قبول نداشتند و اعتقادات مذهبی نداشتند و به نتایج علمی اهمیت می‌دادند و به خودشون اجازه فرضیه‌پردازی شخصی و بدون پایه علمی بر روی نظریه‌های علمی رو نمی‌دادند و وقتی نتایج علمی رو می‌شنیدند، کاملا تسلیم می‌شدند. 
حتی یک بار به یکی از همکارانم که به خدا هم اعتقاد داشت، قضیه رو گفتم... منتها قبلش ازش پرسیده بودم که اگر دین یک حرفی بزنه و علم حرف مخالفش رو بزنه، اون کدوم رو قبول خواهد کرد؟! و وقتی دیدم که گفت حرف علم رو قبول میکنه، من هم بهش داستان رو گفتم و اون هم بلافاصله وقتی دید که از لحاظ علمی بیماری به حساب نمیاد، کاملا قبولش کرد. البته دقیقا خاطرم هست که همیشه وقتی میخواستم داستان رو به افراد بگم مقدمه‌ای کامل می‌چیدم به این صورت که من مجبورم از این مملکت برم چون این مملکت مال اونهاست و به من اجازه زندگی در اینجا داده نمیشه و از شهروند درجه‌دو هم کمتر به حساب میام. کسانی که من رو می‌شناختند، براشون تعجب‌آور و ناراحت‌کننده بود که چرا من مجبور هستم از ایران برم و چرا در حق من تبعیض قایل می‌شوند. تجربه شخصی و نتیجه گیری شخصی من این بود که افرادی که به علم بیشتر از مذهب اهمیت بدهند، در صورتی که لحظه قبل از کامینگ‌اوت این مساله رو خودشون اقرار کنند، به شدت راحتتر با قضیه برخورد میکنند.
خلاصه یادمه زمانی رسیده بود که من به درآمد افتاده بودم و بیست و هشت سالم شده بود. کاملا خودم رو قبول کرده بودم و اونقدر با شخصیتم احساس راحتی میکردم که هیچ نیازی به پنهان کردنش نمی‌دیدم و در حقیقت هر وقت اون رو پنهان میکردم، احساس میکردم که درجه دو هستم و باید گرایشم رو مخفی کنم چون چیز ننگین و کثیف و بدیه. درحالیکه من اصلا بدی توش نمیدیدم... میخواستم اگر کسی در مورد گرایش من حرف بدی بزنه از خودم دفاع کنم و میخواستم اگر کسی راجع به فلان دختر ازم بپرسه، بهش بگم که من به مردها علاقه دارم. نه اینکه تا آخر عمر فقط بگم علاقه‌ای به اون دختر ندارم. بالاخره تا کی؟
یک کلام میخواستم شخصیت کامل خودم رو داشته باشم. فکر میکنم که این چیزیه که همه به دنبالش هستیم. بنابراین هر وقت هرکسی، از فامیل گرفته تا پدر و مادرم، در مورد ازدواج با من صحبت میکردند، من به اونها میگفتم که ازدواج خصوصی‌ترین امر زندگی افراده. معنی نداره که دیگران توش دخالت کنند که کی ازدواج میکنی یا چرا ازدواج نمیکنی... یک روز که پدر و مادرم طبق معمول کیس‌های ازدواج رو به من پیشنهاد می‌دادند، من در همین حد بهشون گفتم که من به خانم‌ها علاقه ندارم. من در اقلیت هستم. بعد از چند روز مجددا پدر و مادرم تو نشیمن نشسته بودن و صحبت از یک مساله اجتماعی بود و من که در حال آماده شدن برای رفتن به بیرون بودم بهشون گفتم که من اقلیت هستم و اینجا تبعیض رو کاملا حس میکنم. یادمه که اون دفعه وقتی من کلمه اقلیت رو گفتم، پدر مادرم هر دو ساکت شدند. گذشت تا چند روز بعد جلوی تلویزیون نشسته بودیم و باز صحبت از ازدواج شد و من که کنار مبل کنار پدرم نشسته بودم بهش گفتم که من به خانم‌ها علاقه ندارم. برای اینکه من اقلیت هستم. پدرم که گویا تقریبا متوجه شده بود آروم پرسید: خوب یعنی چی که اقلیت هستی؟ گفتم یعنی من دلم میخواد با یک مرد ازدواج کنم. یادمه که این حرف رو که زدم پدرم با لحن با حیای خاص خودش که همیشه هر وقت صحبت از مسایل جنسی می‌شد، از اون لحن استفاده می‌کرد، بهم گفت: خیلی خوب پاشو برو دلم به شور افتاد و دیگه چیزی نگفت. مادرم هم که از اتاق بیرون رفت.
خانواده من خیلی سنتی و پدرسالاریه و مادر نازنینم به خودش اجازه نمیده که قبل از پدرم نظری بده. من هم دیگه چیزی نگفتم و کشش ندادم و رفتم تو آشپزخونه. اونجا مادرم رو دیدم، دیگه صحبتی نشد. هنوز باورشون نمیشد. نمیدونم به چه حسابی میگذاشتن، شاید به حساب این میگذاشتن که میخوام اذیتشون کنم. اما مطمینا به حساب هر چی میگذاشتن به جز واقعیت.
فکر کنم که چند شب بعد بود که تو نشیمن مادرم تنها داشت دعا میخوند و من هم اونجا بودم. هیچ کسی تو خونه نبود. بعد از دعا با چشمای اشک‌آلود ازم پرسید که اون چه حرفی بود که زدم و گفت که هنوز نمیتونه بفهمه که چرا و اگر من چنین مشکلی داشتم، چرا بهشون هیچ چیزی نگفتم تا من رو پیش دکتر ببرند و تا الان صبر کردم؟! من خیلی آروم اطلاعاتی که داشتم رو بهش دادم و بهش گفتم که این بیماری و مشکل نیست و برای همین روانشناسها نمیتونن کاری بکنند. یادمه که مادرم گفت که ایدز میگیرم و من گفتم که همه میتونن ایدز بگیرن؛ ایدز که مخصوص ما نیست. همه باید مراقب باشن. البته یک تفاوت مهم من با بعضی دوستان اینه که وقتی من این حرف ها رو میزنم، مردم راحت‌ترقبول میکنند. چون از دهان کسی میشنوند که خودش در نظام سلامت این کشور کار میکنه. هیچ کس حتی یک بار هم سعی نکرد که من رو از راه مذهبی منع کنه. چون میدونن که وقتی صحبت از مذهب میکنن انگار دارن به زبون چینی و کره‌ای با من صحبت میکنن. مادرم گفت که پدرت چند شبه که اصلا نخوابیده، قند خونش هم بالا رفته اما چه کار میشد بکنم...
خلاصه تا روزی که من برم پیش روانشناس چند ماه طول کشید. البته بهشون گفتم که من خودم مطمینم که بیمار نیستم، فقط به این دلیل پیش روانشناس میام چون میخوام که شما توجیه بشید که من بیمار نیستم و نیاز به تغییر ندارم. چون نمیخوام توقع تغییر در شما ایجاد بشه. در خلال مدت در مواقع مختلف، پشت میز ناهار، عصرها، یا بعضی وقتهای دیگه، در مورد من بحث میشد و من از خودم دفاع میکردم. استدلالاتی مثل اینکه این طبیعی نیست و در طبیعت هر چیزی جفته و دلایل من که میگفتم در طبیعت بیش از هزار گونه جانوری همجنسگرا هستند و مثالهایی که براشون می‌زدم. تشبیهاتی مثل جذام و بیماری‌های صعب‌العلاج و اعتراض من به نوع تشبیهات و اینکه تشبیهات دیگه‌ای بیارند و مخالفت‌های اون‌ها واصرار اونها مبنی بر اینکه من گرایشم رو تغییر بدم و مقابله من. پدرم میگفت که حتی اگر تو اینطور به دنیا آمده باشی و این ژنتیکی باشه، میشه تغییرش بدی مثل کسی که دماغش بزرگه و میره که کوچیکش کنه و باز جوابهای من که میگفتم که این با بینی فرق میکنه و این بخشی از شخصیته و خیلی مهمتره. مثل اینکه آیا خود پدرم حاضره بره جنسیتش رو عوض کنه؟ و اینکه آیا به نظرش تغییر جنسیتش مثل تغییر دادن شکل دماغشه؟!
