آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

بخش پنجم و ششم هویت کوییر؛ «نامدلولِ خودآگاهی» و «خودآگاهی و رخداد دلوزی» تفاوت و تحمل؛ تا کجا باید رفت؟

دفتر مقالات (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
مسعود ایرانی



بخش پنجم: هویتِ کوئیر و نامدلولِ خودآگاهی1

دیباچه‌یِ این گفتار این که:
کوئیر و رسن‌افکنی‌اش به بُن ِ دستگاهِ زبانی و خودآگاهی از هویت‌اش را، در ماهیتِ کلینکی و بالینی ِ رفتاری او فروکاستن، بسا نه درمان‌گرانه، که گاه در هیئتِ سندرومی است که سکسکه‌ها اندازد زیر تشتکِ زانویی که مستِ چرخیدن بر پاشنه‌ی تلخ خویش است! سندرومی که از ساق فرو می‌شکندت؛ سایه خوارت می‌کند، تشنه‌گی‌ات را با شهوت و شرارتِ سراب تف می‌کند؛ برهنه می‌شوی تا در خیمه شب بازی ِ سایه‌ها، آری گویِ ابتذالِ آنالیز ِ نخ‌هایی باشی که از چادر ِبالادست، قیچی شده‌اند و یک مُشت عروسک مُرده‌یِ روی صحنه باد کرده، در چارتکبیر تو بر نعش به دوش رفته‌ات، میان تابوت‌هاشان، بر میخ نهایی خود قیقاج می‌روند!
اما هویتِ خودآگاهِ کوئیر در زنجیره‌یِ نامدلول‌ها، کارکرد بنیادین‌اش، گـُسلیدن از دینامیزم ِ سوبژکتیواتور ِ روانِ آدمی و شیرجه زدن بر تاولِ ذهنیتِ مفعولی است که اُدیپ ِ متورم ـ پای، قعر تاریکِ واژن‌اش را اشغال کرده و تا تهِ این تهی سپوخته است! از نخستین لحظه‌ی لغزیدن سوژه‌یِ خودآگاه بر سمتِ پهلویِ روشن خویش، قرار نبوده است که ساعتی بنشیند و آتشی بنشاند و عرصه‌ی روان را به نفع دیگر بازیگرانِ روزمرگی ترک گوید؛ چـــه خود مبعوث بر «انگیختن ِ شراره‌هاست نه تخدیر یا که رسوب شان! درمان‌گری‌اش در همین باروریِ واژنِ ریزگردهایی است که روسپی ِ توفان‌های صحراهایِ لوت و بی‌آذرخش مایند.
اوج ِ کار ــ ویژه‌ی خودآگاهی، در گذار به حیطه‌یِ کنش و پرسه در لابیرنتِ دال‌هاست که انرژی خود را پدیدار می‌سازد! در این میان رُلِ ما این که چنین گذار ِ عصبی‌ای، هم چنان بیمار و معلولِ اُبژه‌های درام‌خیز، مامایی نشود و جنین ِ ناقص‌اش در خیل چهره‌های آکنده از طنز سرنوشت بر قابِ هشیاری‌های از بُن خزیده در انفعال سنجاق و بایگانی نگردد و گرنه بیرون از این رُل و نقش محوری، شما مطلع‌تر از من‌اید که تمام این هزینه‌های به قمار ِ کرکسان رفته که از لاشه‌های حقیقت، تغذیه و به رگِ افیونی‌شان، خونِ هدونیستی تزریق می‌کنند و امید و آرمان‌شان را به پایِ شبِ جهان، به کوری چشم کنّاسِ خورشید، با دو پیاله تا چاک دهانِ مصرف وغبغب نیاز هوووووف می‌کشند همه مدعی‌ترند بر تصاحبِ مقعدِ خودآگاهی؛ با همان تیتر و لیبلِ اُرژینال‌اش! اتفاقن با همان مختصات که باید از هنجار به جنونِ من بودن دامن کشید!
اما قهقه‌ای چنین کورمال بر آن راز ِ دوزخی که لقمه‌های الکل و قمار و سکس‌تراپی و نیایش و خشونت، چاهکِ مستراح‌اش را از همهمه‌یِ هل من مزید نمی‌اندازد؛ پاسخی که بر گذار ِ دموکراتیکِ به حیطه‌یِ کنش و تولیدگریِ خودآگاهی ِ اکتیو و پوزیتیو، تدارک نمی‌بیند هیچ، حتا بالاتر، این همه دالِّ فالوس ـ انگار بر بکارتِ آن راز، خللی نفس‌گیر نمی‌دواند؛ که اگر جز این بود چه نیاز که لکان‌ها و دلوزها، ژیژک و گتاری‌ها از أخته‌گی ِ ادیپ‌وار به فراسویِ «ضدِ ادیپ»‌ها -بر این مفاهیم به زودی گوش می‌خوابانیم- پل زنند؟! روشن این که: همه‌یِ نشترهایِ انتزاعی و کوشش‌های روان‌کاوی، که به روفتن بستر ذهن از تداخل‌گرها و زیست ـ آشوب‌ها نعوظ کرده‌اند امروز، در فلسفه‌ی معاصر، قلمرو ِ خودآگاهی را با برکه‌یِ تناهی سوژه تاخت زده و به انزوا کشانده‌اند و هنوز هم این اردوگاهِ مرگ، در غیابِ گذاری دموکراتیک، هم چنان، عرصه‌یِ جولانِ مستبدترین دال‌های فالیک و اوتیسم ِ تهی شده از رستخیز ِ اعظم است!

