آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید
‏نمایش پست‌ها با برچسب پرونده: فرهنگ دگرباش‌ستیز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پرونده: فرهنگ دگرباش‌ستیز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اسفند ۲, شنبه

هراس از آن پسری که من دیدم

د‌‌فتر مقالات (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)


دیروز پس از غروب، پسری را دیدم. اینکه دیدن یک پسر، با احساساتی بزرگتر از حد و حدود زبان و بیان همراه باشد، برای هیچ پسر همجنسگرایی مبهم و رازآلود نیست. همه‌ی ما همجنسگرایان، این‌چنین کسی را دیده‌ایم که پس از آن هیمنه‌ی شکیبایی‌مان جفت کرده باشد.
ادراک، همیشه با احساسی درونی همراه نیست؛ زاینده‌رود آبادی هر دل و جانی روزی خشک خواهد شد. مردمی که ما هم جزو آنانیم، عادت کرده‌ایم از کنار زباله‌های شهری در جوی خیابان بگذریم و بدون توجه به مسئله‌ی محیط زیست و بدون درک هیچگونه «احساسی ناخوشایند»، از آن عبور کنیم. همانطورکه گنجشککان ریز و درشت شهری هم به «درک بدون احساس» ما عادت کرده‌اند؛ هیچ‌کس از همزیستی ایشان و «خودش» در میان انبوه سنگ و سیمان و ساختمان با واکنشی احساسی درگیر نمی‌شود. چقدر لوس خواهد بود اگر به هیجان بیایی و داد بزنی «اون گنجشک رو!».
اما پاشنه‌ی آشیل من و هر انسان دیگری، همجنس اوست! بخصوص وقتی مسئله جنسی می‌شود. وقتی قانون ارضاء پا به میدان می‌گذارد و تنوع متکثری از تمنیات رخ‌نمایی می‌کند؛ به زبان دیگر هرگاه در مقابل افرادی قرار می‌گیریم که در حریم شخصی رختخوابشان ماجراهای متفاوتی را می‌طلبند، در طیفی از هیجانات «چندش» تا «شگفتی» غوطه می‌خوریم. فضای ذهنی‌مان دگرگون می‌شود و رفتارمان نیز از «ترحم» تا «تعرض» متفاوت می‌گردد. من امروز پسری را دیدم، که پس از غروبِ شوینده‌ی زنگار نور از چشم زمین، غرور بر خیابان می‌تراوید و زیر بغضی از شعری خوف‌ناک، پیشنهاد هرزگانی را که در پی‌ اشغال تنش بودند، پاسخ می‌گفت. چهار پسر دیگر همسن و سال او بودند؛ آن پسران همه در حدود بیست سال قد و بالا داشتند. او برگشت و در جوابشان با لحنی کوبنده یک جمله گفت: «....؛ داری؟!» جای خالی مشخص بود؛ یک مبلغ.
برای من دردناک نبود که تنی در این میان خرید و فروش می‌شود. از نظر من، هیجان تن‌فروشی یکی از لذت‌بخش‌ترین رفتارهای متنوع برای درک شور جنسی است.‌ برای من آمیختگی عشق و عرفان و هرزگی خویشتنم، آن وسوسه‌ای که عبادتش می‌کرد، موجب شد دیشب را به سختی بگذرانم. با دوستم که صحبت کردم گفت: «ما اینقدر ... دیدیم که دیگر درد نمی‌کشیم». اما دل من خواست. در همان لحظه که سر از ندیدنش می‌گرداندم و بر سرعت قدم‌هایم می‌افزودم، دلم خواست که دستش را بگیرم و با او قدم بزنم. در خفت هراسی که از آشکار شدن داشتم، از صهبای شورانگیز جانم عبور کردم. یادگارش چون زخمه‌ای که «درد» می‌زاید، احساسی که نمی‌توانم برایش نامی بگذارم، بر ماتم پسر بودنم افزود و درک «مانند چنین پسری‌بودن» را برایم صدچندان غمناک کرد؛ غم رهایی!
 با میل به بوسیدن دست آن پسر، در سرزمین گام‌هایم بر گستره‌ی تنگ زمینی که وقتی خود را در آینه‌ی زیرک چنان نوجوانی اسیر می‌یابم، مرا به ترس می‌اندازد، به خانه آمدم. هنوز که می‌نویسم قلبم در تسخیر اوست. تابحال فقط شنیده بودم اما هرگز خداوندگار بهشت را ندیده بودم که لذت بفروشد! 
دیروز پس از غروب، از پارک دانشجو به سوی خانه ‌آمدم. با خود اندیشیدم «هراس از خویشتن»، گریز از «مصاحبت» با چنان پسری را موجب گشت. مگر نه اینکه بلفور می‌توانستم برگردم، دستش را بگیرم و تقاضا کنم چند دقیقه‌ای از وقتش را با من بگذراند و امر شریف «بیزنس»‌اش را برای چند لحظه متوقف کند؟ مگر نه اینکه این اراده در خیابان‌های شهر جاری است که بتوانی با هرکس همنشین باشی و از بوی گلش مست شوی؟ تو خود باطل‌کننده‌ی سحر خویشتن شدی، علی! می‌توانستم با او دوست شوم. اکنون هم می‌توانم سر مستی پیش گیرم و آن‌قدر در آن پارک بچرخم تا دوباره پیدایش کنم؛ دستش را بگیرم تا صددانه یاقوت در دلم آب شود.
آیا «ستیز با خویشتن» برای آنکه راهی را که دیگران هرزگی‌ می‌نامند در وجودت سد کشی؛ و آیا پسری که بنا گذاشته خطی باریک از اسکناس میان تن و تن‌خواهش بکشد؛ کدامیک حق است تا مرا شرمگین کند؟ اراده‌ی انسانی ِ یک انسان در به تملک درآوردن خواسته‌ی دیگری با بهای پول رایج مملکت زیباتر است، یا کلیشه‌هایی که با دست و پای ذهن راست‌گرای افراطی ما تاریخ می‌تند؟ به راستی که زیبایی آن پسر، حرکتش را نیز برای من زیبا کرده بود؛ اگر او بی‌بندوبار است، شگفتا که من نخواهم بند هراس از تقلیدات انسان‌ستیز فرهنگم بگسلم و طرح ستیز با اخلاق پاره‌پاره‌ی جنسی شهرم بریسم.

