آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید

۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

تاثیر عوامل زیست­‌شناختی و ژنتیکی بر تفاوت­‌های جنسیتی


 دفتر مقالات (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
 دوموزی

ساندرا بِم، لورِنس کولبِرگ و نانسی چادورو: نگاه جامعه­‌شناسانه به جنسیتی شدن دختران و پسران
تاثیر عوامل زیست­شناختی و ژنتیکی بر تفاوت­های جنسیتی

این موضوع که زیست‌شناسی و ژنتیک بر رفتار مردان و زنان تاثیرگذار است، موضوع مباحثات داغی است؛ گرچه پژوهشگران با برخی نکات آن مخالف‌اند، با این حال بسیاری می‌پذیرند که پاره‌ای تفاوت‌های جنسی، ممکن است در اثر عوامل زیست شناختی و ژنتیکی به وجود آیند.
با این وصف، اکثر جامعه‌شناسان (و حتا سایر دانشمندانی که در مورد تفاوت‌های جنسی مطالعه می‌کنند) اصرار دارند که تاثیر عوامل زیست‌شناختی یا ژنتیکی، به محیط یا فرهنگی که در آن فرد رشد یافته، وابسته است؛ به عبارت دیگر، پذیرفتن احتمال تاثیر عوامل زیست‌شناختی یا ژنتیکی بر شخصیت یا رفتار انسانی، موید این مفهوم نیست که شخصیت و رفتار مرد را می‌توان به این عوامل تقلیل داد. شناخت چگونگی شکل‌گیری شخصیت و رفتار، تحت تاثیر زیست‌شناسی، ژنتیک و فرهنگ، به جای مطالعه‌ی تک‌تک این عوامل، بهترین راه کشف این موضوعات است.
پژوهش‌ها برای تشخیص عوامل احتمالی زیست‌شناختی و ژنتیکی در رفتار مردان و زنان مطمئنا ادامه دارد و ما هر روز چیزهای بیش‌تر و بیش‌تری درباره‌ی ژنتیک و تکامل انسان یاد می‌گیریم.
توجه به چگونگی شکل‌گیری دقیق تفاوت‌های جنسی، بر دو زمینه‌ی «اِپی‌ژنتیک»[1] و تکاملی متمرکز می‌شود. پژوهش اپی‌ژنتیک در تفاوت‌های جنسی بر این نظر استوار است که «ژن‌ها و محیط، در همه‌ی اوقات همراه با یک‌دیگر عمل کرده، ساختار و عملکرد سلول‌های مغز و رفتار ارگانیسم را تعیین می‌کنند». در بررسی‌های این دیدگاه، هورمون‌های جنسی پیش از تولد و نقش آنها در آماده ساختن یا مستعد کردن زنان و مردان برای نشان دادن واکنش متفاوت خارج از رحم مادر، آزمایش شده است و نیز پژوهش درمورد تفاوت‌های هورمونی جنسیتی پس از تولد و سازمان مغز، تحت تاثیر یک عقیده‌ی اپی‌ژنتیک انجام می‌شود.
یک رشته‌ی نسبتا جدید، روان‌شناسی تکاملی، بین روان‌شناسی و توارث ژنتیکی ارتباطی برقرار کرده و ممکن است معلوماتی در مورد تفاوت‌های جنسی به دست دهد. روان‌شناسان تکاملی بر این باورند که «مردان و زنان در تمام حوزه‌هایی که جنس‌ها با مشکلات سازگاری روبه‌رو شده‌اند، همانند یا شبیه خواهند بود». از این منظر، تفاوت‌های جنسی از تفاوت در مشکلات سازگاری که هر جنس در دوره تکامل با آن مواجه می‌گردد، سرچشمه می‌گیرند. روان‌شناسان تکاملی آنچه را که به مثابه یک «دوگانگی کاذب مابین زیست‌شناسی و محیط» می‌دانند، رد کرده و در عوض اظهار می‌دارند که انسان‌ها از طریق تلاش در نشان دادن واکنش موثر به اطراف خود، رشد می‌کنند.
روان‌شناسان تکاملی هم به نوبه‌ی خود مورد انتقاد واقع شده‌اند. بسیاری از زیست‌شناسان تکاملی، همانند سایرین در علوم طبیعی، روان‌شناسان تکاملی را به دلیل نادیده گرفتن تنوع فوق‌العاده و انعطاف‌پذیری در جوامع انسانی و حیوانی مورد انتقاد قرار داده‌اند. یادگیری و تجربه، عوامل مهمی در رفتار انسانی و حیوانی بوده و این دو نیز، از سوی روان‌شناسان تکاملی کم‌اهمیت شمرده شده‌اند.
انسان‌شناسان و جامعه‌شناسان می‌گویند که تفاوت‌های جنسی که روان‌شناسان تکاملی سعی در توصیف آنها دارند را به سادگی می‌توان با فرآیندهای اجتماعی توضیح داد. احتمالا این مباحثات با تاکید بر مشکلات جداسازی تاثیرات ژنتیک از سایر نیروهای شکل‌دهنده‌ی زندگی اجتماعی انسان ادامه خواهند داشت.
تمامی پژوهشگران فردگرا، آنهایی که دیدگاه‌های اپی‌ژنتیک و یا تکاملی دارند، بین جنس زیست‌شناختی، شخصیت و رفتار ارتباطی بی‌واسطه برقرار می‌کنند. در نتیجه، شگفت‌آور نیست که این پژوهشگران به دلیل دارا بودن مفهوم ساده‌انگارانه و سطحی تاثیرات اجتماعی مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. تاثیرات اجتماعی در دیدگاه‌های سایر پژوهشگران خیلی بیش‌تر مدنظر قرار می‌گیرد، با این حال، این گروه بین جنس و جنسیت پیوند نامنسجم‌تری از رویکرد اپی‌ژنتیک یا روان‌شناختی تکاملی مشاهده می‌کنند. مقوله جنسی برای این گروه آخر، فرآیندهای ویژه‌ی جنسیتی جامعه‌پذیری را آغاز می‌کند. فرآیند جامعه‌پذیری، «ماده‌ی خام» جنس زیست‌شناختی را به شخصیت‌ها و رفتارهای افتراق یافته‌ی جنسیتی تبدیل می‌کند.

جامعه‌پذیری جنسیتی
فرآیندی که مردم به واسطه‌ی آن یاد می‌گیرند که چگونگی زن یا مرد باشند چیست؟ پیام جامعه در مورد رفتار شایسته برای زنان و مردان چگونه به اعضای آن انتقال می‌یابند؟ مهم‌تر از همه، آیا می‌شود پرسید که چگونگی اعضای یک جامعه از جنسیت به عنوان پایه‌ای برای سازماندهی و درک اطلاعات استفاده می‌کنند.
پاسخ به این پرسش‌ها از طریق نظریه‌های گوناگون جامعه‌پذیری جنسیتی ممکن می‌شود. جامعه‌پذیری به فرآیندی اطلاق می‌شود که افراد از طریق آن، صفات و ویژگی‌های جنسیتی شده را گرفته و خود را درک می‌کنند؛ به علاوه، مردم از طریق جامعه‌پذیری یاد می‌گیرند که جامعه آنها از مردان یا زنان چه انتظاراتی دارد؛ حتا اگر این انتظارات، کاملا تشخیص داده نشوند، مردم درمی‌یابند که تا اندازه‌ای در قبال آنها پاسخگو خواهند بود؛ یعنی تا حدودی در اینکه اساسا «به نحو شایسته‌ای» مرد یا زن هستند، آزموده خواهند شد.
جامعه‌پذیری جنسیتی فرآیندی دوطرفه است؛ در یک طرف فردی که باید جامعه‌پذیر شود، مانند نوزادی که از طریق کنش‌های متقابل با والدین و مربیان با جهان اجتماعی مواجه می‌شود، قرار دارد. از طریق این رو در رویی‌ها، کودکان نه تنها سایر مردمان و جهان بیرونی را تجربه می‌کنند، بلکه درمورد خود نیز آگاه می‌شوند. این حقیقت که اطلاعات درمورد جنسیت از نظر درک و واکنش متقابل با یک نوزاد اینچنین اساسی است، دقیقا نشان می‌دهد که جنسیت تا چه حدی با فرآیند انسان شدن و رشد عجین است. در طرف دیگر فرآیند جامعه‌پذیری، عوامل جامعه‌پذیری (افراد، گروه‌ها و سازمان‌هایی که اطلاعات فرهنگی را منتقل می‌کنند) قرار دارند. شاید والدین، از این رو که قدرتمندترین اشخاص در زندگی کودکان هستند، مهم‌ترین عوامل جامعه‌پذیری به شمار می‌روند. سه نظریه عمده‌ی جامعه‌پذیری موجودند. دو نظریه‌ی یادگیری اجتماعی و رشدشناختی، نظریه‌های عمومی یادگیری هستند که در یادگیری امور مربوط به جنسیت هم کاربرد دارند، در حالی‌که سومین دیدگاه، نظریه‌ی هویت، خاص فراگیری هویت جنسی است.

