آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

بانو مریم

یاد اقلیتی: بانوی اردیبهشتی (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
کسرا ملک آرا


به نام حضرت ماه
برای دقیق غمها فقط تو آغوشی
سلام مادر؛ سلام بانو؛ سلام به پاکی مریم و صلابت فریدون
چقدر بی معرفتم که تا بودی و بین ما نفس درد میکشیدی نمیدانستم که در پهنهی برهوت تنهایی اقلیت بودن، کسی را دارم که به من و همحسهایم فکر میکند و غصه ما را میخورد. دلسوز و غمخوار و برای کسانی چون من اصلونسب هم هستی.
مهمتر از همه مادر؛ نامت را قبلترها شنیده بودم از یک زوج همجنسگرا که رابطهشان را مدیون تو میدانستند و هم شرح دردها و رنجهای تو را که خیلیاش را بعد مرگت فهمیدم؛ مرارتهای کودکی و تنهایی دوران جوانیات؛ داستان حس زنانهای که در یک کالبد مردانه با خود حمل میکردی و عاقبت صبری که لبریز شد و گامهایی که استوار کردی برای گشودن یک راه و یک روزنهی امید برای تمام همحسهای بعدیات و تمام آنانی که روحی را در جسمشان اسیر دارند.
مادر چشمانم خیس میشود اما شانههایم پر غرور است وقتی داستان تلاشهایت را میخوانم برای گرفتن فتوای شرعی تغییر جنسیت و اجازهای که سرانجام گرفتی و فریدونی را که کردی مریم بانو. میدانم که سختی راه تو دوچندان بود از طرفی باید مشکلت را حل میکردی و از طرفی هم آزرم و حیا و قید و بندت به مذهب نگذاشت کاری کنی که رنگ عفت و پاکی با خود نداشته باشد و ای کاش ما بفهمیم...
وقتی زندگیات را تند و سریع مرور میکنم، نامهای که برای آیتالله به نجف فرستادی و جواب آن و داستان بست نشستنات جلوی حسینیه جماران و جراحی در ایران و تایلند و دهها اتفاق دیگر از جلوی چشمانم رد میشود و فقط یک سوال برایم مجسم میشود: یک اقلیت جنسی و اینهمه پشتکار و عزم و مردانگی؟ و راه دور و درازی که من و امثال من در پیش داریم که یاد بگیریم از تو. یاد بگیریم که اقلیت بودنمان را با بیخیالی و بیبند و باری طی نکنیم. یاد بگیریم اقلیت باید فریاد بزند وگرنه له میشود و تو اما اگر بودی اینچنین نبود مادر.
راستی از انجمنی که تشکیل داده بودی چه خبر؟ یکی از اولین فضاهای مجازی برای گردهمایی دگرباشان و دعوتی صادقانه و صمیمانه از همه برای همکاری و اینکه به خیلی از هموها و ترنسهایی که نسبت به هر جمعی فوبیا داشتند یاد دادی که بیایند و بگویند. بیایند و زبان باز کنند بدون هیچ ترسی از اینکه اینترنت گازشان بگیرد. چه آنانی که برای عمل جراحی تغییر جنسیت با تو کار داشتند و چه آنانی که فقط گوشی میخواستند برای شنیدن دردها و اما این همه چیز نبود. خانهی تو و آغوش تو هم پذیرای همیشگیشان بود. آنقدر ترنسهای فراری از خانه را پیش خودت پناه دادی که دست آخر صاحبخانه خانه را ازت گرفت و یک روز آمدی و دیدی اسباب و خانه را وسط کوچه ریختهاند و مادری ماند با آنهمه فرزند و پناهی که خود پناهی نداشت. آه یک زن و آنهمه بدخواه و دشمن؟!
کسی به من گفت وقتی رفته بودی پیش یکی از مقامات رده بالا برای پیگیری حقوق ما به تو گفته بود: «ما هیچ مشکلی در این زمینه ها نداریم جز اینکه تو بمیری و این سر و صداها هم بخوابد و گی و ترنس هم خواهند مرد.» شاید احترام فتوای آیت الله را داشته که به تو بیشتر توهین نکرد و چه احمق بود آن مقام رده بالا، نمیدانست که تو نخواهی مرد و گی و ترنس هم زندهاند به نفس مادرانهی تو هرچند که در تنهایی و غربت عاقبت جان دادی و ما از طریق دکتر مهرابی فهمیدیم که بی مادر شدیم.
راستی خانهای را آرزو میکردی داشته باشی. چه شکلی بود؟ خانهای بدون در توی همان زادگاه سرسبزت آبکنار انزلی که سفرهاش همیشه گسترده و آشپزخانهاش همیشه روشن و گرم باشد و طنین قهقهههای فرزندانت که همگی جمعاند دور شمع وجود تو و یاران و دوستان هم حس و همقبیلهات که آن خانه را کعبهی امیدشان بدانند و عاقبت اما رسیدی به آن خانه ولی نه گرم و شلوغ، سبز و در بسته زیر خاک، رها از تمام سختیها و نامهربانیها. ولی تو بدان که ساکن همیشگی قلبهای مایی!