حال به سراغ تعریفِ کلینیک‌زدایی شده از خودآگاهی برویم:
گفتمانِ خودآگاهی و گذارش به منطق کـُنش، از اولین لخته‌یِ دویده بر قعر شخصیت که سطح ِ پرسونالیته از آن تـَرَک برمی‌دارد، با چهره‌یِ تضاد، تمسخر و تحقیر و سرکوب از مغاکِ بحرانی‌اش، چون ققنوسی گدازه خوار سربرمی‌کند از قعر ماهیچه‌های اراده‌ات، عضله‌ای را می‌جوشاند که چندی بعد، گوشتمندیِ باسن اُبژه‌های خودآگاهی در درون‌ات از تأمین و سلول‌بخشی ِآن‌هاست! اما هرگز این خیال فربه مساز که» طعم تشنج ِ خودآگاهانه را تا نمک بر جگر داری، بر تو حرام کند تا میخکوبِ وزنِ تراژیکِ نوستالژی‌ای هستی که گـُرده به زیر روح ِ سنگین ِ مُردگان صاف می‌کند»» آن دالِّ حاصل‌خیز، از آب دادن به بذر شبی که برجان‌ات ریخته‌اند درنگ نمی‌کند.
چرا؟ چرا خودآگاهی ما، همبَر ِ این پرسش‌های ارجاعی و قیاسی ِ ایست‌ناپذیر گشته است؟ شاید چون خوداگاهی ِ کوئیر، از سنخ همان نامدلول و نامعناهایی است که در تقابل با منظومه‌ی دال‌ها و در نقطه‌یِ التهاب و انفجار ِ تفاوت‌هاست که دیرکِ خیمه‌اش را برافراخته تا ناخن ِ لخته‌های جذب شده از تومور کلیشه‌ها را بر چهره‌یِ گروتسک‌وار چهره‌یِ واقعیتِ مُهر خورده از رمزگان‌های حاکم بخراشاند و لیبیدویِ لوگوس ِ از ریخت افتاده‌اش را به قناره‌ها‌یِ افشاء فراز کند؛ شاید این همان فراهنجاری است که در بی‌کرانه‌گی ِ این نامدلول‌ها، چهره‌یِ تویِ کوئیر را در انرژی دویده بر این لخته‌ها به سویِ سایه‌هایت می‌مکد؛ مگر مسیح‌شان باشی!