یادگیری اجتماعی
نظریه‌ی یادگیری اجتماعی بیان می‌دارد که نقش‌های جنسیتی از طریق تقویت مثبت یا منفی کودکان، برای پرداختن به رفتار شایسته یا ناشایسته جنسیتی، فراگرفته می‌شوند. این دیدگاه همچنین قبول دارد که یادگیری از طریق مشاهده و نمونه‌سازی صورت می‌گیرد. بر اساس نظریه‌های یادگیری اجتماعی، تقویت، چه به صورت مستقیم به شکل تشویق‌ها و تنبیه‌ها، و چه به طور غیرمستقیم از طریق مشاهد، ابزار اولیه‌ای است که کودکان به واسطه‌ی آن، رفتارهای شایسته‌ی جنسیتی را دریافت می‌دارند. برخوردهای متفاوت والدین و سایر عوامل اجتماعی با کودکان دختر و پسر، موجب تفاوت‌های جنسیتی در رفتار آنها می‌شود. توجه به این نکته حائز اهمیت است که لازم نیست واکنش‌های والدین به فرزندانشان تعمدی و آگاهانه باشد تا پیامدهایی به دنبال داشته باشد؛ در واقع، کنش‌های والدین بدون توجه به نیت و آگاهی می‌تواند تقویت کننده باشد.
ساز و کارهای یادگیری اجتماعی را می‌توان به سادگی توصیف کرد. واکنش‌های پدر یا مادر به پسربچه‌ی سه ساله‌ای که بر زمین می‌افتد و شروع به گریه می‌کند را مجسم کنید؛ ممکن است این پسربچه را فورا بلند کرده و او را دلداری دهند، ممکن است فقط به او بگویند «پسر بزرگی باش و گریه نکن»، یا شاید اصلا به او اعتنا نکنند. نظریه‌ی یادگیری اجتماعی اظهار می‌دارد که واکنش‌های آتی کودک به موقعیت‌های مشابه، تحت تاثیر این است که کدام واکنش در مورد او انجام شود. کودکی که او را بلند کرده و دلداری می‌دهند، ممکن است احساس درد و ناراحتی را از طریق گریه ابراز کند، در همان حال، پسرانی که مورد سرزنش یا بی‌اعتنایی واقع شده‌اند، به تدریج یاد می‌گیرند که گریه و سایر حالات عاطفی را نباید در چنین موقعیت‌هایی بروز داد. چنانچه والدین پسر اراده کنند که به یک شیوه واکنش نشان دهند و والدین دختر به شیوه‌ی دیگری، نظریه‌پردازان یادگیری اجتماعی خواهند گفت که یک رفتار تیپ جنسیتی واقع شده است. پس رفتار تیپ جنسیتی، رفتاری است که بر اساس زن یا مرد بودن شخصی که به این رفتار می‌پردازد، واکنش‌های گوناگونی برمی‌انگیزد. آیا برخی از دیگر رفتارهای تیپ جنسیتی را می‌شناسید؟
اگرچه تقویت ممکن است یکی از راه‌کارهایی باشد که به واسطه‌ی آن نقش‌های جنسیتی فراگرفته می‌شوند، این نظریه، این فرآیند را کاملا توجیه نمی‌کند. به طور کلی تحقیق نشان می‌دهد که کودکان در جامعه‌پذیری خود بیش‌تر از آنچه که نظریه‌پردازان یادگیری قبول دارند، شرکت فعال دارند.بِم[2] درمورد نظریه‌ی یادگیری اجتماعی اشاره می‌کند که «این نقش منفعل کودک با مشاهدات کلی که در آنها کودکان، اغلب نسخه خود را از قوانین جنسیتی اجتماعی ساخته و تقویت می‌کنند، هم‌خوانی ندارد». برای ساده کردن چیزی، می‌توان گفت که نظریه یادگیری اجتماعی، کودکان (و سایر افرادی که باید جامعه‌پذیر شوند) را مانند خمیری می‌بیند که توسط محیط خود شکل داده می‌شوند، این رهیافت، چشم انداز فرآیند جامعه‌پذیری را «از بیرون» منعکس می‌کند. از سویی دیدگاه شناخت‌نگر، چشم‌انداز متفاوتی به جامعه‌پذیری جنسیتی ارایه می‌کند.

رهیافت شناخت‌نگر
مرد بودن یا زن بودن چگونه در شناخت مردم از خود به عنوان مذکر یا مونث ابراز می‌شود؟
رهیافت‌های روان‌شناختی شناخت‌نگر، این پرسش را اینگونه پاسخ می‌دهد که مردم چگونه معناهای جنسیتی را از دنیای بیرونی، درونی کرده و سپس آنها را برای ساخت هویتی مطابق با خودشان به کار می‌برند، از این‌رو، این رهیافت به بررسی پیوندهای بین عضویت در مقوله جنسی و معانی که مردم به آن عضویت می‌پیوندند، می‌پردازد. انتظار می‌رود که این معانی به نوبه‌ی خود، رفتار فردی را هدایت کرده و به شرح و بسط آن کمک کند.
نظریه‌ی شناخت‌نگر که بیش‌تر از همه به دو روان‌شناس به نام‌های لورِنس کولبِرگ ([3] (1996 و ساندرا بِم (93-1983) مربوط می‌شود، بسیار بیش‌تر از طرفداران نظریه‌ی یادگیری اجتماعی، کودکان را فعال در نظر می‌گیرد. نظریه‌پردازان شناخت‌نگر به جای تمرکز بر نقش محیط در شکل‌دهی رفتار کودکان، حول محور شیوه‌هایی می‌گردند که کودکان از آن طریق، فعالانه در جستجوی درک خویشتن و دنیای خود هستند. با این اوصاف، این رهیافت، نگاه به جامعه‌پذیری را «از درون» یعنی از منظر کودک و فرآیند تفکر وی در نظر می‌گیرد. نظریه شناخت‌نگر کولبرگ بر پایه‌ی این ادعا که یادگیری جنسیتی را می‌توان با بهره‌گیری از اصول رشدشناختی شرح و بسط داد، بینا شده است. در این دیدگاه، یادگیری جنسیت، به عنوان بخشی از فرآیند همگانی‌تر روان‌شناختی بلوغ معرفتی تحقق می‌یابد. طبق این دیدگاه، زمانی که کودکان به خود برچسب زن یا مرد می‌زنند، و آن را در همه‌ی اوقات و وضعیت‌ها ثابت می‌پندارند، به کنکاش رفتارهای شایسته‌ی جنسیتی ترغیب می‌شوند. به علاوه، کودکان بیش‌ترین ارزش را برای این رفتارها قایل می‌شوند و آنها را بیش‌تر از رفتارهای جنسیتی ناشایست، قاطع و مستحکم تجربه می‌کنند. با گذر زمان، توانایی‌های کودکان در تفسیر نشانه‌های جنسیتی، پسشرفته‌‌تر و قابل انعطاف‌تر می‌شود. الگویی که نظریه‌پردازان رشدشناختی نشان می‌دهند به طور تعمیم‌یافته‌تری در راستای رشد عقلانی است.
در حالی که اشخاصی با مولفه‌های این رهیافت موافق‌اند، سایرین در مورد ادعای آن که یادگیری جنسیتی، تنها پس از این که کودکان به خود برچسب زن یا مرد زدند صورت می‌گیرد، تردید دارند. به علاوه، بِم عقیده دارد که کولبرگ در شرح چرایی و چگونگی استفاده‌ی کودکان از جنسیت، به‌جای برخی ویژگی‌های دیگر، به عنوان یک اصل سازمان‌دهنده‌ی معرفتی، به اندازه‌ی کافی موفق نبوده است. این مسایل منجر به نوع دیگری از دیدگاه معرفتی (شناختی)، موسوم به نظریه چارچوب کلی جنسیتی بِم شده است.
از نظر بِم در فرهنگ‌هایی مانند جامعه‌ی امریکایی که تمایزات جنسی قویا تقویت می‌شود، کودکان می‌آموزند که از جنسیت برای معنا بخشیدن به تجربه‌ی خود و پردازش اطلاعات جدید استفاده کنند. از طریق این فرآیند، مردم صفات و شخصیت‌هایی کسب می‌کنند که با ادراک آنها درمورد خودشان به عنوان مرد یا زن، همخوانی دارد. آنها چارچوب‌های کلی جنسیتی را که در حکم ساختارهای شناختی است، به وجود می‌آورند تا مردم را در جذب و سازماندهی بینش، یاری دهند. از دید بِم «شخصیت جنسیتی شده، چیزی فراتر از مجموعه صفات مردانه یا زنانه است و همچنین راهی برای نگریستن به واقعیتی است که آن صفات را در خلال یک عمر برساخت خود، تولید و بازتولید می‌کند». از این نظر، جهان بزرگ‌تر اجتماعی «ماده‌ی خامی» تدارک می‌بیند که از آن، هویت‌های جنسی ساخته می‌شوند و این هویت‌ها هم به نوبه‌ی خود، سمت و سوی ادراک و کنش را مشخص می‌سازند.
دو جنبه‌ی دیگر چارچوب کلی جنسیتی بِم شایان ذکر است. اولی، استدلال بِم که چارچوب کلی جنسیتی را که در اواخر قرن بیستم جامعه‌ی امریکا بر قطبی شدن جنسیت تاکید دارد و باور به این که آنچه برای زنان پذیرفتنی و شایسته است، برای مردان قابل قبول یا شایسته نیست (و برعکس) و این که دوری کردن از استانداردهای صلاحیت زنانگی و مردانگی غیرطبیعی و یا غیراخلاقی است، از نظر او، این تصورات، بخشی از چارچوب کلی جنسیتی درونی شده‌ی کودکان می‌شود؛ به صورتی که به تفکر در مورد جنسیت دیگر به مثابه «جنس مخالف» سوق داده می‌‌شود.
ویژگی دیگر چارچوب کلی جنسیتی در جامعه‌ی امریکا، از دید بِم این است که آن جامعه مردمحور است. مردمحوری به باوری اشاره دارد که مردان و مردانگی برتر از زنان و زنانگی هستند، و مردان و مردانگی استاندارد یا حد مطلوب است. کودکان نه تنها چارچوب کلی جنسیتی را که مردان و زنان را ذاتا متفاوت تعریف می‌کند، درونی می‌سازند، بلکه ملکه‌ی ذهن خود می‌سازند. مثلا کودکان ممکن است یاد بگیرند که عروسک‌ها را به دختران و کامیون‌ها را به پسران ربط دهند؛ اما همچنین یاد می‌گیرند پسرانی را که با عروسک بازی می‌کنند باید مسخره کرد؛ در حالی که دخترانی که با کامیون بازی می‌کنند، باید تحسین کرد. از نظر بِم، مردمحوری هم به مردان و هم به زنان لطمه می‌زند. وی در مورد تاثیر آن بر مردان، می‌گوید: «مردمحوری کاملا تمام افکار، احساسات و رفتارهایی را که از نظر فرهنگی زنانه به شمار می‌آید، کوچک می‌کند به گونه‌ای که عبور از مرز جنسیتی، برای مردان معنای منفی‌تری از زنان دارد که به نوبه‌ی خود، بدین معناست که مردانی که از مرزهای جنسیتی عبور می‌کنند، به نسبت زنان از نظر فرهنگی بسیار حقیرتر به شمار می‌آیند». در عین حال، مردمحوری، چنان تعریف دست‌نیافتنی از آنچه که یک مرد واقعی باید باشد، به دست می‌دهد که فقط مردان انگشت‌شماری می‌توانند حتا مواجهه با آن را آغاز کنند.
نتیجه‌ی پژوهش بِم این است که کودکان از چارچوب‌های کلی جنسیتی استفاده می‌کنند زیرا این مقوله‌ها به معناسازی دنیای اجتماعی کمک می‌کند. بسط دادن این منطق، ما را به این پیش‌بینی هدایت می‌کند که کودکان بیش‌تر از دیگران مایل خواهند بود که در برخی مقوله‌های اجتماعی حضور یابند، و این‌که این تفاوت‌ها، به ثمربخش بودن مقوله در تمییز بین انواع متفاوت مردم ربط خواهد داشت. تحقیق هیرشفِلد ([4] (1996 در مورد آگاهی کودکان پیش‌دبستانی راجع به مقوله‌های اجتماعی با این بحث همخوانی دارد. او دریافت که جنسیت در ادراک کودکان و یادآوری روایت دیداری و کلامی چشمگیر است، امّا ارتباط آن، نسبت به سایر مقوله‌های اجتماعی، مانند شغل و نژاد، فرق دارد. کودکان از مقوله‌هایی مانند جنسیت، نه فقط به دلیل ساده دیده شدن‌شان، بلکه به دلیل کنجکاوی در مورد دنیای اجتماعی و مردم از آن استفاده می‌کنند.
به طور خلاصه، دیدگاه‌های شناختی، افرادی چون کولبرگ و بِم، به کودکان به مثابه ملاحضات پر اهمیتی می‌نگرد که خود را اجتماعی می‌سازند. آنها تلویحا می‌گویند که تمایز جنسیتی برای کودکان بسیار چشمگیر است همان‌گونه که برای بزرگسالان نیز این‌گونه هست، و این که جنسیت برای سازماندهی و پردازش اطلاعات از محیط به کار می‌رود. به علاوه، از نظر بِم، جامعه‌پذیری جنسیتی نه تنها یادگیری آنچه را که از یک زن یا مرد انتظار می‌رود، در برمی‌گیرد، بلکه شامل فرآیند چارچوب کلی جنسیتی هم هست (مثلا استفاده از چارچوب‌های کلی، پردازش، سازماندهی و تفسیر اطلاعات). همان‌گونه که وی اشاره می‌کند «یک شخصیت جنسیتی شده، هم محصول است و هم فرآیند. این شخصیت هم مجموعه‌ای از صفات مردانه یا زنانه است و هم شیوه‌ای برای تدوین واقعیتی که خود آن صفات را می‌سازد». از آنجایی که کودکان تشویق می‌شوند که اعضای «باصلاحیت» فرهنگ خود باشند، می‌آموزند تا از ابزاری که به واسطه‌ی فرهنگ‌شان جهت تنظیم رفتار و تفسیر جهان پیرامون‌شان، تامین می‌شود (و به آن بها داده می‌شود)، بهره‌مند شوند. هرچند یادگیری اجتماعی و رهیافت‌های شناخت‌نگر در بعضی جنبه‌ها بسیار فرق دارد، نباید به آنها به صورت چشم‌اندازهای منحصر به فرد دو جانبه نگاه کرد. در عوض، همان‌گونه که تاکید شد، نظریه‌ی یادگیری اجتماعی بیش‌تر به شیوه‌های واکنش والدین و سایرین به کودکان توجه می‌کند، در صورتی که محور نظریه‌های شناخت‌نگر، تلاش‌های کودکان برای معناسازی از جهان پیرامون‌شان است. اینها هر دو اهمیت دارند و چنانچه ما به جای این‌که منحصرا روی رفتارهای والدین یا فرزند تمرکز کنیم، به بررسی روابط والد-فرزند بپردازیم، می‌توانیم جامعه‌پذیری را درک کنیم.