سرانجام قبل از رفتن به پیش روانشناس، گی بودن ، از یک منحرف اخلاقی ترسناک بودن به یک چیز غیرطبیعی و بعد به یک بیماری کریه و وحشتناک مثل جذام و بعد به یک نقص مادرزاد قابل درمان تغییر پیدا کرد. حتی یادمه که یک بار پدرم من رو با بچه بازها مقایسه کرد که من لحنم رو آروم کردم و بهش گفتم: «بابا واقعا فکر میکنی من میرم با بچه‌های 14 یا 15 ساله رابطه برقرار میکنم؟!» و بعد بچه‌بازی رو براش توضیح دادم و خودم اقرار کردم که اون نوعی بیماری است و باید درمان بشه تا پدرم متوجه بشه من واقعا بچه‌بازی رو چیز بدی میدونم. برخلاف گی بودن که چیز بدی نمیدونم و من امروز یاد گرفته‌ام که فقط مهمه که زمان بحث باهاشون با آرامش کامل وارد گفتگو بشیم و دعوا نکنیم. امروز میدونم که بحث باید طوری باشه که شبیه مناظره کاملا جدی و آرام و مهربانانه باشه. آرامش کامل در حالیکه هر دوطرف نشسته باشند و گفتگو کنند نه اینکه ایستاده باشند و بهشون جملات مخربی مثل اینکه «شما نمیدونید و شما نمیفهمین» رو نباید گفت. جلوی هر استدلال اونها فقط و فقط باید استدلالی قوی‌تر گذاشته بشه. 
ردم از چیزی که نمیشناسند میترسند. وقتی اطلاعات داشته باشند دیگه نمیترسند. پدر من یک بازاری مسلمان فوق مذهبی بود و مادرم چادر از سرش و مفاتیح و قرآن از دستش نمی افتاد. اما امروز مادرم تقریبا ما رو قبول کرده و استدلال خودش رو داره. میگه که این خلقت خداست و نمیخواد قضاوت کنه. حتی با مادرم در مورد زندگیم، مشکلات و تنهایی هام ومردهایی که ازشون خوشم میاد صحبت میکنم و مادرم گاهی بهم کمی مشورت میده. کاش خدایی وجود داشته باشه که بتونم براش آرزوی بهترینها رو در به اصطلاح اون دنیا بکنم چون میدونم اون هرچی میخواد مربوط به اون دنیای دیگه است! 
پدرم امروز دیگه اون موضع سرسختانه گذشته رو نداره. در جستجوی راهیه که بتونه تناقضات رو برای خودش از بین ببره. اون کارش سخت‌تره. چون علاوه بر فرهنگ و مذهب، گرایش سیاسی‌ سنت‌گونه‌اش یکی از بزرگترین سدها در مقابل رسیدن اون به یک آرامش درونی میشه. پدرم بیشتر تمایل داره که هیچ صحبتی از گرایش جنسی من نشه. چون این موضوع براش مسایل حل نشده زیادی رو باز میکنه. صورت مساله‌هایی که تقریبا سعی کرده اونها رو پاک کنه. آخرین بار که با هم بیرون رفته بودیم و پدرم داشت از زنان بی‌حجاب ایراد میگرفت، من گفتم پدر من باهشون همدرد هستم. اینقدر باهشون مخالفت نکن. اگر فکر میکنی که اونها انسان‌های بدی هستند که حجاب ندارند، در مورد ما همجنسگرایان چی فکر میکنی؟ باورتون نمیشه چی گفت! گفت که شما فرق دارین. شما... شما مظلوم هستین! خوشحالم که پدرم کم‌کم داره به آرامشی درون خودش میرسه. حالا با هر توجیهی. البته من استقلال مالی کاملی دارم و چندین برابر پدرم درآمد دارم. بنابراین خانواده فوق مذهبی و سنتی من به فکر استفاده از اهرم‌های اقتصادی برای تغییر من نیافتادند همونطور که به فکر استفاده از احادیث و کلمات «خدا» و «قرآن» نیافتادند چون چندین سال بود که من رو به عنوان یک تقریبا بی‌خدا می‌شناختند و می‌دونستند که نمی‌تونند نظر من رو از اون طریق عوض کنند.
الان تمام ترس پدرم از اینه که من به کس دیگه‌ای کامینگ اوت کنم و اون دلیلی که خودش براش ذکر میکنه اینه که ممکنه بعدها برام مشکل‌ساز بشه در این مملکت. باورش میکنم. امروز که نگاه میکنم میبینم که اگر اون زندگی بدون کامینگ‌اوت رو ادامه می‌دادم و اصلا خودم رو قبول نمی‌کردم و زن می‌گرفتم، هر چند که زندگی کاملا راضی‌کننده نمی‌بود، ولی واقعیت اینه که این نوع زندگی کمتر راضی‌کننده است.این زندگی سخت‌تر است. لااقل در شرایط کنونی که تنها هستم و با محدودیت‌های ایران زندگی میکنم این در حقیقت سخت‌تر است.اما تفاوتی مهم دارد. به این معنی که: گاهی انجام خیلی کارها سخت‌تر از انجام ندادن‌شان است و این فقط به معیارهای انسانها بستگی دارد که تعیین کنند که آیا آن کار ارزش انجام دارد یا ندارد به عنوان مثال: من ترجیح میدهم که تمیز باشم و سختی بهداشت را تحمل کنم در حالی‌که میتوان بدون شستن دستها غذا خورد و راحت‌تر بود.
آنچه مشخص است این است که افراد باید اولویت خود را قبل از هر کامینگ‌اوتی تعیین کنند. چه کامینگ‌اوت اجتماعی و چه سیاسی یا هر کامینگ‌اوتی. اگر اولویت یا هدف با ارزش دیگری از کامینگ‌اوت نداشته باشند، اعلام مساله به دیگران فایده‌ای برایشان ندارد و ضمنا می‌خواهم دو خواهش از تمام دوستان گی و لزبین خود بکنم: اول اینکه صبور باشند و بعد از استقلال مالی و توانایی اجاره منزل، کامینگ اوت کنند و دوم اینکه حتما به آن هدف لازم برسند وبعد کامینگ اوت بکنند.
سرانجام چگونه میتوانیم از جامعه توقع داشته باشیم که ما را قبول کنند اگر خودمان را به آنها نشان ندهیم. راستی یادم رفت که بگم. من گاهی اوقات دوستان خیلی صمیمی‌ام رو که پدرم آنها را قبول دارد و آنها از گرایش من حمایت می‌کنند را به دیدن پدرم می‌برم تا با پدرم در این زمینه صحبت کنند و از من حمایت کنند تا پدرم احساس تنهایی در دنیا نکند. این هم از داستان کامینگ‌اوت ما. خوش باشید.
نریمان