بخش ششم: هُویتِ کوئیر و خودآگاهی و رخدادِ دلوزی2


خودآگاهی به مثابه‌یِ عریان کننده‌یِ سوژه؛ تا پوست انداختن ِ رخداد، تاریخی فراپشت دارد که به إختصار تقریر می‌کنم: اُبژه‌های عریانی؛ که با آدمی، فراسویِ شاید و بلکه به سخن درآمده‌اند مثل: مرگِ در طعم ِ سیمایِ زُل زده‌اش، سرنوشت با حضور لخت و چهره‌یِ خفقان گرفته‌اش، امر ِ تنانه در برهنه‌گی‌اش از شرم، وجدان در آهنجیدِگی ِ تحکم آمیزش، حتا همین موسیقی با یقه‌یِ گشوده‌یِ انتزاعی از سینه ریز ِ نت‌هایش و عریان‌تر از همه عشق و پدیدار جنسی در لیبیدویِ شکافنده‌اش؛ 
گویی آدمی را رعشه‌یِ عریانی مکیده است؛ از هیبتِ این ارتعاش پشتِ امر مطلق و ساحت‌های نمادین سر می‌دزدد و تن و جانِ فرهنگ و حنجره و تاریخ ِ زمستانی‌اش را زیر پوستین ِ پلاسیده اما ستبر ِ متافیزیک، می‌خماند! تن ِ قطبی ِ این رعشه‌یِ بیمار، آشوبی خورشیدی از جنس رستاخیز ِ جسمانی ِ پرومته طلب می‌کند؛ همه چیز این اُقنوم ِ خودآگاهی پیچیده در توفانِ رخداد بود؛ اما ژوپیتر در ماراتنی نفس گیر، توانست لحافِ امر مطلق را با خلإِ زجرآورش دوباره بر این إشتعال بپوشاند.
تهِ این معادله حالا داریم إسپرم‌های افلیج ِ إروس را که زیر تیغ کورتاژ ِ فرهنگِ فوکویی یکی یکی، قندیل ببندد و از فورانِ رخداد میانِ دو رانِ فالوس اعظم، سَقط شود؛ تا پرومته در ژنوم ِ نهفته‌یِ تبار اجدادی تاریخ، صلیبِ إنکار را بالا رود؛ هنوز درشکه‌کشانِ دهلیز ناخودآگاه، باید چراغ‌ها می‌کـُشتند و دهشتِ بوکشیدنِ سرداب‌های عنکبوتی را «مثلِ وزغی خونین که لاشخوری -نماد پدر نزدباتای در رویا- در کفل آن منقار فرو برده» به جان می‌خریدند؛ پدر/لاشخور، فالوس اعظم را نمایندگی می‌کرد و خونِ وزغ، طلسم تشتِ تعمید در معابد بود.
امر مطلق با رعشه‌یِ عریانی، سلاح خودآگاهی را از آدمی سلب و از او اُبژه‌ای جادویی و طلسم شده برجا گذارده بود؛ در سنتِ متاخر، دریداست که مشخصن از سرشتِ جادوئی ِ اُبژه‌های جنسی درونِ ماتریکسِ دگرجنسگرا رمزگشایی می‌کند؛ کارکرد جادو در استخدام دال‌ها و اقتصادِ هویتی ِ امرجنسی واقع می‌شود؛ جادو تجسمی افسون شده از عریانی ِ منطقه‌ی جنسیت تا پدیدار امر مطلق برمی‌کشد تا خودسریِ دال‌ها را زیر اتوریته‌ی خود در سیکل ِ بسته‌ای از هنجارها خنثا و به انجماد کشاند!
تجربه نشان داده است سوژه‌های جادویی کارکردی خوش‌ساخت‌تر از ابژه‌های مفعول دارند؛ از خلالِ چنین پروسه‌ایست که خودآگاهی کوئیر که باید صفیر می‌کشید بر یخ‌زارهای ِ قطبیِ تاریخ نابرابری‌ها و تبعیض‌هایش، یک باره، اهلی می‌شود؛ رویت پذیر و کلینیکال به شبکه‌یِ رصد فوکویی می‌لغزد؛ أخته‌وار چون إروس، لحافِ فرهنگ‌های محدودکننده را به سر می‌کشد؛ به سمتِ تاریکِ هلال خویش بُرش می‌خورد و بطالتِ تدافعی‌اش با هیپنوتیک، اُدیپ و ساحت‌های مشابه نمادین، بو می‌گیرد و به چرک می‌نشیند؛. 