نظریه هویت
نظریه‌ی هویت، سومین نظریه‌ی عمده‌ی جامعه‌پذیری، از جهات چشمگیری با دو دیدگاه قبلی فرق دارد. اول این‌که، این نظریه برخلاف رهیافت‌های یادگیری اجتماعی و رشد شناخت‌نگر، آشکارا با جنسیت، هویت جنسیتی و ویژگی‌های جنسی، ارتباط دارد. با این اوصاف، مهم‌تر از آن، این دیدگاه در این که رفتار متناسب جنسیتی از طریق تقویت یا تقلید آموخته می‌شود، با بازتاب ارادی رفتار به شیوه‌ای خاص، تضاد دارد. در عوض، نظریه‌پردازان هویت با الهام از فروید[5] و پیروان‌اش اصرار دارند که دست کم، برخی جنبه‌های جنسیت، از فرآیندهای روان شناختی ناخودآگاه ناشی می‌شوند. موثرترین شرح نظریه‌ی روان‌کاوانه در بین جامعه‌شناسان جنسیت، توسط نانسی چادورو[6] در نسخه‌ی کلاسیک‌اش بازتولید مادری مطرح و در نوشته‌های بعدی او اصلاح شده است. دیدگاه چادورو بر چگونگی معنایابی شخصی زنان و مردان از آنچه که به معنای زن بودن یا مرد بودن است، معطوف شده است. از نظر چادورو، هویت جنسیتی، در اوایل دوران خردسالی که کودکان به والد یا بزرگسال همجنس خود وابستگی‌های عاطفی پیدا می‌کنند، نضج می‌گیرد.
در فرهنگ‌هایی مانند ایالات متحده‌ی امریکا که زنان مسئولیت اصلی مراقبت از نوزاد را بر عهده دارند، در کودکان از هر دو جنس معمولا اولین وابستگی عاطفی به مادران‌شان (یعنی یک زن) شکل می‌گیرد. این تعلق‌خاطر به دلیل اتکای بیش از حد نوزادان به مادر برای برآورده شدن تمام نیازهایشان، اهمیت دارد. از دید نظریه‌پردازان روان‌کاوی، روابط نوزادان با مادران از نظر عاطفی چشم‌گیر و عمیقا معنادار است، احساساتی که ممکن است در ناخودآگاه کودک جای‌گیرد.
بر خلاف این پیوندها، جدایی از مادر باید سرانجام صورت گیرد و این جدایی، گام سرنوشت‌سازی در زندگی کودک است. با شکل‌گیری مرزهای اگو[7] (خویشتن)؛ معنای جدایی بین من[8] و غیرمن[9] در مورد خود و دیگران به عنوان موجوداتی جداگانه که بر اطرافیان‌شان تاثیر می‌گذارند، آگاه می‌شوند. در سرتاسر تشکیل مرزهای اِگو، دومین موضوع مربوط به رشد؛ یعنی تشکیل هویت جنسیتی هم وجود دارد. هویت جنسیتی به پنداشت مردم از خود به عنوان مرد یا زن، اشاره دارد. در اصطلاح روان‌شناختی «این معنا، یک معنای بنیادی هستی‌شناسی (وجودی) از مرد بودن یا زن بودن، پذیرش جنسیت فرد به عنوان برساخته‌ی اجتماعی-روان‌شناختی است که با پذیرش جنس زیست‌شناختی‌اش هم‌راستاست».
نوزادان نه تنها باید معنی خودشان را به عنوان یک هستی جداگانه در جهان کسب کنند، بلکه باید خود را به عنوان مرد یا زن هم بشناسند. از نظر چادورو و سایر نظریه‌پردازان روان‌کاوی، این کسب آگاهی با کمک نوعی دیگر از وابستگی شناسایی با والد یا بزرگسال همجنس خود، میسر می‌شود و شاید حتا متکی به این وابستگی باشد. کودکان از طریق این پیوند، فرصتی برای یادگیری معنای مرد یا زن بودن پیدا می‌کنند. با این اوصاف، هویت، چیزی بیش‌تر از الگوبرداری از یک بزرگسال بوده و بار عاطفی هم برای کودک دارد. از این‌رو، تعیین هویت جنسی به کودکان اطلاعاتی درباره‌ی مرد یا زن بودن می‌دهد و علاقه‌ی آنها را به این جنبه از خودشان برانگیخته و زنده نگه می‌دارد. نظریه‌پردازان روان‌کاوی اعتقاد دارند که هویت جنسی به طور قابل ملاحظه‌ای از نظر مردم مهم بوده و نیروی توانمندی در زندگی بزرگسالان به شمار می‌آید. با این حال عملکرد این فرآیندها در مردان و زنان تا اندازه‌ای فرق دارد. از آنجا که کودکان از هر دو جنس، اولین وابستگی را نسبت به مادرشان پیدا می‌کنند، کودکان دختر و پسر در مراحل اولیه رشد با چالش‌های گوناگونی مواجه می‌شوند.
پسران مجبورند که هویت‌شان را از مادران به پدران «تغییر دهند» که دردناک و سخت است. این امر حتا در خانواده‌های دو والدی که در آنها، پدر کم‌تر از مادر با مراقبت از کودکان سر و کار دارد حتا سخت‌تر هم می‌شود. رشد دختران، بازگو کننده‌ی مسئله‌ی متفاوتی است. از آنجایی که دختران همجنس مادران خود هستند، هرگز مجبور به ترک هویت اولیه‌ی خود نمی‌شوند، همچنین حضور مادران در زندگی دختران، در آنها در مورد معنای زن بودن احساس هماهنگی ایجاد می‌کند؛ بیش‌تر از آنچه که احتمالا پسران معنای مرد بودن را از پدران خود دریافت می‌کنند. با این اوصاف، آنچه که احتمال دارد برای دختران دشوار باشد، شکل‌گیری مرزهای اِگو و احساس‌شان از خود به عنوان فردی جدا و مستقل از دیگران است. این شیوه‌های متفاوت تشکیل هویت جنسی، مسئول شخصیت‌های تمایز یافته است و پس‌زمینه‌ای را شکل می‌دهد که رشد بعدی مردان و زنان در تضاد با آن به وقوع می‌پیوندد. از نگاه نظریه‌پردازان روان‌کاوی، نتیجه‌ی نهایی این تفاوت‌ها، این است که مردان و زنان، هویت‌های کاملا متفاوتی را با اَشکال گوناگون «پتانسیل عقلانی» کسب می‌کنند. هویت جنسیتی مرد چیزی است که «سفر» به آن به منزله‌ی «موقعیتی» می‌باشد که معنایش این است که خود «به واسطه‌ی جدایی از دیگران استحکام می‌یابد». این مسئله موید بر این است که پسران و مردان بیش‌تر از دختران و زنان، در جدایی و دوری نسبت به وصل و رابطه، احساس راحتی می‌کنند. برعکس، دختران در تعریف اولیه از خودشان «شالوده‌ای برای همدلی» دارند که پسران فاقد آن هستند. دختران با شالوده‌ی قوی‌تری برای تجربه‌ی نیازها یا احساسات سایرین، همانند خود (یا با تفکر این‌که کسی نیازها و احساسات دیگران را تجربه می‌کند) شکل می‌گیرند. بنابراین زنان بیش‌تر از مردان در ارتباط با دیگران احساس راحتی کرده و رابطه را به جدایی ترجیح می‌دهند. علاوه بر این، نظریه‌پردازان روان‌کاوی اظهار می‌دارند که هویت جنسیتی در زنان و مردان تاثیرات متفاوتی خواهد داشت. از آنجایی که هویت جنسی زنان از طریق روابط با مادران‌شان رشد می‌کند، بیش‌تر احتمال دارد که زنان یک احساس نسبتا امن برای خودشان به عنوان زن کسب کنند. هویت جنسیتی برای مردان شاید بیش‌تر درهم و برهم و کم‌رنگ باشد، که نه تنها مجبورند وابستگی اولیه‌ی خود را ترک کنند، بلکه باید پدری دیرآشنا را هم شناسایی نمایند؛ در نتیجه، در حالی‌که مردان ممکن است احساس کنند که مجبور به «اثبات» مردانگی به خود و دیگران هستند، زنان باور دارند که آنها به دلیل این که زن هستند، خصوصیات زنانه دارند.
این تفاوت برای توضیح این‌که چرا به نظر می‌رسد که مردان نسبت به زنان محور روانی عمیق‌تری در جنسیت دارند، چاره‌ساز است. با این‌که این دیدگاه روان‌کاوانه به طور گسترده‌ای در پژوهش‌های جنسیتی به کار گرفته شده، در عین حال، در چند جا هم مورد انتقاد واقع شده است.
برخی به ریشه‌های فرویدی دیگاه، به ویژه در تاکید آن بر فرآیندهای ناخودآگاه اعتراض دارند. منتقدان ادعا می‌کنند که آزمایش نظام‌مند یا اثبات تجربی بحث‌هایی مانند بحث‌های چادورو عملا ناممکن است. از یک منظر انتقادی دیگر به این رهیافت به شیوه‌ی کاذبی، نوع خاصی از مادری و سازمان خانوادگی را تعمیم می‌دهد. بنابراین چند و چون مادری و اینکه ابداع هویت جنسیتی چگونه ممکن است در سایر گروه‌های اجتماعی و اوضاع و احوال دیگر فرق کند، نادیده گرفته می‌شود. برخی، به ویژه فرضیات مطلق چادورو را که هویت جنسیتی سوای سایر هویت‌ها بوده و مستقل از سایر هویت‌های نژادی، قومی یا طبقه‌ی اجتماعی رشد می‌کند، زیر سوال می‌برند. برخی در نهایت اشاره می‌کنند که دیدگاه چادورو کلیشه‌های مبالغه‌آمیزی را درباره‌ی زنان و مردان تقویت می‌کند.
چادورو و پیروان‌اش پاسخ بسیاری از این انتقادها را داده‌اند؛ او گرچه بعضی از محدودیت‌های نقطه‌نظر اولیه‌اش را می‌پذیرد، با این حال، بحث اصلی چادورو مسکوت می‌ماند. او معتقد است که جنسیت یک مولفه‌ی مهم روان‌شناختی دارد که باید به آن توجه کرد. این مولفه به طور عمده از طریق هویت جنسیتی مردم بیان می‌شود. با آن‌که هویت جنسیتی هر شخص منحصر به فرد است، با این حال، محتوای هویت‌های جنسیتی مرد و زن تصادفی یا اختیاری نیست. تا زمانی که زنان به عنوان اولین مراقبان نوزادان به این کار ادامه دهند، و مردان کم‌تر در مراقبت‌های اولیه‌ی کودکان شرکت کنند، شکل‌گیری هویت‌های جنسیتی مردان و زنان، تا اندازه‌ای متفاوت خواهد بود. همان‌گونه که چادورو ابراز می‌کند، «احساس هر شخص از جنسیت، هویت جنسیتی یا ذهنیت جنسیتی شده، ترکیب جدانشدنی از معانی است که شخص به طریق عاطفی و یا به واسطه‌ی خیال‌پردازی ناآگاهانه ساخته، که دارای معانی فرهنگی می‌باشد».
نظریه‌پردازان جنسیت مانند بِم بر این باوراند که مردم، مستعد نمایان ساختن مرد یا زن بودن خود، و معنا دادن به عضویت مقوله‌ی جنسی خود هستند. این دیدگاه تاکید شناخت‌نگری دارد؛ زیرا توجه به توانایی‌های مردم برای سازماندهی، گزینش و تفسیر اطلاعات را امر مهمّی می‌داند. اگرچه دیدگاه‌های روان‌کاوانه درمورد هویت جنسیتی، هم توانایی‌های مردم را در معنا دادن به جهان پیرامونی منظور می‌کند، نظریه‌پردازان روان‌کاوی به میزان بیش‌تری بر فرآیندهای ناخودآگاهانه و غیربازتابی (غیرارادی) تاکید دارند. در هر صورت، هر دو دیدگاه در این باور که معانی را که مردم به عنوان زنان یا مردان به خود منتسب می‌کنند نقش مهمّی در تولید و بازتولید جنسیتی دارند، اشتراک نظر دارند. همه‌ی این نظریه‌ها، هرچند از جهات عمده‌ای با هم فرق دارند، هدف‌شان، شرح چگونگی کسب رفتارها و باورهای شایسته‌ی جنسیتی توسط زنان و مردان است. از آنجایی که نظریه‌های جامعه‌پذیری بیان می‌کنند که چگونه مردم، جنسیتی می‌شوند، این دیدگاه در مقایسه با نظر آنهایی که جنسیت را یک ویژگی فردی می‌دانند، اهمیت چشمگیری دارد.