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

د‌وازد‌ه نکته طلایی که نباید به هنگام آشکارسازی فراموش کنید!

راز اقلیت (شماره ششم، تیر و مرداد 92)


1.
در زندگی همه‌ی ما وقت‌هایی بوده که احساس کرده‌ایم «حالا دیگر باید بگویم!» موقعیت‌هایی در ارتباط نزدیک با یک دوست، یک همکلاسی، یک همکار یا حتی عضوی از خانواده. این موقعیت‌ها معمولاً اتفاقی پیش می‌آیند. از قبل پیش‌بینی شده نیستند و هیجان زیادی را بر ما تحمیل می‌کنند. لحظه‌هایی که من اسمشان را میگذارم لحظه‌های فوران! حس میکنی این هویت پنهانی دارد از زیر آن ماسک بیرون می‌زند و دیگر نمیتوانی یا حتی نمیخواهی پنهانش کنی. توی این جور لحظه‌ها آشکارسازی کردن احساس فوق العاده‌ای به شما می‌دهد. احساس آزادی. سبکی و فراغ بال. اما باید مراقب باشید زود تسلیم این حس آرامش گذرا نشوید ! زیرا بهترین زمان برای شما، بهترین زمان برای طرف مقابل نیست! تصمیم‌گیری در مورد اشکارسازی، چیزی نیست که در مورد آن لحظه‌ای تصمیم بگیرید. اگر در زندگی‌تان و در ارتباط با افراد مهم، چنین لحظاتی اتفاق افتاد، سعی کنید بر این وسوسه غلبه کنید و هرگز دست به اقدام عجولانه‌ای نزنید. یادتان باشد آشکارسازی صرفاً شبیه یک درد و دل یا عقده‌گشایی ساده نیست. اینگونه نیست که شما حرف دلتان را بیرون بریزید و بعد همه چیز تمام شود یا راحت و سبک شوید و تمام! آشکارسازی تازه شروع کار شماست. شروع بسیاری از ماجراهایی که ممکن است فکرش را هم نکرده باشید. 

2.
درک همجنس‌گراستیزی و نفرت از میل به همجنس در میان عامه مردم. بعضی از دوستان نوجوان و جوانتری که تازه پی به گرایش خود برده‌اند و بیشتر به کمک رسانه‌های الکترونیکی و مجازی هویت خود را کشف کرده‌اند، درک درستی از محیط‌های واقعی و نوع واکنش عامه‌ی مردم در ارتباط با گرایش جنسی ندارند. آنها تصور میکنند که آشکار کردن گرایش جنسی‌شان برای چند دوست و یا اعضای خانواده درست مثل به اشتراک گذاشتن یک استاتوس کوتاه توی فیس بوک است که ممکن است چند نفر زیر ان صورتک خنده بگذارند و یکی دونفر هم فحش بنویسند. این مهم است که دوستان نسل جدید بتوانند میزان تابو بودن این قضیه و قبح آن را در فرهنگ و جامعه‌ی خود در نظر بگیرند. پس اشکارسازی حرفی نیست که شما در حین بازی کردن با ظرف سالادتان سر میز شام آن را در جواب شوخی مادرتان که برای شما دنبال زن میگردد به زبان بیاورید و بعد هم انتظار داشته باشید که با واکنش مثبت مواجه شوید. بدیهی است که اگر اینگونه آشکارسازی کنید جواب‌تان یا اصلاً جدی گرفته نمی‌شود و یا با اهانت همراه خواهد بود. البته قبلاً نیز گفته‌ام بعضی موقعیت‌ها برای شوخی کردن یا آماده کردن ذهن اطرافیان یا برانگیختن کنجکاوی آنها برای کسب اطلاعات بیشتر بسیار طلایی هستند اما نه برای اینکه مستقیماً و بی‌مقدمه بروید سر اصل مطلب! 