راستی آن بالاها خوش میگذرد؟ میشود دستی پایین بیاوری و به سر پسربچه ترنسی بکشی که تازه فهمیده چه خبر است و بدون آنکه بداند چرا زیر نگاه تحقیرآمیز خانواده بغض میکند و عروسکبازیاش را میکند و پسر همجنسگرایی که خودش را پشت خندههای پر صدا و ادای استریت درآوردنها پنهان میکند و دختر همجنسگرایی که توی اتاقش یک دشمن دارد؛ همان جعبه لوازم آرایشی که پدرش هدیه تولد برایش گرفته.
مادر! دست نوازش تو امروز آن سقف نداشتهی ماست که ما آن را کم داریم و نه فقط آنرا که مهر تو را و برق نگاه تو را نیز و آن روسری مشکینی که توی آن عکس معروفت بر سر داری هرچند که الان لباسی سفید در برداری همچون فرشته‌ها.
مادر! ماها در هیاهوی دوستبازی و بیافخوری و پارتنریابی و لایفچرخی گم شدیم. ما تو را میخواستیم که کودکانه و دور از نقاب خود واقعیمان را در آغوشت فریاد کنیم و تو اشکهایمان را پاک کنی اما افسوس که تو نیستی تا دلت بخواهد به جای تو مسئله داریم. یک جامعهی مردسالار فوبیامنش و یک حکومت که در خوشبینانهترین حالتش اگر به ما کار نداشته باشد اما از درک ما عاجز است. ما که مثل تو نیستیم که فتوا داشته باشیم و کفش آهنی و یقهی چرمی. عوضش تا دلت بخواهد هرزگی و بیبندوباری و خیانت و دشمنی با همدیگر برایت داریم. من و امثال من هم که به خیال خودمان انتلکتوآل و روشنفکر جامعه هموسکشوال هستیم توی لاک خودمان خزیدیم و قلم میزنیم.
راستی مجله اقلیت را میخوانی؟ راستی میبینی چقدر بچهها دارند پناهندگی میگیرند؟ بلوار شهریار را از آن بالا میبینی؟ استریتخوری یعنی چه مادر؟ آه که اگر بودی به تو میگفتم که رسم طبیعت این است که وقتی یک مادر سینه سپر میکند فرزندانش از پشت او میرسند با غیرتهای به جوش آمده و سرهای سرفراز؛ امروز اما این خبرها نیست و گمان نکن پیشرفت کردیم و روشنفکر شدیم و هموفوبیا کمتر شده که اینها همه از عوارض یتیمی است. بچههایت توی خانه همسایه دارند بزرگ میشوند و دست و پا میزنند برای اینکه هوایی پیدا کنند برای تنفس.
مادر ما تورا کم داریم اگر همه چیز هم داشته باشیم. من ترنس نیستم ولی محبت تو بین گی و ترنس همیشه مساوی بود برای همین جرات کردم که خودم را پسر تو بدانم و نام تو را برای خودم انتخاب کردم. باشد که به پاس مادریهایت من هم فرزندی کنم. مادر برایمان دعا کن از آن بالا و از روی ایوان رنگین کمانی آسمان. دعا کن رنگین کمان زندگی ماهم قدری پاکتر و صاف و زلالتر دیده شود. من دستبند رنگینکمانیام را همیشه به یاد تو می بندم.
روحت شاد

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

وقتی فتوا صادر شد

یاد اقلیتی: بانوی اردیبهشتی (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
گفتگوی هفته‌نامه چلچراغ با مریم خاتون ملک آرا*