منابع در دفتر مجله موجود است


[1]. Epigenetic، "ورا ژن­شناسی"، دگرگونی­های وراثتی در رخ­مایه­ی (Phenotype) یاخته که علت پیدایش آنها چیزی غیر از دگرگونی‌های پدید آمده در DNA است، را بررسی می‌کند.
[2]. Sandra Bem
[3]. Lawrence Kohlberg
[4]. Lawrence Hirschfeld
[5]. Sigmund Freud
[6]. Nancy Chadorow
[7]. ego
[8]. me

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

اقلیت هشتم منتشر شد

شماره هشتم از دوماهنامه اقلیت (آبان و آذر 92) منتشر شد


در این شماره می‌خوانید:


پرونده ویژه: خودکشی
بررسی مساله خودکشی در جامعه اقلیت‌های جنسی ایرانی

ضد و نقيض‌هاي جامعه‌اي که ناگزير مي‌کند...
وارند

خودکشي؛ علل و انواع آن در اقليت‌هاي جنسي
صدرا اعتمادي (روانشناس باليني)

بودن يا نبودن، آرامش در کدام يکي است؟
گفتگو با ميکائيل يک مستعد خودکشي

مي‌خواهم زنده نمانم
هوداد (روان‌شناس باليني)

مي‌خواهم خودکشي نکرده، خودم را بکشم
فرهود سلطاني

هر ثانيه‌اي که خودم رو انکار کرده‌ام، در واقع خودکشي کرده‌ام
محمد

اتانازي
پرسئوس

خودکشي، جنون آني
بازيار

بازگشت از مرگ، فرصتي دوباره
آرشا رامي

جسمم را شايد اما خودم را نمى‌کشم
خانم شين

آخرين انتخاب
محمد آسماني

ليوان بعدي، قرص‌هاي حل شده در سم
اميد پارسا

من، مادرم و خواهرم، هر سه خودکشي کرديم
آرمان

یاد اقلیتی: مجله‌ای از ما، برای ما
یادی از مجله «ماها»
به همراه مصاحبه با وارند سردبیر گی ِ ماها


زندگي سراسر حل مساله است
درنگي مزدک زندیک در رمان 
«پنه لوپه به جنگ مي‌رود» اثر اوريانا فالاچي