3.
بارها گفته‌ام قبل از هرکسی باید برای خودمان آشکارسازی کنیم. یعنی چه؟ یعنی اینکه بپذیریم که این گونه متولد شده‌ایم و چنین طبیعتی داریم. بابت این گرایش نه از کسی طلبکار باشیم و نه به کسی بدهکار. نه خودمان را سرزنش کنیم و نه دیگران را. نه از زندگی خودمان بیزار باشیم و نه از زندگی دیگرانی که مانند ما فکر یا زندگی نمی‌کنند. لازمه‌ی آشکارسازی کردن برای خودمان این است که بتوانیم به تفاوت‌ها احترام بگذاریم و از ذات « تبعیض « بیزاری بجوییم نه از آن فرد یا گروهی که نامنصفانه با ما مقایسه میشوند. یادتان باشد که آشکارسازی، عقده‌گشایی نیست. فریاد زدن بر سر جامعه یا انتقام گرفتن از سایر مردم نیست. کوباندن مشکلات‌مان بعنوان اقلیت توی صورت «اکثریت» نیست! آشکارسازی نوعی معرفی هوشمندانه و مودبانه خودمان به عنوان گروهی است که «مختلف» هستند اما « اختلاف» ندارند! 

4.
انتخاب هوشمندانه‌ی زمان و مکان مناسب: آیا ساعت یک نیمه شب به دوستتان تلفن می‌زنید و ازخواب بیدارش می‌کنید تا برایش بگویید که همجنس‌گرا هستید؟ یا درحالی که توی اتوبوس با همکلاسی‌تان ایستاده اید و با هر ترمز به میله‌ها می‌چسبید و تعدادی هم به شما زل زده‌اند یکباره توی گوشش زمزمه کنید که «ببین رفیق! من همجنس‌گرا هستم»؟ لازم به گفتن هم نیست که چنین شیوه‌های خلاقانه‌ای فقط به درد داستان‌های طنز میخورند نه شرایط واقعی زندگی. 

5.
تهیه یک جدول زمانی : یک جدول تهیه کنید و توی آن اسامی تعدادی از افرادی را که توی زندگیتان هستند و فکرمیکنید برای آشکارسازی گزینه‌های مناسبی هستند مشخص کنید (درشماره‌های قبل گفته بودم فقط افراد خاصی هستند که به درد آشکارسازی می‌خورند. ممکن است افرادی در زندگی‌تان باشند که هیچ گاه نشود برایشان آشکارسازی کنید) بر اساس شناخت کلی‌تان در مورد آن فرد (سن او، میزان انعطاف‌پذیری او، سطح تحصیلاتش، میزان مذهبی بودنش، نسبتش با شما، ارتباط عاطفی دوسویه‌تان و نیز تفکرات کلی‌اش) برنامه‌ریزی کنید که آشکارسازی برای این فرد خاص به چقدر زمان نیاز دارد؟ باید از کدام کانال وارد شد؟ چگونه موضوع را پیش کشید و با چه سرعتی پیش رفت؟ 

6.
احساس عزت نفس نسبت به هویت و گروه خودی که وابسته به تایید یا پذیرش دیگران نیست. این توصیه تلویحاً اشاره به این دارد که دوستانی که از گرایش جنسی خود رضایت ندارند، در صدد درمان آن هستند یا از آن متنفر هستند بهتر است آشکارسازی نکنند. یا حداقل اگر این کار را می‌کنند انتظار نتایج مثبت نداشته باشند! وقتی دست به آشکار سازی می‌زنید باید قاطع و محکم در مورد هویت‌تان صحبت کنید. فارغ از واکنشی که فرد مقابل نشان می‌دهد، این روند آرام و قاطع را باید تا انتها حفظ کنید. اگر با تردید یا ناراحتی در این مورد سخن بگویید اثری که بر روی طرف مقابل خواهید داشت احساس ترحم یا احساس مسئولیت برای تغییر دادن شماست. متاسفانه برخی دوستان به دنبال مشاهده‌ی واکنش منفی از سوی طرف مقابل، وارد فاز گریه و زاری و اظهار پشیمانی یا سرزنش کردن خودشان میشوند. چون می‌خواهند فرد مقابل را از دست ندهند. این بدترین واکنشی است که شما ممکن است بعد از آشکارسازی‌تان نشان بدهید. درست مثل این می‌ماند که خودتان را معرفی کنید و به محض اینکه احساس کردید طرف مقابلتان خوشش نیامده بگویید : «نه ! ببخشید! اشتباه شد! این من نیستم!» بعضی دوستان نیز با چنین جملاتی حالت دفاعی یا تسلیم بخود میگیرند: 
- اصلاً غلط کردم گفتم همجنس‌گرام. 
- خواستم باهات شوخی کنم. 
- من نباید بهت میگفتم. فکرنمیکردی چنین آدمی باشم؟ مگه نه؟
- من آدم احمق و گناهکاری هستم. می‌بینی؟! 
چرا برخی از ما بعد از اشکارسازی و دیدن واکنش منفی دیگران، چنین جملاتی را به کار می‌بریم؟ چون می‌خواهیم دوباره تایید یا نظر مثبت انها را جلب کنیم. قبلاً هم گفتم، اولین اصل برای اینکه دیگران ما را بپذیرند این است که خودمان، خود را بپذیریم و تکریم کنیم. به گونه‌ای صحبت نکنید که انگار قرار است راز بیماری مخوف یا ننگی را آشکارکنید. شما قرار است بخشی ازهویت خودتان را که از وجود آن و درست بودنش اطمینان دارید به دیگری معرفی کنید. این معرفی بخشی از شماست. سرتان را بالا بگیرید. درست مانند اینکه بخواهید دوستی را به خانه‌تان دعوت کنید و تابلویی را که خودتان نقاشی کرده‌اید به او نشان بدهید و با افتخار به او اعلام کنید: هیچ میدانستی من نقاشی میکشم؟! باید با چنین حالتی در مورد گرایش‌تان صحبت کنید. طوری که فرد مقابل حتی لحظه‌ای در مورد اطمینان شما در مورد گرایش‌تان شک نکند وگرنه معمولاً طرف مقابل وارد بازی تکراری «تو بیماری و باید به روانشناس یا پزشک مراجعه کنی و مطمئنم که خوب میشوی» خواهد شد.