ژوپیتر باز توفیق یافته است «کارکردِ خودآگاهی را از سکه بیندازد؛ چنبره‌اش بر قلب متافیزیکی که بر روان‌کاوی خیمه زده سخت پیداست؛ تا زنجیرها بر پرومته، تنگی گیرند؛ حتا نبوغ و خلاقیت بایست که بر دروازه‌های ساروج خورده‌یِ امر مطلق خراج گذارند و کویکرسان به رعشه‌یِ خشوع افتند؛ تنها سوژه‌یِ جادو شده است که این‌سان به تسخیر عریانی می‌لغزد و سوژه‌ای سراپا مرتعش، درون‌اش را درمی‌نوردد! 
با این تاریخ و این استنتاج و این اخته‌گی خودآگاهی، رخداد کجایِ این طلسم ایستاده است؟! چه جامه‌ای بر عریانی ِ این سوژه این بدنِ بی‌اندام می‌پوشاند؟! آیا با شکم گشودنِ بوم‌رنگِ خودآگاهی، به قلمرو رخداد، گذار به ساحتِ واقعیتِ لکانی حتمی است و از تن ِ این بیدِ لرزان، رعشه‌یِ تشویش تکانده می‌شود؟! آیا با پل زدن از ساحت نمادین ِ ادیپ به فراسوی ضد ادیپ، وجدان به سطح می‌آید تا پوستِ لایه‌ها را برشکافد؟! آیا سینه ریز موسیقی نیز از گردنِ عرفان چون طوق سرنوشت نُت به نت گسسته می‌شود؟! کدامین رخداد این چرخش تازیانه از ارابه‌یِ اتوپیایِ خدایان را بر اسب تخیل مُلغا خواهد کرد؟! فربهی انسان آن سوی خیال بر کدامین بازوِیِ جهان عضله خواهد ریخت؟! گویی که بلشویک‌های مرگ و شکنجه دیگر از نقش زدن بر دیوار تن، مرخص و معاف و میل جنسی در گفتمانِ واقعیت، چهره‌یِ زرد و ماتِ خودش را در آینه‌یِ ارگاسم دیگر وسمه نمی‌کشد! تعلیق با پتانسیل ِ مرگ‌خیزش کجایِ این زندگی ِ آویزان و اجاره‌ای قلّاب خواهد انداخت؟! بازی پوچ ِ پوچی آیا جهان را نخواهد بلعید و بر گوشتِ این مُرده دندان نخواهد سائید؟! به راستی اگر غنچه‌یِ رخداد، رنگِ رعشه از سیمایِ فرزندِ هراس برشوید»» مقعد خورشیدی‌اش بر باسن ِ کدامین بوم جیغ خواهد کشید؟! 
گرچه سفلیسی کشنده و مرگبار، شریانِ همه‌یِ این پرسش‌های سمّی را می‌جود تا از دلِ رخداد در پهنه‌یِ خودآگاهی، روسپی دیگری بر کابینه‌یِ نامرئی ِ پتیارگانِ ژوپیتر بیفزاید؛ اما اگر بویِ زُهم ِ امتناع از پهلویِ پارادوکسیکالِ این پرسش‌های خزنده در جان بلند است و خونِ آلترناتیو را در تشتِ تعمیدِ آن وزغ آروغ نمی‌زند؟! همه از آن روست که دال‌های فاهمه‌یِ بشری، دیریست تنها و تنها با مطایبه‌یِ پرگار اعظم بر گـِردیِ دهان خویش رسم خمیازه را سجده برده‌اند تا سر ِ بی‌سامانِ تاریخ مگر دوباره در تئاتری پوچ‌تر بر مقتل دال‌های فالیکِ خویش کژ و کوژ و آشفته گردد و سوزنِ پرگار بر اقتصاد استعلاهای کانتی از روح، جهان و خدایان، دوباره پوزه مالد تا زنجیره‌ی دلالت گرها در طوافِ رمزگان‌های استبدادیِ دال‌ها، دوباره سر بر زانویِ عریانی و رعشه‌یِ ناگزیرش خماند! رخداد اولین پیله که می‌درَد؛ فراروَی از زنجیره‌یِ دلالت‌گریِ ژوپیتریزم است که چون کرکس بر جگرگاهِ پرومته منقار می‌کوبد؛ چیزی در تهی ِ این جمجمه می‌پلکد که فراسویِ ژرفناهایِ تنانه است و در شکم هزارتویی از دال‌های نو خود را باز نمایانده و بر مقعد صفر تعریف می‌نشاند که به علیت‌های جسمانی فروکاست ناپذیر است! همه‌ی رمزگان‌های حاکم دنبه‌ی جسم را به بشقابِ کدها می‌ریزند تا در اقتصاد دلالتی، هویت