به همراه دفتر مقالات
یاداشت مهمان
و
باشگاه نویسندگان 
در فرهنگسرای اقلیت

دانلود کنید










۱۳۹۲ آذر ۱۵, جمعه

تفاوت و تحمل؛ تا کجا باید رفت؟

دفتر مقالات (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
ژوبین رها



شاید یکی از جالب‌ترین چیزها در ذات بشر تفاوت‌های فراوانی باشد که در همه عناصر دنیا به چشم میخورد، اما در عین حال برای اعصار طولانی و حتی در همین عصر حاضر تبدیل به چالش بزرگی برای بشریت شده تا آنجا که گاهی بنظر میرسد پاسخی ذاتی در نهاد بشر برای مقابله وجود ندارد؛ اما یقینا تحمل پاسخ ذاتی و حلقه فراموش شده، یا به فراموشی رانده شده این تقابل همیشگی‌ست، تحملی که در ذات بشر موجود است اما مانند تمام استعدادهای ذاتی بشر نیاز به پرورش دارد تا به موقع مورد استفاده قرار بگیرد. در اینجا بنا نیست که با دیدی فلسفی به این موضوع پرداخته شود و یا شعارگونه تکیه بر مسند معلم زده شود؛ نگارنده نیک آگاه است که بحث در این باره بسیار تکراری‌ست و شاید کمی شعاری بنظر برسد، اما حقیقتا نمی‌داند سرّ کار در کجاست که گرچه همه ما تک‌تک جملات این بحث را از برمی‌خوانیم، اما در پای عمل فراموش می‌کنیم. بهرحال نوشتن از آنچه تکراری‌ست کاری‌ست بسیار دشوار و نگارنده همه اینها را می‌داند اما باز هم می‌نویسد، باشدکه تلنگری باشد. 
تفاوت از آن‌دسته پدیده‌های ملموسی‌ست که نیاز به تعریف ندارد، همه ما بنوعی، هر روز، هر لحظه، هر کجا هستیم و به هر چه که بنگریم تفاوت را احساس می‌کنیم. بنظر می‌رسد واکنش غیر ارادی انسان در مواجه با تفاوت، تا پیش از آنکه عقل فرصت تحلیل داشته باشد، به مقابله برخواستن با آن عنصری‌ست که در پیش فرض‌های ذهنی‌مان به گونه دیگری ثبت شده است. حال اینکه این پیش فرض‌ها از کجا آمده و آیا درست است یا غلط در این واکنش غیر ارادی ابتدایی که عقل نقشی در بروز آن بازی نمی‌کند اصلا درجه‌ای از اهمیت ندارد. اینکه انسان چرا بدینگونه واکنش‌های اولیه بروز می‌دهد، در حالیکه بیشتر از هر پدیده‌ی دیگری در طول عمرش با تفاوت روبرو شده، همان نکته مبهم و جالبی‌ست که در ابتدا اشاره کردم. شاید علم برای این عمل پاسخی داشته باشد اما به هرحال اصل صحبت در این مقاله نکته دیگری‌ست؛ واکنش غیر ارادی اولیه، هر چه که باشد، تهی از ورود عقلانیت است؛ بحث اینجاست که چرا گاهی در ادامه برخورد یا یک پدیده یا عقیده متفاوت، هر چه که باشد، بر دنباله‌روی از همان واکنش غیر ارادی ابتدایی‌مان اصرار می‌ورزیم؟ و اینکه چگونه می‌توان چنین واکنشی را به واکنشی ناشی از تحلیلی عقلانی تبدیل کرد؟
بنظر می‌رسد پیش فرض‌های ذهن انسان در مراحل ابتدایی، بیشتر از آنکه از سنجش هر پدیده‌ای با معیار عقل و علم و منطق بوجود آمده باشد، از آن‌چیزی شکل گرفته که در ابتدا با آن مواجه گشته و یا بیشتر با آن در تماس بوده و چنین امری باعث شده تا آن واکنش غیر ارادی ابتدایی در بیشتر موارد بر منطق استوار نباشد. مثال‌هایی در تاریخ بشریت چون مواجه او با انسان‌های سیاه‌پوست و یا چپ‌دست همراه با اعمال خشونت، مجازات و برده‌داری، نمونه بارزی از این واکنش‌ها هستند که متاسفانه مدتی در طول تاریخ هم ادامه یافتند. اما واکنش‌های بعدی در مقابل پدیده‌ها و یا عقاید متفاوت را نمی توان غیر ارادی توصیف کرد، صحبت اینجاست که چرا باید واکنش‌های بعدی ما در مقابل پدیده‌ها و عقاید متفاوت ادامه آن واکنش غیر ارادی باشد که عقل در آن نقشی ندارد؟ امروز همجنسگرایی نیز بعنوان پدیده‌ای متفاوت دچار ادامه همان واکنش‌های غیرارادی ابتدایی از سوی جامعه است؛ در حالیکه قاعدتا با تاکید علم روانشناسی بر غیر ارادی بودن تغییر گرایش جنسی و غیر قابل درمان بودن همجنسگرایی، واکنش‌هایی نظیر مجازات‌های مختلف برای این عمل و یا نگرش منفی به این افراد، که ناشی از همان ذات بشر در مواجهه با پدیده‌های متفاوت است، چندان منطقی بنظر نمی‌رسد؛ حال حقوق دیگری چون برابری ازدواج و یا حق حضانت فرزند مسسائل اجتماعی دیگری‌ست. اما متاسفانه در سطح جامعه ما، نگرش شدیدا منفی، در سطح دوستان، تخریب شخصیت و تحقیر و تمسخر و در سطح خانواده طرد کردن و نگاه تحقیر‌آمیز، جدا از واکنش‌های خشونت‌آمیزی که از سوی هر سه دسته به اضافه دولت صورت میگیرد، غالب واکنش‌هایی هستند که اکثرا ناشی از این مساله است که نحوه برخورد با متفاوت را تنها در اصرار غالبا غیرمنطقی بر ادامه همان واکنش غیرارادی ابتدایی می‌بینیم که میتواند برگرفته از عقاید ایدئولوژیک ما، چه منطقی و چه غیرمنطقی، چه به عنوان فردی دینی و چه غیر دینی باشد. 
موضوع دیگر نحوه واکنش ما به عقاید متفاوت افراد دیگر است، نگارنده این بحث را در درون جامعه اقلیت جنسی ایرانی نیز وارد می‌داند. در اینکه جامعه امروز ما درگیر بحران‌های اجتماعی متفاوتی‌ست و این بحران‌ها بر رفتار‌های فردی هر فرد از این جامعه تاثیر منفی دارد شکی نیست، اما گاه می‌توان تغییر را از خود آغاز کرد. واکنش‌هایی که امروز در مقابل عقاید و رفتارهای متفاوت از آنهای خودمان می‌بینیم را نمی‌توان آنچنان عقلانی و بر مبنای منطق توصیف کرد و بیشتر ادامه همان واکنش‌های غیرارادی ابتدایی‌ست. متاسفانه بیشتر از اینکه راه کنار آمدن با تفاوت‌های یکدیگر را آموخته باشیم، راه‌هایی چون پاک کردن یا فراموش کردن صورت مساله، واکنش‌های حذفی و حتی گاه رفتارهای خشونت آمیز را بکار می‌بریم. بیشتر از اینکه بحث‌ها در سطح جامعه به نتیجه منتهی شود، خیلی سریع به جدل، تخریب شخصیتی، پاک کردن صورت مساله با فرستادن صلوات و یا فراموشی مساله با روبوسی و خوش و بش و گاها به رفتارهای تند و حتی خشونت‌آمیز ختم می‌شود. چنین امری متاسفانه در جامعه اقلیت جنسی‌مان هم بعنوان جزئی از همان جامعه بزرگ‌تر دیده می‌شود. 
آنچه که در میان این واکنش‌ها گم شده و زندگی اجتماعی و حتی گاه فردی را بر ما دشوار و گاها غیرممکن ساخته، واژه‌ای ساده در بیان و دشوار در عمل، یعنی همان «تحمل» است. درک تفاوت‌ها با تحمل حاصل می‌شود. شاید اگر می‌دانستیم که تحمل به چه صورت‌هایی می‌تواند بروز یابد، دشواری‌اش در عمل کاسته می‌شد. یقینا در بروز واکنش به پدیده‌هایی چون همجنسگرایی در سطح جامعه و بخصوص خانواده که موضوع بسیار حساس برای جامعه ماست، عوامل دیگری غیر از کمبود تحمل هم نقش‌های بسیار زیادی بازی می‌کنند، اما در اینجا جای پرداختن به آنها نیست. اینجا صحبت بر این است که در مقابل هر پدیده متفاوتی، می‌توان بر واکنش‌های غیرارادی غالبا غیرمنطقی ابتدایی غلبه کرد، معیار عقل و علم و منطق را لحاظ کرد، تفاوت‌ها را درک کرد، شناخت، متفاوت بود و در عین حال درکنار هم زندگی کرد. تحمل این نیست که حتما خود را تسلیم پدیده یا عقیده متفاوت کنیم، می‌توان نظر خود را داشت، بر نظر خود پایبند هم بود، اما به متفاوت هم حق ابراز عقیده و ابراز وجود داد و مهمتر اینکه به متفاوت هم حق حیات داد. می‌شود قانع نشد و بحث را به جدل تبدیل نکرد، می‌شود قانع نشد اما خشونت بکار نبرد، می‌شود قانع نشد اما متفاوت را تخریب شخصیتی نکرد، می‌توان قانع نشد اما بیان کرد که نیاز به مطالعه بیشتر دارد، می‌توان قانع نشد ولی جدل را با صلوات ماست‌مالی نکرد، می‌شود قانع نشد اما به متفاوت حق زندگی داد، حق زندگی در کنار هم، می‌شود قانع نشد اما با متفاوت دوست باقی ماند، می‌شود قانع نشد اما به نظر متفاوت احترام گذاشت؛ و گاهی هم باید قانع شد. احترام هم این نیست که پیاپی در صحبت‌های‌مان بیان شود، اما به معتقدان به نظر یا پدیده متفاوت بصورت کلی و نه بطور اخص با اشاره به مخاطب، توهین نمود. به نظر نگارنده آنچه که باعث می‌شود تا واکنش‌های غیرارادی غالبا تند اولیه بر رفتارهای ما در مواجهه به متفاوت غالب شود، آستانه تحملی‌ست که بسیار پایین است. گرچه سکوت در مقابل متفاوت هم از آن طرف بوم افتادن است، اما راه درست کنار آمدن با پدیده‌ها و عقاید متفاوت، جنجال و درگیری و خشونت و تندی هم نیست. باید بیاموزیم که در عین پایبندی به نظر خودمان چگونه در کنار مخالف همزیستی مسالمت‌آمیز داشته باشیم. در درجه اول مهم این است که حقوق متفاوت را به رسمیت بشناسیم، سپس از دیدگاه منطق، نظر خود و مخالف را در کفه ترازو قرار دهیم. متاسفانه مشکل در همان قسمت اول است، که گاه حتی در بحث‌های کوچک درونی، چون جامعه اقلیت‌های جنسی، حقوق یکدیگر را به رسمیت نمی‌شناسیم، تفاوت هایمان را غلط می‌پنداریم و اصرار داریم همه را با خود هم نظر کنیم. 
به عنوان نتیجه‌گیری باید بگویم که چه بپذیریم و چه نپذیریم، تفاوت جزئی جداناپذیر از ذات این دنیا و تمام عناصرش می‌باشد و نمی‌توان هر آنچه که با پیش فرض‌های ذهنی ما، فارغ از اینکه معلول چه علتی‌ست، متفاوت باشد، لزوما بد و اشتباه پنداشت. بر واکنش‌های غیرارادی خود کنترل داشته باشیم، از واکنش‌های احساسی حذر کنیم تا به خودمان قدرت بروز واکنشی حاصل تحلیلی عقلانی و منطبق بر منطق را بدهیم. آنچه که می‌تواند ما را در رسیدن به این نقطه کمک کند، بالا بردن آستانه تحمل و تغییر نگاه به تحمل است، تحمل را شکست تعبیر نکنیم، منطق را بپذیریم، تفاوت‌ها درک کنیم، در کنار تفاوت‌ها و متفاوت‌ها به دوستی زندگی کنیم و حقوق آنها را به رسمیت بشناسیم. بپذیریم تفاوت‌ها در عقیده و رفتار و گرایش بسیار است، بپذیریم همه را نباید نسخه‌ی دوم خودمان کنیم، تفاوت‌ها را درک کنیم و در کنار هم با احترام زندگی کنیم.
تحقیر و تمسخر و در سطح خانواده طرد کردن و نگاه تحقیر‌آمیز، جدا از واکنش‌های خشونت‌آمیزی که از سوی هر سه دسته به اضافه دولت صورت میگیرد، غالب واکنش‌هایی هستند که اکثرا ناشی از این مساله است که نحوه برخورد با متفاوت را تنها در اصرار غالبا غیرمنطقی بر ادامه همان واکنش غیرارادی ابتدایی می‌بینیم که میتواند برگرفته از عقاید ایدئولوژیک ما، چه منطقی و چه غیرمنطقی، چه به عنوان فردی دینی و چه غیر دینی باشد. 
موضوع دیگر نحوه واکنش ما به عقاید متفاوت افراد دیگر است، نگارنده این بحث را در درون جامعه اقلیت جنسی ایرانی نیز وارد می‌داند. در اینکه جامعه امروز ما درگیر بحران‌های اجتماعی متفاوتی‌ست و این بحران‌ها بر رفتار‌های فردی هر فرد از این جامعه تاثیر منفی دارد شکی نیست، اما گاه می‌توان تغییر را از خود آغاز کرد. واکنش‌هایی که امروز در مقابل عقاید و رفتارهای متفاوت از آنهای خودمان می‌بینیم را نمی‌توان آنچنان عقلانی و بر مبنای منطق توصیف کرد و بیشتر ادامه همان واکنش‌های غیرارادی ابتدایی‌ست. متاسفانه بیشتر از اینکه راه کنار آمدن با تفاوت‌های یکدیگر را آموخته باشیم، راه‌هایی چون پاک کردن یا فراموش کردن صورت مساله، واکنش‌های حذفی و حتی گاه رفتارهای خشونت آمیز را بکار می‌بریم. بیشتر از اینکه بحث‌ها در سطح جامعه به نتیجه منتهی شود، خیلی سریع به جدل، تخریب شخصیتی، پاک کردن صورت مساله با فرستادن صلوات و یا فراموشی مساله با روبوسی و خوش و بش و گاها به رفتارهای تند و حتی خشونت‌آمیز ختم می‌شود. چنین امری متاسفانه در جامعه اقلیت جنسی‌مان هم بعنوان جزئی از همان جامعه بزرگ‌تر دیده می‌شود. 
آنچه که در میان این واکنش‌ها گم شده و زندگی اجتماعی و حتی گاه فردی را بر ما دشوار و گاها غیرممکن ساخته، واژه‌ای ساده در بیان و دشوار در عمل، یعنی همان «تحمل» است. درک تفاوت‌ها با تحمل حاصل می‌شود. شاید اگر می‌دانستیم که تحمل به چه صورت‌هایی می‌تواند بروز یابد، دشواری‌اش در عمل کاسته می‌شد. یقینا در بروز واکنش به پدیده‌هایی چون همجنسگرایی در سطح جامعه و بخصوص خانواده که موضوع بسیار حساس برای جامعه ماست، عوامل دیگری غیر از کمبود تحمل هم نقش‌های بسیار زیادی بازی می‌کنند، اما در اینجا جای پرداختن به آنها نیست. اینجا صحبت بر این است که در مقابل هر پدیده متفاوتی، می‌توان بر واکنش‌های غیرارادی غالبا غیرمنطقی ابتدایی غلبه کرد، معیار عقل و علم و منطق را لحاظ کرد، تفاوت‌ها را درک کرد، شناخت، متفاوت بود و در عین حال درکنار هم زندگی کرد. تحمل این نیست که حتما خود را تسلیم پدیده یا عقیده متفاوت کنیم، می‌توان نظر خود را داشت، بر نظر خود پایبند هم بود، اما به متفاوت هم حق ابراز عقیده و ابراز وجود داد و مهمتر اینکه به متفاوت هم حق حیات داد. می‌شود قانع نشد و بحث را به جدل تبدیل نکرد، می‌شود قانع نشد اما خشونت بکار نبرد، می‌شود قانع نشد اما متفاوت را تخریب شخصیتی نکرد، می‌توان قانع نشد اما بیان کرد که نیاز به مطالعه بیشتر دارد، می‌توان قانع نشد ولی جدل را با صلوات ماست‌مالی نکرد، می‌شود قانع نشد اما به متفاوت حق زندگی داد، حق زندگی در کنار هم، می‌شود قانع نشد اما با متفاوت دوست باقی ماند، می‌شود قانع نشد اما به نظر متفاوت احترام گذاشت؛ و گاهی هم باید قانع شد. احترام هم این نیست که پیاپی در صحبت‌های‌مان بیان شود، اما به معتقدان به نظر یا پدیده متفاوت بصورت کلی و نه بطور اخص با اشاره به مخاطب، توهین نمود. به نظر نگارنده آنچه که باعث می‌شود تا واکنش‌های غیرارادی غالبا تند اولیه بر رفتارهای ما در مواجهه به متفاوت غالب شود، آستانه تحملی‌ست که بسیار پایین است. گرچه سکوت در مقابل متفاوت هم از آن طرف بوم افتادن است، اما راه درست کنار آمدن با پدیده‌ها و عقاید متفاوت، جنجال و درگیری و خشونت و تندی هم نیست. باید بیاموزیم که در عین پایبندی به نظر خودمان چگونه در کنار مخالف همزیستی مسالمت‌آمیز داشته باشیم. در درجه اول مهم این است که حقوق متفاوت را به رسمیت بشناسیم، سپس از دیدگاه منطق، نظر خود و مخالف را در کفه ترازو قرار دهیم. متاسفانه مشکل در همان قسمت اول است، که گاه حتی در بحث‌های کوچک درونی، چون جامعه اقلیت‌های جنسی، حقوق یکدیگر را به رسمیت نمی‌شناسیم، تفاوت هایمان را غلط می‌پنداریم و اصرار داریم همه را با خود هم نظر کنیم. 
به عنوان نتیجه‌گیری باید بگویم که چه بپذیریم و چه نپذیریم، تفاوت جزئی جداناپذیر از ذات این دنیا و تمام عناصرش می‌باشد و نمی‌توان هر آنچه که با پیش فرض‌های ذهنی ما، فارغ از اینکه معلول چه علتی‌ست، متفاوت باشد، لزوما بد و اشتباه پنداشت. بر واکنش‌های غیرارادی خود کنترل داشته باشیم، از واکنش‌های احساسی حذر کنیم تا به خودمان قدرت بروز واکنشی حاصل تحلیلی عقلانی و منطبق بر منطق را بدهیم. آنچه که می‌تواند ما را در رسیدن به این نقطه کمک کند، بالا بردن آستانه تحمل و تغییر نگاه به تحمل است، تحمل را شکست تعبیر نکنیم، منطق را بپذیریم، تفاوت‌ها درک کنیم، در کنار تفاوت‌ها و متفاوت‌ها به دوستی زندگی کنیم و حقوق آنها را به رسمیت بشناسیم. بپذیریم تفاوت‌ها در عقیده و رفتار و گرایش بسیار است، بپذیریم همه را نباید نسخه‌ی دوم خودمان کنیم، تفاوت‌ها را درک کنیم و در کنار هم با احترام زندگی کنیم. 