«من دوست ندارم فقط درباره خودم و زندگی شخصی ام حرف بزنم یا فقط از آن روزی که خدمت امام رسیدم بگویم یا از سختی‌هایی که برای گرفتن این فتوا کشیدم تعریف کنم. دلم می خواهد اگر با من مصاحبه می کنید و از زندگی ام می نویسید، از مشکلاتی که هنوز هم بعد از شناخت این بیماری برای ترنسکچوال وجود دارد بنویسید. مشکلاتی که من به عنوان عضوی از انجمن حمایتی این بیماران هر روز آن را به می‌بینم اما هیچ جا منعکس نمی‌شود.»
این پیش شرط مصاحبه با مریم خاتون ملک آرا است. همان کسی که سال 65 فتوای تغییر جنسیت برای بیماران ترنسکسوال یا به قول خودش تراجنسیتی را از امام خمینی می گیرد: «فریدون صدایم می کردند. یعنی توی شناسنامه ام جلوی کلمه آقا نوشته شده بود فریدون و روی کلمه خانم یک خط بزرگ مشکی کشیده شده بود. در تمام کارتهای شناسایی ام جلوی جنسیت، مرد نوشته شده بود. اما من از بچگی از آن خط سیاه روی شناسنامه ام متنفر بودم و اصلا از کلمه جنسیت بدم می آمد. تمام اسباب بازی هایم دخترانه بود و عاشق لباس های دخترها بودم. آرزو می کردم یک روز که از خواب بیدار می شوم، زن شده باشم. اما...»
نفس عمیقی می کشد و می گوید: «آن موقع اصلا این بیماری شناخته نشده بود. خانواده ام فکر می کردند من رویایی هستم و من با رویاهایم مشغول بودم تا اینکه سال 52 دبیرستان را تمام کردم و وارد رادیو تلویزیون شدم. هم زمان در دانشگاه هم در رشته پزشکی پذیرفته شدم. چند وقت بعد علایم این بیماری در فیزیک و رفتارم هم پدید آمد. از طرف صدا و سیما من را به یک دکتر متخصص معرفی کردند و بعد از کلی آزمایش دکتر به من گفت: شما یک ترنسکسوال هستید و پیشنهاد عمل تغییر جنسیت را مطرح کرد.»
مردم چه می گویند؟ آیا جامعه من را می پذیرد؟ شرع و دین درباره این موضوع چه حکمی می دهد؟ این سوالات در ذهنش نقش می‌بندد. اما بیشتر از نگاه جامعه، دوست دارد بداند که تکلیف شرعی او چه می شود؟ «سال 54 یک نامه برای امام خمینی نوشتم و موضوع را برای ایشان که آن موقع در نجف زندگی می‌کردند، توضیح دادم. چند وقت بعد جوابم را گرفتم. امام در جواب تنها یک جمله نوشته بودند: تکالیف یک زن بر تو واجب است.»
بعد از گرفتن جواب از امام، بلوز و شلوارهای مردانه اش جای خودشان را به لباس هاس زنانه میدهند:«وقتی جواب نامه از طرف امام خمینی آمد، نوع پوششم را تغییر دادم. لباس های زنانه می پوشیدم. اما هنوز هم تردید داشتم که نکند امام مشکل من را متوجه نشده اند و من را با یک بیمار دوجنسی اشتباه گرفته اند. اما من هرمافردیت یا دوجنسی واقعی نبودم. مشکل من به عنوان یک ترنسکسوال یا دوجنسی کاذب فرق داشت و من می خواستم تکلیف خودم را بدانم.»
درست مثل یک پزشک تفاوت دوجنسی های واقعی و دوجنسی‌های کاذب را برایم توضیح می دهد: «هرمافردویت ها یا دوجنسی‌های واقعی مشکلات ما را درک نمی کنند، چون آنها 47 کروموزوم و در نتیجه مشکل آناتومی دارند و چون مشکلشان قابل لمس و دیدن است باورپذیر است. اما مشکل ما ترنسکسوال ها به عنوان کسانی که مثل بقیه انسان ها 46 کروموزوم داریم و تنها تمایلاتمان شبیه تمایلات و خواسته های جنس مخالفمان است باورپذیر نبود.ما با همجنس گرایان اشتباه گرفته می شدیم. هنوز هم خیلی از آنها برای اینکه از طرف جامعه پذیرفته شوند خودشان را به عنوان ترنسکسوال معرفی می کنند. باید این موضوع را به امام توضیح می دادم.» تا سال 57 با پوشش زنانه زندگی می‌کند و دانشگاه و درس و صداوسیما را کنار می گذارد: «چطور می‌توانستم با لباس های زنانه و کارت شناسایی مردانه سرکار بروم یا پشت نیمکت های دانشگاه بنشینم. من هنوز فریدون بودم.» اما سال 57 برای دیدن امام راهی فرانسه می شود: «اما آنجا هم نتوانستم امام را ملاقات کنم. تنها همراهان ایشان را دیدم که آنها به من گفتند: نامه ای بنویس و مشکلت را داخل آن توضیح بده. ما نامه را به دست امام می رسانیم. چند روز بعد یکی از همراهان ایشان به من گفتند: امام نامه را خواندند. شما به ایران برگرد و به کارهایت برس. امام قول مساعد داده اند.» به ایران برمی‌گردد. باز هم پوشش زنانه دارد: «انقلاب شد. امام هم به ایران آمده بود، اما میان کارهای حکومتی و مملکتی نوبت به نامه من نرسیده بود.هنوز هیچ شناختی از این بیماری میان عامه مردم نبود. من مجبور شدم دوباره لباس های مردانه بپوشم.» سه سال دیگر هم می‌گذرد تا این که از طریق دفتر آقای جنتی نامه دیگری برای امام می‌نویسد. اما جواب امام شبیه همان جوابی است که در نامه اول دریافت کرده. تصمیم می گیرد هر طور شده امام را ملاقات کند و حضوری مشکلش را بیان کند: «توضیحات امام مربوط به بیماران هرمافردیت بود. پوششم هنوز مردانه بود.» سال 65 بالاخره موفق می شود در جماران خدمت امام برسد و مشکلش را توضیح دهد: «در جماران مدارک لازم ارائه شد و موضوع میان علما و پزشکان مورد بررسی قرار گرفت تا این که امام اولین فتوا را برای بیماران ترنسکسوال دادند.»
«تغییر جنسیت با تجویز طبیب مورد اعتماد اشکال شرعی ندارد.» این جمله فتوای امام خمینی برای بیماران ترنسکسوال است. همان موقع امام به دادستان وقت برای حکم اجرایی دستور می‌دهد و دادستان وقت حکم تغییر شناسنامه فریدون ملک آرا را صادر می کند.

«شناسنامه با جنسیت خانم برایم صادر شد و اسمم شد مریم خاتون. خانم های بیت همان روزی که امام فتوا را دادند و گفتند تکالیف یک زن بر شما واجب است، برایم چادر بریدند. کنار در با لباس های مردانه ام ایستاده بودم. منتظر بودم چادر بریده شود و به داخل صدایم کنند. یکدفعه آیت الله خامنه ای را که آن موقع رئیس جمهور بودند دیدم. با هول و هراس سلام دادم. ایشان جواب گفتند و کنارم ایستادند و گفتند: «شرح حال شما را شنیدم. اگر مشکلی داشتید با دفتر من تماس بگیرید.» دوباره لباس های مردانه را کنار می گذارد. شناسنامه اش هم دیگر مشکلی ندارد: «اما فقط شناسنامه ام تغییر کرده بود. کارت های دانشجویی ام هیچ فرقی نکرده بود و من نمی توانستم ادامه تحصیل بدهم. پاسپورت و سایر کارت هایم هم تغییری نکرده بود. از همان سال بیماران ترنسکسوال پیدایم می کردند و با آنها حضوری یا تلفنی مشاوره می کردم. راه و چاه را نشانشان می دادم. اما باز هم خیلی کارشکنی بود. عده ای مشکل من را نمی فهمیدند و فریاد اعتراض می کشیدند و می گفتند: تو منحرفی. البته بعدها خیلی از آنها متوجه اشتباهشان شدند. مثلا یکی از همان ها بچه اش دچار این بیماری شد و چند سال بعد تلفنی با من تماس گرفت و درخواست کمک کرد. اما آن موقع کارشکنی زیاد بود.» سال 81 عمل تغییر جنسیت را انجام می دهد آن هم در کشور تایلند: «تا آن سال زمینه عمل مهیا نبود. من هم با پوشش زنانه احساس راحتی می کردم
وقتی می پرسم چرا در ایران عمل نکردید؟ آه بلندی می کشد و می‌گوید: «عمل تغییر جنسیت، عمل سختی است. متاسفانه تکنیک این عمل در ایران وجود نداشت و ندارد. خیلی از ترنسکسوالها با عمل های ناموفق تبدیل به انسان های ناقص شده اند یا بعد از عمل آن قدر احساس پشیمانی کرده اند که دست به خودکشی زده‌اند. این بیماری اگر اشتباه تشخیص داده شود و یا عمل به درستی انجام نگیرد، پشیمانی شدید همراه دارد که فرد را بعد از تغییر جنسیت به مرز جنون و خودکشی می رساند. اما من بعد از عمل احساس راحتی داشتم . شاید مثل کسی که تازه به دنیا آمده.» از سال 79 مدیریت کمیته حمایت از بیماران ترنسکسوال یا دوجنسی های کاذب را بر عهده می گیرد:« هنوز هم ما به طور مستقیم نمی توانیم از خیلی ها کمک بگیریم، چون شناخت درستی از این بیماری نیست. ما با کسانی که مشکل اخلاقی دارند اشتباه گرفته می شویم. هیچ بودجه ای به طور مستقیم برای این بیماران در نظر گرفته نمی شود. خیلی از خانواده ها مشکل فرزندشان را باور نمی کنند و خیلی از آنها هم در مضیقه مالی هستند، چون با وجود این بیماری شغلی برایشان پیدا نمی شود. گاهی به استعفا فکر می کنم و گاهی به آنهایی که رنج می کشند، واقعا نمی دانم چه کار کنم.»