منگوله‌دارش پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد و شولایِ بهمن از دیِ زمستانی تن نتکاند. مثال: یک دراگ و مردِ مبدل‌پوش زنانه را تجسم کنید»که به پوشش‌های شاد و رنگ‌های گرم و بدن‌نما روی آورده، اما همو تا پای بر درگاهِ آتلیه‌ای هنری می‌نهد میانِ رامبراند و ونگوگ، ناخودآگاه دومی را برمی‌گزیند؛ چرا که هنوز اندام دال‌ها در چالش با تن بحرانی‌اش دست به گریبان‌اند، میل او در گستره‌های پیکره‌یِ عقیم فرهنگ، هنوز میل او به گروتسک است، چنانچه درژانر ادبی هم، بـِکتِ او به استخدام ژوپیتر کمر بسته است!
اینجاست که رخداد ازعمود فقراتِ خویش تهی می‌شود، از کمر پوک، سوبژکتیویته‌اش زیر إگویِ نامنسجم او دُم تکان می‌دهد و بازیِ بزرگ در تنالیته‌یِ شکسته‌ای از سایه‌یِ دال‌های قد نکشیده، یک جانبه مغلوب می‌شود و دوباره از سر به سردابِ پر موش و وزغ ِ ناخودآگاه می‌غلتد؛ بر تابلویِ جیغ مونک، ملیون‌ها دلار چوب مزایده می‌زند در عصری که به قول آرتو زیر کژریختی ِ دال‌های اعظم دیگر یکی را پیدا نمی‌کنی که جیغ کشیدن بلد باشد؛ هر چه هست دهانی است که می‌جنبد، ماغ می‌کشد به خلسه می‌روی در دامن عرفان‌های ماشینی، پدرخوانده‌یِ کاپولایِ آسمانی می‌بلعدت مگر آرواره تهی کنی از دالی که اندرونت را با اعجاز رخداد آکنده است! رخداد است که می‌گوید کوئیر فراسویِ دال‌ها وامر تنانه، گسترش می‌یابد؛ رخداد است که چگالی هویت خویش بر کفه‌یِ سنجه و میزان سخته‌گی برمی‌کشد؛ رخداد است که می‌گوید چگالی ِ هویتِ دگرباشانه، نه آغازش در مرزهای تن و جنسیت و نه انجامش در ابعاد تنانه و سرشت‌های صُلب جنسی، روی در رصدی تمام عیار خواهد گزارد، بلکه فراسویِ مرزهایِ قضیب محور و فالیکِ تنانه، سرشتِ همجنسگرا، می‌تواند هویتی مسئولانه، اخلاق باور و فرهنگی را در گفتمان خود علیه سرکوب و نابرابری‌های مردسالارانه، سامان دهد که پایانِ طبقه بندی مرزهایِ غیرسیال و انقیادهایِ جنسی و قربانی‌خواه را در آن شاهد باشیم! رخداد آغاز ِ خودآگاهی است نه امتداد ناخودآگاه و تناهی سوژه؛ 
رخداد است که علییت را از ژفای تنانه‌گی به سطح فرهنگ می‌کشاند؛ دال‌های لیبیدوی جنسی را را بر پاشنه‌یِ بازیگریِ من و لوگوس باوری بر دامنه‌های هذیانی و هیجانی دال‌های تماشاگر می‌چرباند؛ اسپرم‌های رخداد در بازسازیِ زهدانِ تراشیده‌یِ میل تخم می‌پاشند؛ به هوایِ آزادسازی میلی اصیل‌تر، وافرتر، پرشورتر؛ اما اگر لوگوس همچنان دلالت‌های بازدارنده‌ی فرهنگ را در خود به استحاله نکشد این لیبیدوی جنسی مانند نمونه‌ی دراگ فوق، لیبیدویِ جنسی‌اش، زیر حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی، سیلابّ بنیان کنی را نشت می‌دهد که انرژی میل ِ آزاد شده را روی در اضمحلال و ویرانگری می‌گذارد و به باز تولید همان دال‌های فالیک در ماتریکس نهایی دگرجنسگرا دچار می‌آید. 
در پارت‌های بعدی می‌کوشیم به مدلول‌های عینی‌تر و تنانه‌تر روی کنیم تا از انتزاع این بحث به مقدار ممکن بکاهیم.