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

بخش پنجم و ششم هویت کوییر؛ «نامدلولِ خودآگاهی» و «خودآگاهی و رخداد دلوزی» تفاوت و تحمل؛ تا کجا باید رفت؟

دفتر مقالات (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
مسعود ایرانی



بخش پنجم: هویتِ کوئیر و نامدلولِ خودآگاهی1

دیباچه‌یِ این گفتار این که:
کوئیر و رسن‌افکنی‌اش به بُن ِ دستگاهِ زبانی و خودآگاهی از هویت‌اش را، در ماهیتِ کلینکی و بالینی ِ رفتاری او فروکاستن، بسا نه درمان‌گرانه، که گاه در هیئتِ سندرومی است که سکسکه‌ها اندازد زیر تشتکِ زانویی که مستِ چرخیدن بر پاشنه‌ی تلخ خویش است! سندرومی که از ساق فرو می‌شکندت؛ سایه خوارت می‌کند، تشنه‌گی‌ات را با شهوت و شرارتِ سراب تف می‌کند؛ برهنه می‌شوی تا در خیمه شب بازی ِ سایه‌ها، آری گویِ ابتذالِ آنالیز ِ نخ‌هایی باشی که از چادر ِبالادست، قیچی شده‌اند و یک مُشت عروسک مُرده‌یِ روی صحنه باد کرده، در چارتکبیر تو بر نعش به دوش رفته‌ات، میان تابوت‌هاشان، بر میخ نهایی خود قیقاج می‌روند!
اما هویتِ خودآگاهِ کوئیر در زنجیره‌یِ نامدلول‌ها، کارکرد بنیادین‌اش، گـُسلیدن از دینامیزم ِ سوبژکتیواتور ِ روانِ آدمی و شیرجه زدن بر تاولِ ذهنیتِ مفعولی است که اُدیپ ِ متورم ـ پای، قعر تاریکِ واژن‌اش را اشغال کرده و تا تهِ این تهی سپوخته است! از نخستین لحظه‌ی لغزیدن سوژه‌یِ خودآگاه بر سمتِ پهلویِ روشن خویش، قرار نبوده است که ساعتی بنشیند و آتشی بنشاند و عرصه‌ی روان را به نفع دیگر بازیگرانِ روزمرگی ترک گوید؛ چـــه خود مبعوث بر «انگیختن ِ شراره‌هاست نه تخدیر یا که رسوب شان! درمان‌گری‌اش در همین باروریِ واژنِ ریزگردهایی است که روسپی ِ توفان‌های صحراهایِ لوت و بی‌آذرخش مایند.
اوج ِ کار ــ ویژه‌ی خودآگاهی، در گذار به حیطه‌یِ کنش و پرسه در لابیرنتِ دال‌هاست که انرژی خود را پدیدار می‌سازد! در این میان رُلِ ما این که چنین گذار ِ عصبی‌ای، هم چنان بیمار و معلولِ اُبژه‌های درام‌خیز، مامایی نشود و جنین ِ ناقص‌اش در خیل چهره‌های آکنده از طنز سرنوشت بر قابِ هشیاری‌های از بُن خزیده در انفعال سنجاق و بایگانی نگردد و گرنه بیرون از این رُل و نقش محوری، شما مطلع‌تر از من‌اید که تمام این هزینه‌های به قمار ِ کرکسان رفته که از لاشه‌های حقیقت، تغذیه و به رگِ افیونی‌شان، خونِ هدونیستی تزریق می‌کنند و امید و آرمان‌شان را به پایِ شبِ جهان، به کوری چشم کنّاسِ خورشید، با دو پیاله تا چاک دهانِ مصرف وغبغب نیاز هوووووف می‌کشند همه مدعی‌ترند بر تصاحبِ مقعدِ خودآگاهی؛ با همان تیتر و لیبلِ اُرژینال‌اش! اتفاقن با همان مختصات که باید از هنجار به جنونِ من بودن دامن کشید!
اما قهقه‌ای چنین کورمال بر آن راز ِ دوزخی که لقمه‌های الکل و قمار و سکس‌تراپی و نیایش و خشونت، چاهکِ مستراح‌اش را از همهمه‌یِ هل من مزید نمی‌اندازد؛ پاسخی که بر گذار ِ دموکراتیکِ به حیطه‌یِ کنش و تولیدگریِ خودآگاهی ِ اکتیو و پوزیتیو، تدارک نمی‌بیند هیچ، حتا بالاتر، این همه دالِّ فالوس ـ انگار بر بکارتِ آن راز، خللی نفس‌گیر نمی‌دواند؛ که اگر جز این بود چه نیاز که لکان‌ها و دلوزها، ژیژک و گتاری‌ها از أخته‌گی ِ ادیپ‌وار به فراسویِ «ضدِ ادیپ»‌ها -بر این مفاهیم به زودی گوش می‌خوابانیم- پل زنند؟! روشن این که: همه‌یِ نشترهایِ انتزاعی و کوشش‌های روان‌کاوی، که به روفتن بستر ذهن از تداخل‌گرها و زیست ـ آشوب‌ها نعوظ کرده‌اند امروز، در فلسفه‌ی معاصر، قلمرو ِ خودآگاهی را با برکه‌یِ تناهی سوژه تاخت زده و به انزوا کشانده‌اند و هنوز هم این اردوگاهِ مرگ، در غیابِ گذاری دموکراتیک، هم چنان، عرصه‌یِ جولانِ مستبدترین دال‌های فالیک و اوتیسم ِ تهی شده از رستخیز ِ اعظم است!