7.
پیش‌بینی شرایط احتمالی: قبل از آشکارسازی باید خودتان را برای هر شرایطی آماده کنید. کسی که می‌خواهد دست به این کار بزند باید تمام احتمالات و عواقب را درنظر بگیرد. افرادی که بعد از آشکارسازی با دیدن واکنش منفی طرف مقابل از اعتراف‌شان پشیمان می‌شوند، در واقع افرادی هستند که قدرت ریسک کردن ندارند. آنها احتمالاً تنها انتظار اتفاقات مثبت را داشته‌اند و عدم پذیرش یا طرد دیگران، باعث می‌شود درلاک دفاعی فرو بروند. قبل از آشکارسازی؛ تمام جوانب را بررسی کنید. این احتمال را درنظر بگیرید که ممکن است شدیداً طرد شوید، مورد توهین قرار بگیرید یا رابطه‌ی شما با فردی که میخواهید برایش آشکارسازی کنید برای همیشه به اتمام برسد.
با اگاهی از این احتمالات وارد عمل شوید. یادتان باشد، ما آشکارسازی نمی‌کنیم تا برایمان کف بزنند یا هورا بکشند. آشکارسازی نمی‌کنیم تا تایید‌مان کنند. ما اشکارسازی میکنیم تا شیوه‌ی زندگی‌مان را به دیگران معرفی کنیم و یک فرهنگ ناشناخته را در جامعه جا بیندازیم. درست مثل یک پیامبر! مگر نه اینکه حتی ادیان هم در ابتدای ترویج‌شان با منع و تمسخر و توهین روبرو شده اند؟ اما حواستان باشد! معجزه‌ی شما اعتماد به نفس و قاطعیت‌‌تان است. 

8.
برای پاسخ به همه‌ی سوالات آمادگی داشته باشید. از دلایل بیولوژیکی و ژنتیکی در مورد گرایش جنسی گرفته تا عقاید روشنفکران دینی در مورد آن. هیچ گاه فکر نکنید که چون (بطور مثال) مذهبی نیستید و مخالفت اسلام یا مسیحیت در مورد همجنس‌گرایی برایتان اهمیتی ندارد، پس لزومی هم نیست در مورد تفاسیر جدیدتر که مدافع همجنس‌گرایی هستند، مطالعه داشته باشید. طبق جدولی که تهیه کردید شما باید با هر فردی باتوجه به ویژگی‌ها و ظرفیت‌هایی که دارد جداگانه کار کنید. پس دانستن هیچ اطلاعاتی در مورد گرایش جنسی اضافه یا بی‌مورد نیست. 

9.
صبر و حوصله و اجتناب از فرورفتن در لاک تدافعی: سعی کنید با آرامش و متانت به صحبت‌های طرف مقابل گوش دهید و بدون از کوره در رفتن از دید او به ماجرا نگاه کنید. به او حق بدهید. سعی کنید غرابت ماجرا از دید او را درک کنید. 

10.
قوی و محکم باشید: سعی کنید از قبل بر احساسات منفی‌تان مثل گریه و خشم غلبه کنید. آنچه باید به طرف مقابل انتقال دهید اینهاست: من همجنس‌گرا هستم و گرایشم را دوست دارم. من بدبخت نیستم. قابل ترحم نیستم. بیمارهم نیستم. گرایش من بخشی از هویت من است که تمایلی به تغییر دادنش ندارم. 

11.
از کجا بفهمیم که آماده‌ایم؟ اگر جملات زیر در مورد شما صدق میکند، شما آماده‌ی آشکارسازی هستید: «من از خودم بیزار نیستم، من نوع دیگری از بودن را نمیتوانم تصور کنم. من احساس گناه ندارم. من از ثبات نسبی میل خودم مطمئنم.»

12.
و اما سخت ترین و مهم ترین سوال! 
از کجا بفهمیم طرف مقابل آماده است؟ 
مطالعات زیادی نشان داده‌اند افرادی که در زندگی‌شان یک فرد همجنس‌گرا را میشناخته و با او تعامل داشته‌اند به طور کلی دیدگاه بهتری نسبت همجنس‌گرایان دارند. این فرضیه که فرضیه تماس نامیده میشود بر این باور است که ما در ارتباط با برچسب‌ها و عناوین مختلف در اجتماع (مانند: پزشکان، سیاهپوستان، همجنس‌گرایان، مسیحیان) یک سری تفکرات قالبی داریم که معمولاً تا وقتی با انها در ارتباط نزدیکتر قرار نگیریم ادامه می‌یابند. فلذا، برای آشکارسازی، باید فرد مقابل را از قبل آماده کرد و به او اطلاعات داد. مثلاً میتوانیم در ابتدا از معرفی همجنس‌گرایان اطراف‌مان که افراد موجه یا محبوب هستند استفاده کنیم. فرض کنید مادرتان میگوید:
- چقدر این دوستت علی پسر متشخصیه. واقعاً برازنده است. خوش به حال دختری که زن علی بشه. چرا مادرش براش آستین بالا نمی‌زنه؟
- مامان جان علی هیچ وقت زن نمیگیره.
- وا؟ چرا؟ مگه میشه؟
- علی به زنها علاقه‌ای نداره...
و مکالمه را با روندی آرام و بدون عجله ادامه دهید. لازم نیست کل ماجرا را در همان روز برای مادرتان باز کنید. گاهی نیاز است که در یک بازه زمانی، فقط پیام‌های سربسته بدهیم و یا اطلاعات فرد مقابل را بطور غیرمستقیم بالا ببریم. 

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

من وجود دارم: نیل پاتریک هریس

راز اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)