خاطره‌ای از رامین

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
رامین



اینجا محمودآباده امروز سومین روزِ سال1392 هست! من و سبحان به پارتی خصوصی دوستمون امین تو ویلاشون دعوتیم، قرار بود صبح زود بریم که تو کارا هم کمکشون کنیم و از اونجایی که سبحان رانندگی سر راست و دوست نداره تو راه به چندتا روستا یه سرک کوچولو کشیدیم و به جای صبح، ساعت7 عصر! رسیدیم محمودآباد.
با تلفن راه ویلا رو پیدا کردیم رفتیم دیدم بعضی از دوستامون که مثل ما دعوت بودن اومدن و تا ما رسیدیم مسخره بازیشون گل کرد و شروع کردن با زبون ترکی(مثلا!) با لهجه‌های فارسی و گیلکی و... به ما خوش آمد گفتن! حالا بماند که فقط 2 نفر خوب ترکی بلد بودن اونجا اونم خودم و سبحان بودیم!
ما رفتیم به کارای شخصیمون رسیدیم و بعد دوستمون سینا اومد صدامون زد که بچه ها بیاین پائین اگه کاراتون تموم شده که میخوایم کم کم بریم رو فازِ پارتی. ما هم آماده شدیم و رفتیم پائین(اعتراف میکنم اونروز سبحان خیلی خوشتیپ شده بود و اصلا نمیشد چشم ازش برداشت!)...با آهنگ های ریتمی یکی دوتا از بچه ها شروع کردن رقصیدن و ما و بقیه کم کم نشستیم پای بساط (مارتینی!)، اونشب شب عالی شد برامون به دلیله حضور توی جمع دوستانِ شمالیمون.



۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

از تو می‌گویم

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
آرش ِ سعدی





عطر خوش بوی تن ِ ناز ِ تو روی بدنم
تا چه باور بکنم این خود ِ خوشبخت ِ منم
اشک‌هایی که تو در صورت من می‌بینی
جمله‌هایی‌ست فرو خورده درون ِ دهنم
از سکوتی که میان ِ من و تو هست مرنج
نگرانم پس از این پیش تو حرفی بزنم
که دلت خانه‌ی ِ غم گردد و حرفی نزنی 
و بفهمم ز غمت وز دل خود، دل ِ بکنم
گفته بودی گل و گلشن همه ارزانی تو
«بی‌تو ای سرو روان! با گل و گلشن چه کنم؟»
آتشی کرد مهیا و ندانی که چه کرد
لمس ِدستان ِ تو با پوست ِ روی بدنم
و به یک لحظه نگاهت به نگاهم برخورد
این چنین بود مرا قصه‌ی عاشق شدنم...

خودنویس


باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
فاطیما

1
حســی دآرم...
می خـــوآهــم بــــروم امــا...
انگــــآر دستــآنــم به پـــآهــآیـم تبـــر میـــزننـد...!!!
حتــی زآنـــویِ خــم شــدن را هــم نــــدارم...
پس فقــــط سکــــــــــوت...

2
درد دارد
وقتــی تمــآم بــدنــت دآرد مــی لـــرزد...
درد دارد...
وقتــی خــامــوشــیِ یــک اتـــاق ســهم تــوست...
درد دارد
وقتـــی صــورتــت ســرخِ سیلــی‌هــای نــزده است...
درد دارد
وقتــی فقــط مجبــوری سیگـــاری خـــاموش بیــن لبهــایت بگــذاری و
بعــد گــوشه اتــاق ســر بگـذاری
مــن مــی‌نــویســم درد
تـــو هــرچــه خواستــی بخــوان...!!

3
بعضی‌ها هم فقط شده‌اند مثل یک داغ
هی داغ می‌شوی با فکر نحس‌شان
وقتی یادشان می‌افتی اصلا دلت می‌خواهد سرت را بکوبی به دیوار
اصلا وقتی یادشان می‌افتی دلت می‌خواهد غرق دود شوی
رابطه‌شان فقط جهنم محض است
ولی لامصب همان هم بهشتت بوده
می‌دانی آنی که خواستی نبودند
ولی لعنت به آنهایی که نمی‌توانی عکس‌شان را بریزی دور
هر کجای دنیا را بگردی دیگر عطرشان نیست
دلم برای خودم که بعد از او مُرد تنگ شده
آن خود قبلی هم برای خودش نکبتی بود
ولی خوب...
بود
هرچند که حالا نیس...



۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

تهوع

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
بنيامين، يك دوست دگرجنسگرا



من در چه هیزمی سوختم که معطل میگذارد خاکسترم را باد...
من که تمام دعاهایت را آمین گفتم...
و حال من به امید هم ناامیدم...
من برای دیدن تو دکمه‌های آسمان را شکافتم
و تو در پشت دکمه‌های لباسم سالها زندگی میکردی...
مرا ببین... چگونه روزهایم بی‌ایمان میگذرند
و خود آ خدای من میشود
و یک آن تقدسی درونی را به جای کارخانه‌ی بت‌سازی افکارم ترجیح میدهم...
من بودم که دروغی دستهایم دور گردنت خواب میرفت
من بودم که دنیایم با خم ابرویت خم میشد
تو که قلبت کوچکتر از یک مشت گره کرده بود...
حداقل دست‌هایم را بگیر؛ تمام احساسم واگیردار است

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

از تو می‌نویسم

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
متین محمدی



بهانه نمی‌خواهد که، چه در آغوشت باشم چه در مقابل‌ات، از تو می‌گویم. به تو می‌گویم که محرم‌تر از تو نیز نیست. نه، هیچ کس محرم نیست. نه این ایروتیک‌های دور و ورت که برای ارضایشان در کمین سینگل‌اند و نه این لاو نماهای متاهلی که برای مجردی‌ات برنامه کات ریخته‌اند.
خودت که می‌دانی، یک عمر در انتظار چون تویی بودم، از دستت نمی‌دهم، پس از تو می‌گویم. از آغوشی که حسرت‌اش حسودی آورده. از آغوشی که خواهان زیادی دارد. از آغوشی که هر شب وقتی در آن هستم، خیال کسانی است. خیالی که بدون کنتور بافته می‌شود. من در این حقیقتی رویایی به داشتنت افتخار می‌کنم.
تو را داشتن افتخار بزرگی است. افتخار داشتن شاعری هنرمند، مهندسی خلاق، مردی فیلسوف، پسری شیرین و بسیاری ویژگی‌های خاصی که هر فرد دیگری را به خود می‌کشد. 
ای گفتنی‌ترین رویای حقیقی‌ام، خودت را از من نگیر!

۱۳۹۲ آبان ۲۵, شنبه

چتر آبی ما

باشگاه نویسندگان (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
یاس آسمون