حال به سراغ تعریفِ کلینیک‌زدایی شده از خودآگاهی برویم:
گفتمانِ خودآگاهی و گذارش به منطق کـُنش، از اولین لخته‌یِ دویده بر قعر شخصیت که سطح ِ پرسونالیته از آن تـَرَک برمی‌دارد، با چهره‌یِ تضاد، تمسخر و تحقیر و سرکوب از مغاکِ بحرانی‌اش، چون ققنوسی گدازه خوار سربرمی‌کند از قعر ماهیچه‌های اراده‌ات، عضله‌ای را می‌جوشاند که چندی بعد، گوشتمندیِ باسن اُبژه‌های خودآگاهی در درون‌ات از تأمین و سلول‌بخشی ِآن‌هاست! اما هرگز این خیال فربه مساز که» طعم تشنج ِ خودآگاهانه را تا نمک بر جگر داری، بر تو حرام کند تا میخکوبِ وزنِ تراژیکِ نوستالژی‌ای هستی که گـُرده به زیر روح ِ سنگین ِ مُردگان صاف می‌کند»» آن دالِّ حاصل‌خیز، از آب دادن به بذر شبی که برجان‌ات ریخته‌اند درنگ نمی‌کند.
چرا؟ چرا خودآگاهی ما، همبَر ِ این پرسش‌های ارجاعی و قیاسی ِ ایست‌ناپذیر گشته است؟ شاید چون خوداگاهی ِ کوئیر، از سنخ همان نامدلول و نامعناهایی است که در تقابل با منظومه‌ی دال‌ها و در نقطه‌یِ التهاب و انفجار ِ تفاوت‌هاست که دیرکِ خیمه‌اش را برافراخته تا ناخن ِ لخته‌های جذب شده از تومور کلیشه‌ها را بر چهره‌یِ گروتسک‌وار چهره‌یِ واقعیتِ مُهر خورده از رمزگان‌های حاکم بخراشاند و لیبیدویِ لوگوس ِ از ریخت افتاده‌اش را به قناره‌ها‌یِ افشاء فراز کند؛ شاید این همان فراهنجاری است که در بی‌کرانه‌گی ِ این نامدلول‌ها، چهره‌یِ تویِ کوئیر را در انرژی دویده بر این لخته‌ها به سویِ سایه‌هایت می‌مکد؛ مگر مسیح‌شان باشی!


بخش ششم: هُویتِ کوئیر و خودآگاهی و رخدادِ دلوزی2


خودآگاهی به مثابه‌یِ عریان کننده‌یِ سوژه؛ تا پوست انداختن ِ رخداد، تاریخی فراپشت دارد که به إختصار تقریر می‌کنم: اُبژه‌های عریانی؛ که با آدمی، فراسویِ شاید و بلکه به سخن درآمده‌اند مثل: مرگِ در طعم ِ سیمایِ زُل زده‌اش، سرنوشت با حضور لخت و چهره‌یِ خفقان گرفته‌اش، امر ِ تنانه در برهنه‌گی‌اش از شرم، وجدان در آهنجیدِگی ِ تحکم آمیزش، حتا همین موسیقی با یقه‌یِ گشوده‌یِ انتزاعی از سینه ریز ِ نت‌هایش و عریان‌تر از همه عشق و پدیدار جنسی در لیبیدویِ شکافنده‌اش؛ 
گویی آدمی را رعشه‌یِ عریانی مکیده است؛ از هیبتِ این ارتعاش پشتِ امر مطلق و ساحت‌های نمادین سر می‌دزدد و تن و جانِ فرهنگ و حنجره و تاریخ ِ زمستانی‌اش را زیر پوستین ِ پلاسیده اما ستبر ِ متافیزیک، می‌خماند! تن ِ قطبی ِ این رعشه‌یِ بیمار، آشوبی خورشیدی از جنس رستاخیز ِ جسمانی ِ پرومته طلب می‌کند؛ همه چیز این اُقنوم ِ خودآگاهی پیچیده در توفانِ رخداد بود؛ اما ژوپیتر در ماراتنی نفس گیر، توانست لحافِ امر مطلق را با خلإِ زجرآورش دوباره بر این إشتعال بپوشاند.
تهِ این معادله حالا داریم إسپرم‌های افلیج ِ إروس را که زیر تیغ کورتاژ ِ فرهنگِ فوکویی یکی یکی، قندیل ببندد و از فورانِ رخداد میانِ دو رانِ فالوس اعظم، سَقط شود؛ تا پرومته در ژنوم ِ نهفته‌یِ تبار اجدادی تاریخ، صلیبِ إنکار را بالا رود؛ هنوز درشکه‌کشانِ دهلیز ناخودآگاه، باید چراغ‌ها می‌کـُشتند و دهشتِ بوکشیدنِ سرداب‌های عنکبوتی را «مثلِ وزغی خونین که لاشخوری -نماد پدر نزدباتای در رویا- در کفل آن منقار فرو برده» به جان می‌خریدند؛ پدر/لاشخور، فالوس اعظم را نمایندگی می‌کرد و خونِ وزغ، طلسم تشتِ تعمید در معابد بود.
امر مطلق با رعشه‌یِ عریانی، سلاح خودآگاهی را از آدمی سلب و از او اُبژه‌ای جادویی و طلسم شده برجا گذارده بود؛ در سنتِ متاخر، دریداست که مشخصن از سرشتِ جادوئی ِ اُبژه‌های جنسی درونِ ماتریکسِ دگرجنسگرا رمزگشایی می‌کند؛ کارکرد جادو در استخدام دال‌ها و اقتصادِ هویتی ِ امرجنسی واقع می‌شود؛ جادو تجسمی افسون شده از عریانی ِ منطقه‌ی جنسیت تا پدیدار امر مطلق برمی‌کشد تا خودسریِ دال‌ها را زیر اتوریته‌ی خود در سیکل ِ بسته‌ای از هنجارها خنثا و به انجماد کشاند!
تجربه نشان داده است سوژه‌های جادویی کارکردی خوش‌ساخت‌تر از ابژه‌های مفعول دارند؛ از خلالِ چنین پروسه‌ایست که خودآگاهی کوئیر که باید صفیر می‌کشید بر یخ‌زارهای ِ قطبیِ تاریخ نابرابری‌ها و تبعیض‌هایش، یک باره، اهلی می‌شود؛ رویت پذیر و کلینیکال به شبکه‌یِ رصد فوکویی می‌لغزد؛ أخته‌وار چون إروس، لحافِ فرهنگ‌های محدودکننده را به سر می‌کشد؛ به سمتِ تاریکِ هلال خویش بُرش می‌خورد و بطالتِ تدافعی‌اش با هیپنوتیک، اُدیپ و ساحت‌های مشابه نمادین، بو می‌گیرد و به چرک می‌نشیند؛. 
ژوپیتر باز توفیق یافته است «کارکردِ خودآگاهی را از سکه بیندازد؛ چنبره‌اش بر قلب متافیزیکی که بر روان‌کاوی خیمه زده سخت پیداست؛ تا زنجیرها بر پرومته، تنگی گیرند؛ حتا نبوغ و خلاقیت بایست که بر دروازه‌های ساروج خورده‌یِ امر مطلق خراج گذارند و کویکرسان به رعشه‌یِ خشوع افتند؛ تنها سوژه‌یِ جادو شده است که این‌سان به تسخیر عریانی می‌لغزد و سوژه‌ای سراپا مرتعش، درون‌اش را درمی‌نوردد! 
با این تاریخ و این استنتاج و این اخته‌گی خودآگاهی، رخداد کجایِ این طلسم ایستاده است؟! چه جامه‌ای بر عریانی ِ این سوژه این بدنِ بی‌اندام می‌پوشاند؟! آیا با شکم گشودنِ بوم‌رنگِ خودآگاهی، به قلمرو رخداد، گذار به ساحتِ واقعیتِ لکانی حتمی است و از تن ِ این بیدِ لرزان، رعشه‌یِ تشویش تکانده می‌شود؟! آیا با پل زدن از ساحت نمادین ِ ادیپ به فراسوی ضد ادیپ، وجدان به سطح می‌آید تا پوستِ لایه‌ها را برشکافد؟! آیا سینه ریز موسیقی نیز از گردنِ عرفان چون طوق سرنوشت نُت به نت گسسته می‌شود؟! کدامین رخداد این چرخش تازیانه از ارابه‌یِ اتوپیایِ خدایان را بر اسب تخیل مُلغا خواهد کرد؟! فربهی انسان آن سوی خیال بر کدامین بازوِیِ جهان عضله خواهد ریخت؟! گویی که بلشویک‌های مرگ و شکنجه دیگر از نقش زدن بر دیوار تن، مرخص و معاف و میل جنسی در گفتمانِ واقعیت، چهره‌یِ زرد و ماتِ خودش را در آینه‌یِ ارگاسم دیگر وسمه نمی‌کشد! تعلیق با پتانسیل ِ مرگ‌خیزش کجایِ این زندگی ِ آویزان و اجاره‌ای قلّاب خواهد انداخت؟! بازی پوچ ِ پوچی آیا جهان را نخواهد بلعید و بر گوشتِ این مُرده دندان نخواهد سائید؟! به راستی اگر غنچه‌یِ رخداد، رنگِ رعشه از سیمایِ فرزندِ هراس برشوید»» مقعد خورشیدی‌اش بر باسن ِ کدامین بوم جیغ خواهد کشید؟! 
گرچه سفلیسی کشنده و مرگبار، شریانِ همه‌یِ این پرسش‌های سمّی را می‌جود تا از دلِ رخداد در پهنه‌یِ خودآگاهی، روسپی دیگری بر کابینه‌یِ نامرئی ِ پتیارگانِ ژوپیتر بیفزاید؛ اما اگر بویِ زُهم ِ امتناع از پهلویِ پارادوکسیکالِ این پرسش‌های خزنده در جان بلند است و خونِ آلترناتیو را در تشتِ تعمیدِ آن وزغ آروغ نمی‌زند؟! همه از آن روست که دال‌های فاهمه‌یِ بشری، دیریست تنها و تنها با مطایبه‌یِ پرگار اعظم بر گـِردیِ دهان خویش رسم خمیازه را سجده برده‌اند تا سر ِ بی‌سامانِ تاریخ مگر دوباره در تئاتری پوچ‌تر بر مقتل دال‌های فالیکِ خویش کژ و کوژ و آشفته گردد و سوزنِ پرگار بر اقتصاد استعلاهای کانتی از روح، جهان و خدایان، دوباره پوزه مالد تا زنجیره‌ی دلالت گرها در طوافِ رمزگان‌های استبدادیِ دال‌ها، دوباره سر بر زانویِ عریانی و رعشه‌یِ ناگزیرش خماند! رخداد اولین پیله که می‌درَد؛ فراروَی از زنجیره‌یِ دلالت‌گریِ ژوپیتریزم است که چون کرکس بر جگرگاهِ پرومته منقار می‌کوبد؛ چیزی در تهی ِ این جمجمه می‌پلکد که فراسویِ ژرفناهایِ تنانه است و در شکم هزارتویی از دال‌های نو خود را باز نمایانده و بر مقعد صفر تعریف می‌نشاند که به علیت‌های جسمانی فروکاست ناپذیر است! همه‌ی رمزگان‌های حاکم دنبه‌ی جسم را به بشقابِ کدها می‌ریزند تا در اقتصاد دلالتی، هویت منگوله‌دارش پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد و شولایِ بهمن از دیِ زمستانی تن نتکاند. مثال: یک دراگ و مردِ مبدل‌پوش زنانه را تجسم کنید»که به پوشش‌های شاد و رنگ‌های گرم و بدن‌نما روی آورده، اما همو تا پای بر درگاهِ آتلیه‌ای هنری می‌نهد میانِ رامبراند و ونگوگ، ناخودآگاه دومی را برمی‌گزیند؛ چرا که هنوز اندام دال‌ها در چالش با تن بحرانی‌اش دست به گریبان‌اند، میل او در گستره‌های پیکره‌یِ عقیم فرهنگ، هنوز میل او به گروتسک است، چنانچه درژانر ادبی هم، بـِکتِ او به استخدام ژوپیتر کمر بسته است!
اینجاست که رخداد ازعمود فقراتِ خویش تهی می‌شود، از کمر پوک، سوبژکتیویته‌اش زیر إگویِ نامنسجم او دُم تکان می‌دهد و بازیِ بزرگ در تنالیته‌یِ شکسته‌ای از سایه‌یِ دال‌های قد نکشیده، یک جانبه مغلوب می‌شود و دوباره از سر به سردابِ پر موش و وزغ ِ ناخودآگاه می‌غلتد؛ بر تابلویِ جیغ مونک، ملیون‌ها دلار چوب مزایده می‌زند در عصری که به قول آرتو زیر کژریختی ِ دال‌های اعظم دیگر یکی را پیدا نمی‌کنی که جیغ کشیدن بلد باشد؛ هر چه هست دهانی است که می‌جنبد، ماغ می‌کشد به خلسه می‌روی در دامن عرفان‌های ماشینی، پدرخوانده‌یِ کاپولایِ آسمانی می‌بلعدت مگر آرواره تهی کنی از دالی که اندرونت را با اعجاز رخداد آکنده است! رخداد است که می‌گوید کوئیر فراسویِ دال‌ها وامر تنانه، گسترش می‌یابد؛ رخداد است که چگالی هویت خویش بر کفه‌یِ سنجه و میزان سخته‌گی برمی‌کشد؛ رخداد است که می‌گوید چگالی ِ هویتِ دگرباشانه، نه آغازش در مرزهای تن و جنسیت و نه انجامش در ابعاد تنانه و سرشت‌های صُلب جنسی، روی در رصدی تمام عیار خواهد گزارد، بلکه فراسویِ مرزهایِ قضیب محور و فالیکِ تنانه، سرشتِ همجنسگرا، می‌تواند هویتی مسئولانه، اخلاق باور و فرهنگی را در گفتمان خود علیه سرکوب و نابرابری‌های مردسالارانه، سامان دهد که پایانِ طبقه بندی مرزهایِ غیرسیال و انقیادهایِ جنسی و قربانی‌خواه را در آن شاهد باشیم! رخداد آغاز ِ خودآگاهی است نه امتداد ناخودآگاه و تناهی سوژه؛ 
رخداد است که علییت را از ژفای تنانه‌گی به سطح فرهنگ می‌کشاند؛ دال‌های لیبیدوی جنسی را را بر پاشنه‌یِ بازیگریِ من و لوگوس باوری بر دامنه‌های هذیانی و هیجانی دال‌های تماشاگر می‌چرباند؛ اسپرم‌های رخداد در بازسازیِ زهدانِ تراشیده‌یِ میل تخم می‌پاشند؛ به هوایِ آزادسازی میلی اصیل‌تر، وافرتر، پرشورتر؛ اما اگر لوگوس همچنان دلالت‌های بازدارنده‌ی فرهنگ را در خود به استحاله نکشد این لیبیدوی جنسی مانند نمونه‌ی دراگ فوق، لیبیدویِ جنسی‌اش، زیر حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی، سیلابّ بنیان کنی را نشت می‌دهد که انرژی میل ِ آزاد شده را روی در اضمحلال و ویرانگری می‌گذارد و به باز تولید همان دال‌های فالیک در ماتریکس نهایی دگرجنسگرا دچار می‌آید. 
در پارت‌های بعدی می‌کوشیم به مدلول‌های عینی‌تر و تنانه‌تر روی کنیم تا از انتزاع این بحث به مقدار ممکن بکاهیم.