«خدایا! منم بارنی. چه خبر؟ می‌دونم که ما خیلی با هم حرف نمی‌زنیم اما این رو هم می‌دونم که دختر‌های بسیار زیادی هستند که نام تو رو به زبون میارن، به خاطر من!»
خب... گرچه هیچ وقت به آرزوشون نخواهند رسید..! بازیگر نقش بارنی استینسون محبوب ترین شخصیت سریال کمدی چطور با مادرت آشنا شدم ، را می‌توان به جرات‌یکی از معروف ترین همجنسگرایان دنیای سینما و تلویزیون نامید، هرچند به لطف جامعه‌ی هموفوبیک و سکوت نشریات و خبرگذاری‌های داخلی، هیچ پوشش خبری از این بازیگر آشکارسازی کرده، نشد.
به علت محبوبیت بسیار این بازیگر و زندگی (حرفه‌ای و خصوصی) موفقی که تاکنون داشته، این شماره از من وجود دارم را به این بازیگر اختصاص دادیم.
پرهاما
نیل پاتریک هریس: من‌یک مرد همجنسگرای بسیار خوشحال و راضی هستم...
چیزی در حدود 40 سال پیش، در پانزدهم ژوئن سال 1973، هریس در نیومکزیکو چشم به جهان گشود. او بازیگری، خوانندگی، کارگردانی و تهیه کنندگی را در کارنامه‌ی کاری خود دارد. با بازی در نقش اول سریال دوگی هاوسر و ‌ایفای نقش ‌یک مرد مشتاق به زن در سریال چطور با مادرت آشنا شدم، شناخته و مطرح شد.
نیل دوران بازیگری خود را در نوجوانی و با بازی در فیلم قلب کلارا در سال 1988 آغاز کرد و تاکنون در عرصه‌ی بازیگری با قدرت و محبوبیت به فعالیت خود ادامه می‌دهد. حضور در بیش از 40 فیلم سینمایی، ‌ایفای نقش در حدود 40 سریال تلویزیونی که مشهورترین آن‌ها گِلی و چطور با مادرت آشنا شدم است، حضور در 13 تئاتر از جمله تئاتر رومئو و ژولیت، حضور در برنامه‌های تلویزیونی اینترنتی گواه و مهر تاییدی بر این مدعا است.
نیل نامزد 23 جایزه‌ی سینمایی شده که 12 عدد از آنها از جمله 2جایزه‌ی امی را به خانه برده است.
از صدای هریس در 3 بازی ویدیویی استفاده شده که به خاطر اجرای صدای مرد عنکبوتی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین اجرای مرد در سال 2010 شد . این تنها مورد استفاده از صدای هریس نیست، صدای هریس همه روزه بارها در شمارش معکوس رولرکوستر پارک ماجراجویی دیزنی، در کالیفرنیا به گوش می‌رسد!
در سال 2006 در مصاحبه‌ای با مجله‌ی مردم هریس برای اولین بار به صورت رسمی‌ آشکارسازی و همجنسگرا بودن خود را تایید کرد:
«نگاه عمومی ‌همیشه با من مهربان بوده که باعث‌ یک زندگی خیلی عادی تا همین اواخر برای من بوده. حالا به نظر می‌رسه حدس و گمان‌هایی وجود دارد و علاقه به زندگی و روابط خصوصی من. بنابراین من بسیار خوشحالم که هر گونه شایعات و تصورات غلط را برطرف می‌کنم و با افتخار می‌گویم که من ‌یک مرد همجنسگرای بسیار راضی و خرسند از زندگی ام هستم و احساس خوشبختی می‌کنم که با مردمی‌ فوق‌العاده، به کاری که دوست دارم مشغول هستم.»
کارتر ،‌یکی از همکاران هریس این آشکارسازی را نامعقول و مضحک نامید و در ادامه گفت: «همجنسگرا بودن نیل هیچ وقت چیزی نبوده که از کسانی که اون رو می‌شناختن پنهان کرده باشه. اون همیشه به کسی که بوده افتخار می‌کرده.»
از صدای هریس در 3 بازی ویدیویی استفاده شده که به خاطر اجرای صدای مرد عنکبوتی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین اجرای مرد در سال 2010 شد . این تنها مورد استفاده از صدای هریس نیست، صدای هریس همه روزه بارها در شمارش معکوس رولرکوستر پارک ماجراجویی دیزنی، در کالیفرنیا به گوش می‌رسد!
در سال 2006 در مصاحبه‌ای با مجله‌ی مردم هریس برای اولین بار به صورت رسمی‌ آشکارسازی و همجنسگرا بودن خود را تایید کرد:
«نگاه عمومی ‌همیشه با من مهربان بوده که باعث‌ یک زندگی خیلی عادی تا همین اواخر برای من بوده. حالا به نظر می‌رسه حدس و گمان‌هایی وجود دارد و علاقه به زندگی و روابط خصوصی من. بنابراین من بسیار خوشحالم که هر گونه شایعات و تصورات غلط را برطرف می‌کنم و با افتخار می‌گویم که من ‌یک مرد همجنسگرای بسیار راضی و خرسند از زندگی ام هستم و احساس خوشبختی می‌کنم که با مردمی‌ فوق‌العاده، به کاری که دوست دارم مشغول هستم.»
کارتر ،‌یکی از همکاران هریس این آشکارسازی را نامعقول و مضحک نامید و در ادامه گفت: «همجنسگرا بودن نیل هیچ وقت چیزی نبوده که از کسانی که اون رو می‌شناختن پنهان کرده باشه. اون همیشه به کسی که بوده افتخار می‌کرده.»
هریس در مراسم امی‌(2007) با پارتنر (همسر) خود، دیوید برتکا حضور پیدا کرد. بعدها در مصاحبه‌ای با برنامه‌ی الندیجرس رابطه‌ی خود را با دیوید تایید کرد و آغاز آن را سال 2004 بیان داشت.
هریس در چهاردهم آگست 2010 اعلام کرد که او و دیوید منتظر به دنیا آمدن فرزندان دوقلوی خود از طریق مادر جایگزین هستند. اسکات و گریس در همان سال متولد شدند.
پس تصویب از قانون برابری ازدواج در نیویورک در سال 2011، نیل و دیوید نامزدی خود را از طریق توییتر اعلام کردند. البته پیشنهاد نامزدی را پنج سال پیش به ‌یکدیگر داده بودند اما این موضوع را تا زمانی که ازدواج همجنسگرایان قانونی شود، مخفی نگه داشته بودند.
در فیلم A Very Harold & Kumar 3D Christmas شوخی‌ای با آشکار سازی او شده. در این فیلم او که ‌یک دگرجنس‌گرا و مشتاق زن است، خود را همجنسگرا معرفی می‌کند تا زن‌ها به او اعتماد کنند و از‌ ایجاد روابط صمیمی ‌و نزدیک با او نترسند! همسر وی، دیوید نیز در این فیلم ‌ایفای نقش کرده است.
نیل در گفتگویی که با‌ هاوارد استرن در خصوص قراری که با کریستین تیلور داشته، احساس خود را اینطور بیان کرد: «اون باحال‌ترین و بهترین گزینه‌ی ممکنه، قطعا باید رو هوا بزنمش! با خودم فکر کردم اگه اون، نتونه من رو به وجد بیاره، پس در نتیجه احتمالا من همجنسگرا هستم!»
هریس به انتخاب مجله‌ی تایمز‌یکی از 100 نفر تاثیرگذار در سال 2010 معرفی شد. همچنین در سال 2011 پیاده روی مشاهیر‌ هالیوود،نام هریس را به مجموعه مشاهیر‌ هالیوودی خود اضافه کرد و ستاره‌ای به نام او، به وی اهدا شد.
در نهایت خبر خوب برای عاشقان نیل اینکه او هم اکنون در حال بازیگری برای نسخه دوم اسمورف‌ها است که قرار است در حدود 3 ماه دیگر بر روی پرده‌ها برود و همچنان در سریال چطور با مادرت آشنا شدم، هنرنمایی می‌کند.
منابع:
http://www.latimes.com
http://www.people.com
http://www.imdb.com
http://www.time.com