دوباره با پنجه‌ی انگشت‌هایش ضرب گرفت. این بار تندتر. یواشکی نیم نگاهی به ساعتش انداخت ده دقیقه زودتر رسیده بود با اینکه باران ریزی می‌بارید اما داخل پالتوی آبی بلندش از گرما عرق کرده بود احساس میکرد تب کرده با وسواس برای بار هفتم شال مشکی‌اش را توی شیشه‌ی مغازه پشت سرش درست کرد. حالا که رسیده بود سر قرار فکروخیال رهایش نمی‌کرد نکند طرف پسر باشد؟ اما نه خودش صدایش را از پشت تلفن شنیده بود. کلی هم با هم حرف زده بودند. بخش بدبین وجودش یادآوری کرد که چند ماه قبل هم یک پسر با تغییر صدا گولش زده بود. شانس آورده بود که خیلی اتفاقی پروفایل پسره‌ی دروغ‌گو را در یاهو چک کرده بود و اسم و رسم واقعی‌اش را دیده بود.
دوباره کمی به خودش قوت قلب داد این یکی فرق داشت صدایش گرم و دلنشین بود. شیرین مثل باقلواهایی که دور از چشم مادرش از یخچال برمی‌داشت و تندی می‌انداخت داخل دهانش تا کسی نبیند. این یکی مثل خودش بود کم حرف و آرام اصلا همین شباهت شخصیت‌های‌شان باعث شده بود به دوستی ادامه بدهند وگرنه دخترهای دیگر همه بعد از یک مدت، کم حرفی او را به حساب بی‌محلی یا سردی می‌گذاشتند و بعد از مدتی دیگر از او خبری نمی‌گرفتند اما این‌بار فرق داشت.
به خودش آمد و دید آنقدر با کفشش روی پیاده‌رو ضرب گرفته که آب باران جمع شده زیر کاشی‌های لق پیاده‌رو، همه جای پاچه‌های شلوارش را به گند کشیده بود. با ناراحتی پایش را بی‌حرکت نگه داشت و دوباره نگاهی به ساعت انداخت دقیقا موقع قرار بود پس چرا هنوز نیامده بود؟ با استرس اطراف را نگاه کرد. بخش بدبین وجودش میگفت که الان یک دختر با دوستاش شاید هم یک پسر با دوستاش جایی قائم شدند و دارند به او و دل ساده‌اش میخندند.
همیشه همینطور بود اگه کسی به خاطر لزبین بودنش به او فحش میداد یا اخم میکرد، ککش هم نمی‌گزید اما تمسخر و مسخره شدن را به خاطر چیزی که بود نمی‌توانست تحمل کند.
احساس خفقان میکرد دکمه‌ی بالای پالتواش را باز کرد و نفس عمیقی کشید.
یک پسر سر تا پا سیاه پوش از آن طرف خیابان نظرش را جلب کرد. پسر خیلی جدی داشت از خیابان رد میشد و به سمتش می‌آمد. قلبش ایستاد نه امکان نداره این یکی هم؟ پسر درحالی‌که مراقب ماشین‌ها بود از خیابان رد شد و وارد پیاده‌رو شد. به جایی پشت سر او نگاه کرد احساس میکرد الان بغضش خواهد ترکید قبل از اینکه تصمیم درستی بگیرد پسر مودبانه گفت: -ببخشید این مغازه کی باز میشه؟
آنقدر شوکه شده بود که فقط توانست زیرلب بگوید: -نمیدونم.
پسر که متوجه حال خراب او نشده بود یک نگاه دیگر به مغازه بسته انداخت و رفت. بعد از رفتن پسر سرمای وحشتناکی به جانش افتاد و شروع کرد به لرزیدن بلافاصله دکمه‌ی پالتواش را بست و دوباره خودش را در شیشه مغازه چک کرد چقدر باید می‌ماند؟ بهتر نبود به او زنگ میزد؟ نه! اگر زنگ میزد و طرف واقعا پسر بود دیگر حسابی به او می‌خندید. نفس عمیقی کشید و سعی کرد به استرس‌ش غلبه کند. ناگهان با دیدن ماشین پلیس که به آرامی از داخل خیابان رد میشد و مامور داخلش اطراف را جستجو میکرد یک فکر وحشتناک در سرش پیچید: نکند طرف اصلا مامور باشه؟ از اینها که همجنسگراها رو میگیرند؟ اگه می‌گرفتنش چه کارش میکردند؟ به مادرش چی میگفتند؟ بخش خوش‌بین وجودش سرزنش کنان یادآوری کرد کسی نمیتواند چون او با یه دختر قرار گذاشته دستگیرش کند. اما بخش بدبین پوزخندی زد و گفت که آنها میتوانند از همه‌ی حرفایی که توی چت زده علیه‌اش استفاده کنند تازه اینجا ایران است هیچ وقت نباید این موضوع رو فراموش کند.
یک لحظه هول کرد اصلا ارزشش را داشت؟ واقعا ارزشش را داشت به خاطر تنهایی به خاطر یه لحظه احساس خود بودن را تجربه کردن چنین ریسکی کند؟
- سلام ببخشید دیر شد.
سرش را به طرف صدا چرخاند دختری هم قد خودش با یک چتر آبی درست کنارش ایستاده بود دقیقا شبیه آن یک عکسی بود که نشانش داده بود چشم‌های ریز مشکی و لب‌های باریک خوش‌رنگی داشت بینی‌اش را عمل کرده بود و موهایش شرابی مست‌کننده بودند. دختر گفت:
- بیا زیر چتر خیس میشی!
لبخندی زد و گفت: آره ارزش داره.
دختر با تعجب خندید و در حالی‌ که چتر را روی سر او میگرفت پرسید: -چی ارزش داره؟
دست دختر را گرفت و اجازه داد انگشت‌های یخ زده‌اش در گرمای دست‌های گرم و زنانه او آب بشوند و عطر تن دختر تا عمق سلول‌هایش نفوذ کند:
- این.