*این مصاحبه در تاریخ 5خرداد86 انجام شده است.


۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

تغییر بزرگ

یاد اقلیتی: بانوی اردیبهشتی (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
متین محمدی


درسال 1354 مريم ملک آرا که درآن موقع نامش فريدون بود، در اولين نامه از يک رشته نامه هايش به آيت الله خميني که در آن موقع در تبعيد زندگي مي کرد، نوشت که همواره احساس مي کند که يک زن است و مادرش به او گفته است که حتي هنگامي که وي بيشتر از 2 سال نداشت در مقابل آينه درست مانند زني که آرايش مي کند گچ به صورت خود مي ماليد.
آيت الله خميني در پاسخ نوشته بود که او بايد وظايف اسلامي به عنوان يک زن را رعايت کند. اما پس از انقلاب اسلامي مريم ملک آرا که کارمند تلويزيون ايران بود کار خود را از دست داد. به او با جبر هورمون مردانه تزريق کرده و درآسايشگاه رواني بستري‌اش کردند.
مريم به دليل آشنايي با روحانيونِ بانفوذ توانست از آسايشگاه مرخص شود. او در ادامه مبارزه خود با چند شخصيت سرشناس از جمله اکبر هاشمي رفسنجاني ملاقات کرد و همه به او توصيه کردند که مجددا براي آيت الله خميني نامه بنويسد.
مريم ملک آرا که مي خواست تاييد مذهبي براي عمل جراحي تغيير جنسيت داشته باشد، يک روز با پوشيدن لباس مردانه و قرآن به دست، توانست پس از دشواري هاي بسيار موفق به ملاقات با آيت الله خميني شود.
به نوشته گاردين در اين ملاقات سه نفر از پزشکان مورد اعتماد آيت الله خميني نيز حضور داشتند که توانستند توضيحات بيشتري درباره وضعيت مريم ملک ارا به آيت الله خميني بدهند. آيت الله خميني نامه اي به او داد که خطاب به دادستان کل و نيز رييس نظام پزشکي بود و در آن اجازه مذهبي براي عمل جراحي تغيير جنسيت وي داده مي شد. اين نامه همان فتوايي بود که سرنوشت وي و بسياري ديگر را عوض کرد.
بدون شک مبارزه‌ی مریم ملک‌آرا به تنهایی در مبارزه‌ی سختی که داشته‌اند یک تحول بزرگ پزشکی و اجتماعی به وجود آورده. اما در ادامه راه مبارزه‌اش اقدام به تاسیس یک نهاد حمایتی از ترنس‌ها می‌کند که نوع رفتارهای این نهاد مورد انتقاداتی قرار می‌گیرد به نحوی که خدمات و تحولاتی که این بانوی اردیبهشتی برای جامعه ترنس‌ها داشتند از طرف گروه عمده‌ای از فعالان حقوق اقلیت‌های جنسی نادیده گرفته می‌شود.
پس از صدور فتوا تا به امروز که مساله ترنس‌ها تا حدودی برای مردم جامعه عادی شده است، رفتار جامعه و حکومت با این اقلیت جنسی تغییر کرده است. تغییری که جای خود را از ستیزه و هراس به ترحم و تحقیر داده است. این تغییر بر روی سایر گرایش‌های جنسی به ویژه همجنسگرایان تاثیر گذاشته است. بدون شک خانم ملک‌آرا مسئول تغییر رویکرد به شکل مستقیم نیستند اما انتظاراتی مبنی بر این که بتواند به عنوان یک چهره مؤثر در تغییر نگاه به اقلیت‌های جنسی به ویژه همجنسگرایان اقدامی تاثیر گذار داشته باشند پیکان انتقادات را بیشتر بر روی ایشان گرفته است.
اما چیزی که پس از فقدان ایشان بسیار به چشم خورد خلا حضور یک فعال حقوق اقلیت‌های جنسی و به ویژه ترنس‌ها که در داخل ایران شناخته شده باشد، است. کسی که بتواند روزنه‌ای از آگاهی، اطلاعات و درک متقابل را بین جامعه اقلیت‌های جنسی و اکثریت جنسی برقرار کند. ارتباطی که باعث رسیدن یک راه حل جدی و منطقی برای کاهش آسیب دگرباشان باشد.



۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

اقلیت هفتم منتشر شد

شماره هفتم از دوماهنامه اقلیت (شهریور و مهر92) منتشر شد


در این شماره می‌خوانید:


پرونده ویژه: اقلیت اینترنتی
پرونده ای درباره ی تاثیر مدرنیته بر زندگی اقلیت‌های جنسی ایرانی

اقلیت مدرن
آرشِ سعدی
تجربه‌های من از ماهواره و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی
محمد
سلام... سن، وزن، قد
هوداد
در جستجوی حقیقتی مجازی
سامان درخشان
گفتگو با یک لزبین
یاسِ آسمون

یاد اقلیتی: به نام پدر

ساویز، پدر دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی ایران
متین محمدی

زندگی ساویز به نقل از gaytoday
کاوه اهورایی
مصاحبه با مهین شقاقی
شایان.میم و آرش سعدی

ضیافت زندگی
آرش سعدی

اخلاق چیست و تفاوت اخلاق فرمایشی با اخلاق پویا کدام است؟
مقاله‌ای از ساویز شفائی

در این شماره همچنین می‌خوانید: 
هم آغوشی با رنگین‌کمان
درنگ مزدک زندیک در رمان پیرهن رنگ‌رزان

به همراه
باشگاه نویسندگان 
کلوپ ِ قلم اقلیت
 دفتر مقالات 
مجمع نویسندگان و مترجمان اقلیت
و یادداشت مهمان
مقالات ارسالی به اقلیت



دانلود کنید

mediafire -5,113 KB

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

فرزندان ما

کتاب اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
پرسش و پاسخی برای والدینِ جوانان و بزرگ‌سالانِ گی، لزبین، بای‌سکسوئل و ترنس سکسوئال
برگردان وارتان پاکباز

فرزندانِ ما: پرسش و پاسخی برای والدینِ جوانان و بزرگ‌سالانِ گی، لزبین، بای‌سکسوئل و ترنس سکسوئال، از مجموعه جزوات PFLAG است که برای رفع تبعیض و گسترش آگاهی و فرهنگ‌سازی کوشش می‌کند. در این جزوه احساسات، نگرانی‌ها، ترس‌ها و پرسش‌های متداول در بین والدین بررسی و به آن‌ها پاسخ داده شده است. پیش از این جزوه‌ی «خودت باش» به کوشش وارتان پاکباز از PFLAG در اقلیت منتشر شده بود. فرزندان ما در دو قسمت تقدیم شما می‌شود.
گروه سردبیری

مهم نیست چه نسبتی با تو دارم، فرزندت هستم یا یک عضو خانواده، یا شاید یک دوست، دور و نزدیکش هم مهم نیست، بی هیچ پیش‌وند و پسوندی، نفس این‌که انسانی و تو را می‌شناسم و با تو پیوندی دارم کافی است تا هر روز بتوانم به تو بگویم دوستت دارم.
فرزندت هستم یا یک عضو خانواده، یا شاید یک دوست، فکر نکنم دور و نزدیکش مهم باشد، این‌که LGBT باشم چه‌طور؟
جوابت هر‌چه باشد، امیدوارم خواندن این جزوه به تو کمک کند که من را بهتر درک کنی.
وارتان پاکباز


مفاهیم استفاده شده در این جزوه:

هویت جنسی:
حس درونی و شخصی فرد از مرد، زن، یا ناسازگار بودن با چهارچوب‌های جنسی. برای افراد ترنس سکسوئال یا افراد ناسازگار با چهارچوب‌های جنسی، جنسیت مادرزاد و دریافت درونی‌ آن‌ها از هویت جنسی‌شان بر هم منطبق نیست.

گرایش جنسی:
احساساتِ عاطفی، رومانتیک و عاشقانه و جنسی نسبت به دیگر نفوس انسانی. افراد دگرجنس‌گرا عمدتاً این احساسات را نسبت به افراد غیر هم‌جنس دارند. افرد هم‌جنس‌گرا، این احساسات را عمدتاً نسبت به هم‌جنس و افراد دو‌جنس‌گرا این احساسات را نسبت به هر دو جنس دارند.

دوجنس‌گرا:
کسی که از نظر احساساتِ عاطفی، رومانتیک و عاشقانه، جسمانی و روحی هم به مردان و هم به زنان جذب می‌شود. نیازی نیست که دوجنس‌گرا‌ها تجارب جنسیِ برابر با هر دو جنس داشته باشند، در حقیقت، برای آن‌که کسی دریابد دوجنس‌گرا است، نیازی به داشتن رابطه‌ی جنسی در گذشته ندارد. گاهی به آن، بای‌سکسوئل یا بای هم گفته می‌شود.

هوموسکسوئل:
واژه‌ای در حوزه‌ی درمان که امروزه منسوخ شده و در نگاه بسیاری افراد هم‌جنس‌گرا توهین‌آمیز است. به جای آن از واژه‌های هم‌جنس‌گرا برای اشاره به افراد با گرایش جنسی به هم‌جنس استفاده کنید.

لزبین:
زنی که از نظر احساساتِ عاطفی، رومانتیک و عاشقانه، جسمانی و روحیِ پایدار به زنی دیگر جذب می‌شود. از اشاره به لزبین‌ها به عنوان هوموسکسوئل، که معمولاً آن را توهین‌آمیز می‌دانند، اجتناب کنید.