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

پرسش‌هایی از کارشناس (2)

راز اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
پارسا




سلام، پیشاپیش ممنونم که این مجله و نشریه رو راه اندازی کردید. من امروز از طریق دوست صمیمیم (که همجنسگرا مرد هست) از این مجله خبر دار شدم و نگاهی به هر 3 نشریه کردم. بعضی مطالب رو خوندم و مطلب کامینگ اوت کردن خیلی روم تاثیر گذاشت. من یک پسر 16 ساله هستم که همین امروز تولدم بود و تصمیم داشتم که امروز به مادر و پدرم همه چیز رو بگم و به قولی کامینگ اوت کنم. قبل از اینکه چیزی بگم بهشون به دوستم زنگ زدم و اون گفت صبر کنم و مقاله شما رو بخونم. حالا که مقاله شما رو خوندم تصمیم گرفتم یکم صبر کنم. ازتون چند تا سوال داشتم اگر جواب بدید خیلی خیلی ممنون میشم :
اول اینکه مادر من، مذهبیه اما نه به صورت افراطی، وقتی که 14 سالم بود (من از 13 سالگی به هویت جنسی ام مطمئن شدم) و بهش گفتم که از روابط جنسی خبر دارم، پرسیدم که نظرت درباره همجنسگرایی چیه و گفت که اینها همان لواط هستند و رد کرد. من میترسم که وقتی بهش بگم گی هستم من رو همجنس باز تصور کنه. لطفاً راهنمایی کنید چه جوری این عقیده رو از توی سرش پاک کنم؟
دوم اینکه من اصلاً رابطه خوبی با پدرم ندارم، اون من رو دوست داره اما من فقط به عنوان کیف پول دوستش دارم. هیچ وقت به عنوان پدر کنارم نبوده. به نظر شما عکس العمل پدری دیپلمی و شغل آزاد درباره ی همجنسگرایی چی میتونه باشه؟ چه جوری متقاعدش کنم؟
و مورد آخر اینکه آیا میتونم بدون حضور والدین تست HIV بدم؟ من توی دبستان بهم تجاوز جنسی شد و چند ماه پیش با یک نفر رابطه جنسی داشتم که داستان خیلی طولانی‌ای داره و یه جورایی سر اجبار بود.

پاسخ کارشناس:
پارسای عزیز سلام. در مورد اشکارسازی هنوز خیلی زود است. باید سن نوجوانی را پشت سر بگذارید تا گرایش جنسی شما تثبیت شود. گاه ممکن است افرادی که در کودکی مورد تجاور قرار گرفته‌اند یا نخستین تجارب جنسی‌شان ناخواسته با یک همجنس بوده است، به اشتباه تصور کنند که همجنس گرا هستند. توصیه می‌کنم تا قبل از سن 21 سالگی آشکارسازی نکنید. اگر برایتان امکان دارد حضورا به یک روانشناس مراجعه کنید تا مسئله تجاوز و نقش آن بیشتر بررسی شود. چنان‌چه تهران هستید، میتوانید به بخش عفونی بیمارستان امام خمینی مراجعه کنید و به رایگان تست HIV بدهید. اطلاعات شما نزد آنها محرمانه خواهد ماند و حتی نام شما را هم اگر مایل نباشید نمی‌پرسند. ولی باید در مورد شیوه‌ای که فکر میکنید مبتلا شده‌اید به انها اطلاعات درست و صادقانه بدهید. نترسید. پرسنل این مراکز حرفه‌ای هستند و هیچ خطری شما را تهدید نمی‌کند. ضمناً در مورد ارتباط جنسی سالم میتوانید از همین مرکز اطلاعات بگیرید. درسایر شهرستان‌ها و مراکز استان‌ها نیز معمولاً یک بیمارستان دولتی بزرگ این آزمایش را به رایگان برای افراد متقاضی انجام میدهد.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

پرسش‌هایی از کارشناس(1)