خاطره‌ای از رامین

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
رامین



اینجا محمودآباده امروز سومین روزِ سال1392 هست! من و سبحان به پارتی خصوصی دوستمون امین تو ویلاشون دعوتیم، قرار بود صبح زود بریم که تو کارا هم کمکشون کنیم و از اونجایی که سبحان رانندگی سر راست و دوست نداره تو راه به چندتا روستا یه سرک کوچولو کشیدیم و به جای صبح، ساعت7 عصر! رسیدیم محمودآباد.
با تلفن راه ویلا رو پیدا کردیم رفتیم دیدم بعضی از دوستامون که مثل ما دعوت بودن اومدن و تا ما رسیدیم مسخره بازیشون گل کرد و شروع کردن با زبون ترکی(مثلا!) با لهجه‌های فارسی و گیلکی و... به ما خوش آمد گفتن! حالا بماند که فقط 2 نفر خوب ترکی بلد بودن اونجا اونم خودم و سبحان بودیم!
ما رفتیم به کارای شخصیمون رسیدیم و بعد دوستمون سینا اومد صدامون زد که بچه ها بیاین پائین اگه کاراتون تموم شده که میخوایم کم کم بریم رو فازِ پارتی. ما هم آماده شدیم و رفتیم پائین(اعتراف میکنم اونروز سبحان خیلی خوشتیپ شده بود و اصلا نمیشد چشم ازش برداشت!)...با آهنگ های ریتمی یکی دوتا از بچه ها شروع کردن رقصیدن و ما و بقیه کم کم نشستیم پای بساط (مارتینی!)، اونشب شب عالی شد برامون به دلیله حضور توی جمع دوستانِ شمالیمون.



۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

از تو می‌گویم

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
آرش ِ سعدی





عطر خوش بوی تن ِ ناز ِ تو روی بدنم
تا چه باور بکنم این خود ِ خوشبخت ِ منم
اشک‌هایی که تو در صورت من می‌بینی
جمله‌هایی‌ست فرو خورده درون ِ دهنم
از سکوتی که میان ِ من و تو هست مرنج
نگرانم پس از این پیش تو حرفی بزنم
که دلت خانه‌ی ِ غم گردد و حرفی نزنی 
و بفهمم ز غمت وز دل خود، دل ِ بکنم
گفته بودی گل و گلشن همه ارزانی تو
«بی‌تو ای سرو روان! با گل و گلشن چه کنم؟»
آتشی کرد مهیا و ندانی که چه کرد
لمس ِدستان ِ تو با پوست ِ روی بدنم
و به یک لحظه نگاهت به نگاهم برخورد
این چنین بود مرا قصه‌ی عاشق شدنم...

خودنویس


باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
فاطیما

1
حســی دآرم...
می خـــوآهــم بــــروم امــا...
انگــــآر دستــآنــم به پـــآهــآیـم تبـــر میـــزننـد...!!!
حتــی زآنـــویِ خــم شــدن را هــم نــــدارم...
پس فقــــط سکــــــــــوت...

2
درد دارد
وقتــی تمــآم بــدنــت دآرد مــی لـــرزد...
درد دارد...
وقتــی خــامــوشــیِ یــک اتـــاق ســهم تــوست...
درد دارد
وقتـــی صــورتــت ســرخِ سیلــی‌هــای نــزده است...
درد دارد
وقتــی فقــط مجبــوری سیگـــاری خـــاموش بیــن لبهــایت بگــذاری و
بعــد گــوشه اتــاق ســر بگـذاری
مــن مــی‌نــویســم درد
تـــو هــرچــه خواستــی بخــوان...!!

3
بعضی‌ها هم فقط شده‌اند مثل یک داغ
هی داغ می‌شوی با فکر نحس‌شان
وقتی یادشان می‌افتی اصلا دلت می‌خواهد سرت را بکوبی به دیوار
اصلا وقتی یادشان می‌افتی دلت می‌خواهد غرق دود شوی
رابطه‌شان فقط جهنم محض است
ولی لامصب همان هم بهشتت بوده
می‌دانی آنی که خواستی نبودند
ولی لعنت به آنهایی که نمی‌توانی عکس‌شان را بریزی دور
هر کجای دنیا را بگردی دیگر عطرشان نیست
دلم برای خودم که بعد از او مُرد تنگ شده
آن خود قبلی هم برای خودش نکبتی بود
ولی خوب...
بود
هرچند که حالا نیس...