علی دوستی

۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه

سپری در برابر هوموفوبیا

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)
در بخش آخر از پرونده هوموفوبیا، تجربیات تعدادی از نویسندگان مجله را می‌خوانید. آنها با هوموفوبیای اطرافیانشان برخورد کرده و خاطرات خود را برای ما نوشته‌اند. می‌خوانیم که در برابر تبعیض و توهین رفته بر آنها چه عکس‌العملی نشان داده‌اند. بیان تجربیات از خشونت‌های رفته بر ما که منشا آن نفرت از گرایش یا هویت جنسی است جدای از اینکه رنج دگرباشان جنسی را در طول تاریخ ثبت می‌کند، می‌تواند زمینه‌ساز حرکتی سازنده برای مبارزه با هوموفوبیا باشد.


دوستي مي‌گفت، توي ايران همجنسگراهايي مثل ماها (يعني كسايي كه ظاهري هتروسكشوال دارند! -گرچه هيچ اعتقادي به اين حرف ندارم و همجنسگراها حتي اونايي كه ظاهري كاملاً هتروسكشوال دارن بالاخره نشونه‌هاي همجنسگرايي در رفتارهاي ظاهريشون هست) مشكل زيادي براي زندگي، وقتي از زير بار ازدواج فرار كنن و خانواده‌هاشون رو راضي كنن كه بدون ازدواج با يه زن هم ميشه زندگي كرد، ندارند! اما اين نظريه‌ي اون فرد، وقتي شما هر روز تحت فشار اجتماعي هستين و بايد خودتون رو مجهز كنين كه جلوي امواج بلند هموفوب جامعه بايستين، خود بخود رد ميشه. 
اينكه شما هر روز وانمود كنيد در شهري دور -دور به خاطر اينكه نخوان اون رو ببينن!- دوست‌دختري داريد كه واسش كادو مي‌گيريد و هر روز بهش تلفن مي‌زنيد و صداي مسيجي كه واسش روي موبايلتون گذاشتين خاصه! بله... بايد براي هر چيزي توضيحي داشته باشيد وقتي جايي كار و زندگي مي‌كنيد كه اطرافتون پر از امواج منفي هموفوبياست و هر لحظه ممكنه شما رو به «اوا خواهر» بودن، «لطيف» بودن و «توي خيالات» بودن متهم كنن! نمونه ي اين سپري كه بايد تمام روز براي در امان بودن از موج سهمگين هموفوبياي سيال در جامعه حمل كنم رو توضيح ميدم و قضاوت رو ميزارم به عهده‌ي شما:
مسير برگشتم تا خونه، تا نيمه با يكي از همكارهام يكي هست. توي تاكسي كيف پولم رو باز كردم تا كرايه رو پرداخت كنم، همكارم كه البته خيلي طبيعيه از نظر خودش، دماغشو تا ابروها توي كيف من فرو كرد! و عكسي كه مدتهاست از كسي كه در شهري دوره و هر روز باهاش تلفني حرف مي‌زنم و كلي نقشه براي آينده داريم و در جيب داخلي كيفم هست رو ديد. فكر كنين.... اون عكس جايي هست كه عقل جن هم بهش نمي‌رسه اما توي يه لحظه كه كيفم رو باز كردم اون عكس رو ديد؛ «برادرته ؟» من خودم رو به اون راه زدم (كدوم راه ؟!) «كي؟»؛ «اون عكس...»؛ بدون اين كه فكر كنم گفتم: «آهان اون... آره!» متوجه هستيد؟ من مجبور شدم سپر به اون سنگيني رو جلوي هويت جنسي‌ام بگيرم تا دستم رو نشه.... «اما اصلن شبيه نيستين!»؛ فكر مي‌كنيد اون لحظه چه جوابي مي‌تونستم بهش بدم ؟ هيچ ! من هيچ جوابي ندادم و لبخندي به بلاهتش زدم.
چرا اون به خودش اجازه داد در مورد عكسي كه توي كيفم ديده اظهار نظر كنه؟ شايد اينا هيچ كدوم به هموفوبيا ربطي نداشته باشه اما اگر من از اين موج سهمگين نمي‌ترسيدم مي‌تونستم بهش بگم اين عكس كسيه كه دوستش دارم و ربطي هم به تو نداره اما ترسيدم و تمام راه برگشت به اين فكر مي‌كردم كه ما -من و او- تمام روزهاي بعد رو بايد در حال تكذيب كردن خودمون و رابطمون و هرچيزي كه مربوط به اون ميشه، بگذرونيم و هيچ كاري هم نميشه واسش كرد جز اينكه فقط توي چارديواري خودمون، اونجور كه مي‌خواييم زندگي كنيم و به كسي جواب پس نديم. 
اينم از دردسرهاي كسايي كه به نظر دوستم مشكلي براي زندگي در ايران و اين جامعه‌ي هموفوب ندارند!