راز اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
علی



سلام با کلی انرژی اومدم که منم داستان زندگیمو بنویسم. من علی 16 ساله هستم! حتما میگین چی؟16؟مگه میشه؟ اصلا چرا نشه؟ خوب منم یه آدمم زود خودمو شناختم زود فهمیدم و دنیامو شناختم.میخوام در اصل از داستان آشنا کردن خود واقعی‌ام به مادرم بگم.
بحران‌ها رو پشت سر گذاشته بودم عشق‌هایی که فقط یه تجربه بودن واسم رو گذرونده بودم. خوب نمیدونم چرا اما انگار یه حسی بهم می‌گفت تو آماده شدی دیگه باید کارت رو انجام بدی اول دبیرستان بودم، یادش بخیر، به دو تا دوست صمیمی‌ام گفتم که بعد از امتحان‌ها به مامانم میگم جریان رو یکی از دوستام رو تو کلاس‌های به اصطلاح فوق برنامه‌ی مدرسه پیدا کردم که اونم همجنسگرا بود آره میدونم اگه کسی یه دوست همجنسگرا پیدا می‌کرد فوری به رابطه ی جنسی و هر چیز دیگه‌ایی فکر می کرد اما من و اون واسه هم ساخته نشدیم و حسی به هم نداشتیم و نداریم! شاید بازم تعجب کنید اما جای تعجبی نمی مونه، ببینید باید بگم هر کدوم از ما گی‌ها تو وجودش توی قلبش یه حس قلبی خاص داره جدا از اون موقعیت جنسی که معین میکنیم یه موقعیت قلبی و احساسی هم داریم (حالا موقعیت یا همون پوزیشن) وقتی به قلبت گوش میکنی می‌بینی که برای عاشق شدن دو تا پوزیشن یا موقعیت برات نمی‌مونه یا میخوای «تکیه گاه» باشی یا هم «متّکی» شاید این دو واژه مناسب نباشه بهتره با مثال اینو بیان کنم مثلا رابطه‌ی زن و مرد رو که نگاه می‌کنی مرد یه خصوصیاتی داره و زن هم یه خصوصیاتی از نظر من جدا از موقعیت جنسی این موقعیت قلبی واسه عاشق شدن خیلی مهمه شاید الآن نشه کامل درباره‌اش بحث کرد اما یه روز حتما توضیح میدم و ازش می‌نویسم، خوب بریم سر اصل مطلب. اون دوست دیگه‌ام یه دختر هست که از دوم ابتدایی با هم دوست بودیم و باید اینو بگم که من تو دوران بچگی دو تا دوست پسر داشتم داشتم اما هرگز مثه دوستم زهرا نبودن و من از بچگی دوست داشتم که یه دختر دوست صمیمیم باشه و من همیشه دوست دارم اون لحظه‌ایی رو که کنار دیگران قرار می‌گیریم میگیم که ما واسه هم مثل خواهر و برادریم. اسمش زهرا هست وقتی بهش گفتم اونم موافقت کرد و گفت که باهام همکاری میکنه. خلاصه ابتدای تعطیلی‌های امتحان فیلم شرایط فکر کنم دو سه ماهی اومده بود (فیلمی که درباره ی دو دختر همجنسگرا بود) ما تصمیم گرفتیم که از همونجا شروع کنیم به مامانم بگیم البته قبل از اون هم یک آهنگ به نام «بیداری» بود از رپر دختر ایرانی « سایه اسکای» که از دنیای ما خونده بود و خودشم همجنسگرا بود من اون رو گذاشتم و بلندش کردم و یه بخش از آهنگ بود که می خوند:
«همجنسبازی هست یه مقوله ی جدا/ خیلی توفیر داره با همجنسگرا»
مامانم یه سوال هایی کرد ازم درباره‌ی آهنگ و من توضیح دادم انگار قانع نشد یه شب یه شبکه‌ی تلویزیونی تو برنامه یه مشاور رو آورد و اون درباره‌ی همجنسگراها حرف زد مفید و مختصر توضیح داد و بد هم نبود من هم فردا که تکرارش رو گذاشتن صداشو بلند کردم واسه مامانم و گفتم که گوش کنه و یه جورایی مخالفتش رو بیان کرد و منم قانعش کردم خیلی آنچنانی فایده نداشت اما پایه‌ی محکمی شد که آروم آروم داشت پیش می رفت و کار خودش رو انجام می داد. بعدها هم از فیلم شرایط حرف زدیم میخواستیم دانلودش کنیم که نشد و خواستیم که از یه بازار معروف تو شهرمون که همه نوع فیلمی تو مغازه‌هاش هست بگیریم. چند روزی گذشت و من و زهرا شروع کردیم و سر صحبت رو باز کردن درباره ی همجنسگراها کلی توضیح دادیم در حد خودمون هر کاری کردیم که قانع کنیم مامانم رو و من آخر بحث وقتی دیدم مادرم مخالفت آنچنانی نمی‌کنه زود بهش گفتم مامان اگه یه بچه داشتی که اینجوری بود چیکار میکردی؟ گفت می‌بردمش پیش روانشناس. خلاصه به زهرا گفتم که من نمیتونم برم پیش روانشناس و اوضاع شاید خراب بشه اگه بیشتر جلو بریم، زهرا هم بهم گفت که نه تو قرار گذاشته بودی که بعد از امتحان‌ها بهش بگی ولی الان وسط امتحان‌ها هست و خوب پیشرفتیم و نگران چیزی نباش. کلی حرف زدیم و کار کردیم تا اینکه مادرم بو برده بود چون خیلی وقت بود که حرف می‌زدیم و من می رفتم تو ویکی‌پدیا و جاهای مختلف و برای مادرم میخوندم و قانعش میکردم، معلوم بود که اونم تحقیق کرده از یه جاهایی، دیگه امتحان‌ها تموم شده بود و مادرم فهمیده بود اما به روی خودش نمی آورد.
همیشه بهم قول میداد که منو می‌بره خارج فقط باید صبر کنم و تحمل کنم واسه خارج رفتن. یه روز مهمون داشتیم و مامان زهرا هم بود فهمیدم زهرا هم قرار هست که بیاد. زهرا رسید و انگار مامانم یه چیزی بهش گفت و اون اومد پیشم گفت علی مامانت ناراحت و عصبانیه و گفته که به علی بگو هر غلطی میخواد بکنه ولی بذاره وقتی خواست بره دانشگاه. منم ناراحت شدم، عصر شد و مامانم اومد تو اتاقم نمیدونم چی شده بود زد زیر گریه.  منم گفتم مامان چی شده؟
مامانم هیچی نگفت منم تحمل نکردم و زدم زیر گریه. هر وقت اشک مامانم رو ببینم حاضرم جونم رو بدم و بمیرم اما مامانم تا ابد شاد باشه و غصه نخوره همون زمان هم این حس بهم دست داد و فوری به زهرا گفتم که بیاد براش توضیح دادم که این قضیه رو ول کنیم و دیگه به هیچ وجه دنباله‌اشو نگیریم که زهرا گفت نه علی من باید به مامانت کامل توضیح بدم که تو از بچگی اینطور بودی و کامل همه چیزو بهش بگم. منم قبول کردم و گذشت تا اینکه همه چیز درست شده بود انگار یکی تحقیق‌های مادرم و یکی هم حرف‌های زهرا خیلی تأثیرگذار بود و مادرم قبول کرد اما باز هم اطلاعات قوی‌ای در این زمینه نداشت انگار فقط میدونست که باید من رو به عنوان یه آدم دیگه بپذیره من اون زمان خیلی خوشحال بودم که مامانم میفهمه منو اما حس میکنم اطلاعاتش زیاد نیست یا هم اگه هست نمیتونه درکم کنه به هر حال برای من فرقی نداره خوشحالم که بعد از یک سال و سه ماه هنوز مثه اون مادر قدیمی یا بهتره بگم بهتر از اون مادر قدیمی منو درک میکنه حالا دیگه می تونم همه چیز رو بهش بگم. دیگه هیچ چیز از چشم این مادر مهربون و صبور  پنهون نمی مونه. با اینکه چندین ماه سختی کشیدم اما ارزشش رو داشت و همچنین خدا رو شکر که هم یه مادر فوق‌العاده دارم هم یه خواهر خوب که همیشه کنارم بوده همیشه درددل میکنیم با هم و سنگ صبور همدیگه هستیم.

پاسخ کارشناس:

علی عزیزسلام! ازتماس شما با مجله متشکریم. خیلی زود دست به آشکارسازی زده‌اید. فراموش نکنید که خودشناسی و هویت‌یابی شما هنوز تکمیل نشده است. با این حال از اینکه توانسته‌اید خانواده‌تان را متقاعد کنید بسیار خرسندیم. اما باید بدانید که راه درازی در پیش دارید و فرایند پذیرش خانواده ممکن است بسیار پیچیده و وضعیت کنونی‌تان، آرامش قبل از طوفان باشد.