گِی:
صفتی است که برای بازنمودنِ شخصی که از نظر احساساتِ عاطفی، رومانتیک و عاشقانه، جسمانی و روحی به افراد هم‌جنس جذب می‌شود (مثلاً، مردانِ گی، یا افراد گی). در متن حاضر، برای زنان بیش‌تر از واژه‌ی لزبین استفاده شده. به افراد گی، «هوموسکسوئل» نگویید، برای توضیح، هوموسکسوئل را ببینید.

ترنس سکسوئال:
واژه‌ای که برای توصیف افرادی استفاده می‌شود، که هویت جنسی‌شان با جنسیت مادرزادشان هم‌خوانی ندارد. افراد ترنس سکسوئال ممکن است، بخواهند یا نخواهند با تغییر هورمون یا جراحی، بدن‌شان را با هویت جنسی‌شان منطبق کنند.

LGBT:
نام اختصاری برای هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا یا ترنس سکسوئال (لزبین، گی، بای‌سکسو‌سل و ترنس سکسوئال)، که به افراد در حالت کلی اطلاق می‌شود.

آشکار سازی:
پرسه‌ی پذیرش خود، که برای افرادِ هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا یا ترنس سکسوئال، در سرتاسر زندگی‌شان ادامه دارد. افراد ابتدا هویت هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا یا ترنس سکسوئال را در خود مستقر می‌کنند، سپس ممکن است این موضوع را با دیگران در میان بگذارند. آشکار سازی، می‌تواند در خانواده و دوستان افراد هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا یا ترنس سکسوئال نیز مصداق یابد. سطوح مختلفی از آشکار بودن وجود دارد: برخی ممکن است فقط به دوستانشان بگویند، برخی ممکن است در برابر کلِ جامعه خود را آشکار کنند و برخی افراد ممکن است تنها با خودشان صادق باشند. مهم است که دریابید که همه در موقعیتِ یکسانی از نظر آشکار بودن قرار ندارند و به این امر احترام بگذارید. «آشکار سازی» در این متن به معنیِ آگاه ساختن دیگران از این موضوع است، که عزیزی دارید که هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا یا ترنس سکسوئال است.

افراد ناسازگار با چهارچوب‌های جنسی:
شخصی که به واسطه ویژگی‌های مادرزاد یا انتخابی با انتظارات مبتنی بر جنسیتِ اجتماع منطبق نیست.

فرزندم هم‌جنس‌گرا، دوجنس‌گرا و یا ترنس سکسوئال است. حالا چه؟
بعد از این‌که پسر ۲۸ ساله‌مان به ما گفت هم‌جنس‌گرا است، ناامید و درمانده، سراسیمه، گیج و ناتوان از انجام هرکاری، دقیق‌ترین توصیفِ ممکن از ما به عنوان والدین او بود،... احساس کردیم، تنها‌ییم، به شکل وحشتناکی تنهاییم.
مادر یک پسرِ هم‌جنس‌گرا

بسیاری والدین برای شنیدن این کلمات آماده نیستند، «مامان، بابا، من هم‌جنس‌گرا هستم»، برخی برای این آماده نیستند که به صورت غیر مستقیم، چه از طریق شبکه‌های اجتماعی، مشاور مدرسه یا یک همسایه دریابند فرزندشان ممکن است، هم‌جنس‌گرا، دو جنس‌گرا یا ترنس سکسوئال (LGBT) باشد. اگر این‌طور هستید، واکنش اولتان این خواهد بود که «چه‌گونه با این موضوع برخورد کنم؟». برای برخی دیگر واکنش ممکن است بیش‌تر به این صورت باشد، «حالا که می‌دانم، برای پشتیبانی و یاریِ فرزندم چه‌کار می‌توانم بکنم؟»
واکنشتان هرچه است، ما این‌جا هستیم تا اطلاعات مورد نیازتان را فراهم آوریم، تا واکنش‌تان نسبت به این خبر و گرایش جنسی و یا هویت جنسیِ فرزندتان را درک کنید، تا به شکلی مناسب و یاری‌رسان پاسخ دهید. ما همه‌جا هستیم و جلوه‌های مختلفِ سیاسی، مذهبی و فرهنگی را بازتاب می‌دهیم. ما بسیاری از آن‌چه شما اکنون تجربه می‌کنید را پشت سر گذاشته‌ایم.
پژوهش‌های اخیر سنِ متوسط آشکارسازی را بین دوره‌ی میانی و پایانی نو‌جوانی مشخص کرده‌، البته برخی حتی زودتر از این‌ها آشکار سازی می‌کنند. با استناد به پژوهش‌های دکتر کتلین رایان، از پروژه‌ی پذیرش در خانواده‌ها، سن متوسطی که کودکان درمی‌یابند LGBT هستند ۱۳ است. هرچند برخی تا سن بزرگ‌سالی برای آشکارسازی صبر می‌کنند، ولی سن میانگین آشکارسازی رو به کاهش است. بنا به مقصود کتاب، از واژه‌های «جوان» و «فرزند‌تان» استفاده می‌کنیم ولی می‌دانیم، افراد در سنین مختلفی آشکار سازی می‌کنند. محتوای این کتاب، چه عزیزتان ۱۰ساله است و چه ۱۰۰ساله، با موقعیت شما مرتبط است.
حال که می‌دانید (یا مشکوک هستید) که فرزند‌تان LGBT است، بایدسه چیز را به خاطر داشته باشید:

واکنش‌ها گوناگون و همه ارزشمند هستند:
فقط یک واکنش در برابر پی‌بردن به LGBT بودنِ فرزندتان وجود ندارد. واکشن درست یا غلط وجود ندارد. پاسخ‌تان مهم است، ولی نباید از آن‌چه در آغاز احساس می‌کنید، شرمگین باشید. برخی نگرانِ امنیتِ عزیزشان می‌شوند، برخی احساس گناه می‌کنند که چنین چیزی چه‌گونه اتفاق افتاده، برخی دچار اندوه می‌شوند که چرا بدون آن‌که به آن‌ها گفته شود متوجه نشده بودند، یا از این خشمگین می‌شوند که چرا فرزندشان زودتر به آن‌ها نگفته. دیگران ممکن است خوش‌حال شوند، که فرزندشان با آن‌ها صادق است و درهای دلش را به روی آن‌ها باز کرده، ممکن است احساس آسایش کنند که حالا، می‌دانند چه چیزی فرزندشان را آزار می‌داده، یا از این مسرور باشند که حالا فرزندشان می‌داند حقیقتاً کیست. همه‌ی این واکنش‌ها طبیعی هستند.

این یک روند است:
واکنش‌تان، پاسخی که به فرزندتان می‌دهید، یادگرفتن درباره‌ی موضوعات مرتبط با LGBT ها، به اشتراک گذاشتن این اطلاعات با خانواده و دوستانتان، همه‌ی این‌ها زمان می‌برد. بدانید که طبیعی است که یک شبه با این موضوع کنار نیایید. به اندازه‌ی نیازتان برای فهم احساساتتان زمان صرف کنید. اگر بخواهید، می‌توانید از این دوره با پیوندی قوی‌تر و مستحکم‌‌تر با فرزندتان، از آن‌چه قبلاً بوده، بیرون بیایید.

شما تنها نیستید:
شما تنها نیستند، در سراسر دنیا بسیارند کسانی که در شرایط شما و فرزندتان قرار دارند. به نقل از بنیاد ویلیامز، پژوهشکده‌ای در حوزه‌ی LGBT، در آمریکا بیش از ۸ میلیون نفر زندگی می‌کنند که خود را هم‌جنس‌گرا و دوجنس‌گرا معرفی می‌کنند و طبیعتاً همه‌ی این‌ها خانواده دارند. بنا به همان پژوهش، نزدیک به ۷۰۰،۰۰۰ ترنس سکسوئال در آمریکا زندگی می‌کنند. پژوهش‌های دیگر نشان می‌دهند، از هر ۱۰ نفر ۷ نفر، شخصا یک LGBT را می‌شناسند، به زبانِ دیگر، اگرچه این‌طور به نظر نمی‌رسد، افراد LGBT همه‌جا هستند و خانواده‌ها و حامیانشان نیز هم‌جا حضور دارند. شما در این روند تنها نیستید. حتی اگر احساس تک‌افتاده‌گی یا عصبی بودن می‌کنید، حرف زدن با کسانی که آن‌چه اکنون تجربه می‌کنید را پشتِ سر گذاشته‌اند به شما کمک خواهد کرد. کتاب‌های و وب‌سایت‌های بسیاری برای خواندن و افراد بسیاری هستند، که می‌توانید با آن‌ها صحبت کنید که با بیان تجربیاتشان می‌توانند به شما در پیش رفتن به سوی وضعیت بهتر یاری برسانند. شما در مسیری قرار دارید که مانند هر مسیر دیگر، فراز و نشیب‌هایی دارد، ولی بسیارند خانواده‌هایی که این مسیر را پیموده‌اند و به منزلگاهی آسوده‌تر از آغازِ راه رسیده‌اند، جایی که در آن به فرزند، خانواده‌ و جامعه‌ای که حتی نمی‌دانستند وجود دارد، نزدیک‌تر شده‌اند.

فکر می‌کردم، فرزندم را می‌شناسم.
«نقطه‌ی عطف برای من وقتی بود که پسرم به من گفت: بابا من همان کسی هستم که قبلاً بودم. حالا شش ماه گذشته است و من این را بهتر دریافته‌ام، هیچ چیز در زندگی او عوض نشده است. دریافت من از او است، که تغییر کرده.»
پدر یک پسرِ هم‌جنس‌گرا

ما فکر می‌کنیم، فرزندانمان را از لحظه‌ی تولد چنان می‌شناسیم و درک می‌کنیم، که برخی حتی باور می‌کنیم که از افکار و آن‌چه در ذهنِ فرزندمان می‌گذرد هم باخبریم. درنتیجه، وقتی فرزندی می‌گوید «من هم‌جنس‌گرا هستم» و ما شصتمان هم خبردار نشده بوده -یا آن‌که می‌دانستیم و پیش خودمان این حقیقت را انکار کرده بودیم- ممکن است این احساس در ما ایجاد شود که نمی‌دانیم فرزندمان کیست یا چه کسی شده است.
همه‌ی والدین از آن‌چه فرزندشان خواهد شد، آرزو دارند بشود و می‌تواند بشود، رویا و تصوّری دارند. رویایی که از گذشته‌ی والدین، آن‌چه آرزو داشته‌اند و فرهنگ اطرافش زاده شده. با وجود آن‌که افراد LGBT در سراسر جهان بی‌شمارند، ولی بیش‌تر افراد، آینده‌‌ی فرزندشان را بر پایه‌های رابطه‌ای دگرجنس‌گرا می‌بینند. سرگشته‌گی و درماندگی‌ای که احساس می‌کنید، بخشی از فرایند اندوه است، شما چیزی را از دست داده‌اید؛ شما رویایی را که احتمالا برای فرزندتان تجسم کرده بودید از دست داده‌اید. این خیال و وهم را که از درونی‌ترین افکار و احساسات فرزندتان آگاهید از دست داد‌ه‌اید.
ولی آشکارسازیِ فرزندتان، لازم نیست به معنی پایان رویا‌هایتان باشد، فقط اندکی ظاهرشان را تغییر می‌دهد. هنوز می‌توانید رابطه‌ای تنگاتنگ و مبتنی بر عشق و محبت با آنها داشته باشید. در واقع، ممکن است رابطه‌تان، اکنون، عمیق‌تر هم شده باشد، زیرا او را از قبل بهتر می‌شناسید.

این دو چیز را به خاطر داشته باشید:

فرزندتان همان ‌کسی است، که پیش از این بوده.
فزندتان همان کسی است که دیروز بوده. آن‌چه تغییر کرده، تصور و فهم شما از فرزندی است که فکر می‌کردید هست و دریافتی که فکر می‌کردید از جهانِ درونِ او دارید. این حسِ از دست دادن، می‌تواند سخت باشد، ولی تصور سابق‌تان می‌تواند با فهم جدیدتر و شفاف‌تری از فرزندتان و رویاهایی نوین برای کودکتان جای‌گزین شود.

این یک دوره یا فازِ گذرا نیست.
مهم است که بپذیرید و تصدیق کنید، زیرا LGBT بودن یک فاز یا دوره‌ نیست. ممکن است برخی در دوره‌ی آزمون و جست‌وجو باشند، ولی کسی که به این مقطع رسیده که به یکی از والدین بگوید که LGBT است، معمولاً یک فاز را از سر نمی‌گذراند. قاعدتاً چه شخصی زمان سخت و بسیاری را صرف درک و پذیرشِ گرایش جنسی یا هویت جنسی‌اش کرده است.

دوباره تکرار ‌می‌کنیم، این یک سفر است و بخشی از این سفر شناختن فرزندتان در سطحی عمیق‌تر است.

جزوه را در شماره‌ی بعد ادامه خواهیم داد.










۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

معرفی ترانه: Glad to be gay

 فرهنگسرای اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
نیما سروش


ترانه یglad to be gayدر سال 1976 توسط تام رابینسون نوشته شد.
تام رابینسون ترانه سرا، خواننده و مجری همجنسگرای انگلیسی است. تام رابینسون وقتی 13 سال داشت پس از اینکه عاشق یکی از همکلاسی‌های خود شد متوجه گرایش جنسی خود گردید.
او علاوه بر فعالیت‌هایش در عرصه موسیقی، به عنوان فعال حقوق اقلیت‌های جنسی نیز شناخته میشود. او همچنین سابقه همکاری با التون جان آهنگساز و خواننده مطرح همجنسگرای انگلیسی را دارد.
او این ترانه را به مناسبت رژه غرور اقلیت‌های جنسی لندن نوشت.
این ترانه به گونه‌ای سرود نمادین اقلیت‌های جنسی انگلستان بشمار می‌آید.
در این ترانه تام رابینسون با لحنی طنز به نقد جو جامعه لندن و دیدگاه قشرهای مختلف لندن دهه 60 و 70 نسبت به مسئله اقلیت‌های جنسی میپردازد.
در بیت‌های آغازین ترانه به نقد رفتار پلیس لندن و یورش‌های خشونت‌آمیز به گی کلاب‌های لندن میپردازد. همجنسگرایی در دهه 60 در انگلستان جرم محسوب میشد.
او همچنین در این ترانه از آزادی مطبوعاتی که موضوع اقلیت‌های جنسی را دنبال میکنند انتقاد و پیگرد قانونی این مطبوعات را محکوم میکند که به جرم ترویج فساد اخلاقی محاکمه میشوند در حالی که مجلاتی مانند playboy آزادانه فعالیت میکنند.
در بیت‌های بعدی هم به انتقاد از گسترش همجنسگراستیزی و پیامدهای تخریبی آن برای همجنسگرایان میپردازد.
بعدها نسخه های دیگری از این ترانه منتشر شد که موضوعاتی مانند ایدز در آن ها مطرح شد.
این آهنگ و متن ترانه را میتوانید از آدرس اینترنتی زیر دریافت کنید :
http://gladtobegay.net/versions/glad-to-be-gay-87


۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

معرفی کتاب: Bliss

فرهنگسرای اقلیت (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
آراز

 
فیونا زد، نویسنده جامائیکایی ساکن آمریکا در اولین رمان خود، داستان بسیار هیجان انگیز و روشنگرِ زنی موفق را نقل می کند که تنها عشق او در زندگی کار است. زندگیِ بلیس سینکلر - که مانند خود نویسنده، متولد جامائیکا و ساکن آمریکاست از دور بسیار فریبنده و زیباست. شغل، خانه و زندگی عاطفی عالی او، آرزوی بسیاری از کسانیست که او را در خیابان، سر کار و یا در مهمانی های شبانه ای که برگزار می کند، می بینند.
اما با تمام این ها، بلیس احساس کمبود می کند و هر روز به دنبال چیزی می گردد که هرگز نداشته و بالاخره آن را در جای غیرمنتظره ای می یابد. با گام گذاشتن در دنیای جدید، جذاب و سرشار از لذت، به همراه دختری دیگر، با تجربه های جدید آشنا شده و تابو های کهنه را می شکند.
در یک انبار مخروبه، کلوب های شبانه، خانه و حتی محل کار خود، بلیس روی یخ نازکِ تمایلات جنسی خود راه می رود تا این که نهایتا، خود و تمام دنیایش در آب های سیاهِ زیرِ یخ های سفید، غرق می شود.
شکست خورده و رانده شده به زادگاهش، جامائیکا بر می گردد. جایی که امیدوار است با پدرش که سال ها پیش او را از خود رانده بود، آشتی کند. اما در این سفر چیزی را کشف خواهد کرد که تا به امروز جای خالی آن را احساس نکرده بود.
رمان بلیس در سال 2005 نامزد جایزه لَمیس برای ادبیات دگرباشان بود.