واراند

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

سلام هوموفوبیای عزیز؛ این‌‌جا همه چیز خوب است!


پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)
در بخش آخر از پرونده هوموفوبیا، تجربیات تعدادی از نویسندگان مجله را می‌خوانید. آنها با هوموفوبیای اطرافیانشان برخورد کرده و خاطرات خود را برای ما نوشته‌اند. می‌خوانیم که در برابر تبعیض و توهین رفته بر آنها چه عکس‌العملی نشان داده‌اند. بیان تجربیات از خشونت‌های رفته بر ما که منشا آن نفرت از گرایش یا هویت جنسی است جدای از اینکه رنج دگرباشان جنسی را در طول تاریخ ثبت می‌کند، می‌تواند زمینه‌ساز حرکتی سازنده برای مبارزه با هوموفوبیا باشد.


ناخنکی بر تجربیاتم؛ آینه‌هایی از روبرو...
سلام هوموفوبیای عزیز، خوبی؟! احوالاتت چطور است؟! چند روزی نبودی دلمان برایت تنگ شده بود. راستی عاشقان دلشیفته‌ات چند وقتی بود بدجور هوایت را کرده بودند که از قضا روز جهانی مبارزه، که چه عرض کنم مصالحه که باز هم کمی اغراق‌آمیز است، دست دوستی و عشق با تو فرا رسید. از کجا شروع کنم هوموفوبیای مهربان، که هر چه از شدت عشق و علاقه‌ی همجنسگرایان به تو بگویم کم گفته‌ام. می‌پرسی چرا؟! پس بگذار از تجربیاتم برایت بگویم تا ذوق کنی که نه تنها میان دگرجنسگرایان بلکه میان بسیاری از همجنسگرایان طرفداران پر و پا قرصی داری در حد سینه‌چاک. شدت علاقشان در کلام نمی‌گنجد. روراست بگویم برخی از همجنسگرایان تو را حتی بیشتر از دگرجنسگرایان دوست دارند و کافیست به تو بگویند بالاتر از چشمت ابروست، اخم‌هایشان آنچنان در هم و برهم می‌شود که دیگر باید یک دگرجنسگرا پیدا کنی برای میانجی‌گری. چی شد؟! چرا دهنت از تعجب بازه؟! مگه خودت خبر نداشتی؟! پس خیلی از مرحله پرتی. این روزها همه چیز دنیا قروقاطی شده، اینم یکی از معجزات قرن 21 است.
بذار ازینجا شروع کنم، راستش رو بخوای من 8 سالی هست که دارم باهات مبارزه می‌کنم. میگم قبلش مطمئنی که اینجا هیچ همجنسگرایی نیست؟! دردسر نشه هوموفوبیا جان؟! خب پس ادامه میدم. دروغ چرا اینقدر باهات مبارزه کردم که دهنم کف کرد، زبونم مو در آورد، آرتوروز انگشت گرفتم و بماند. چرا می‌خندی؟! می‌دونم، تو دلت میگی حقته، می‌خواستی باهام مبارزه نکنی. خب حق هم داری. خلاصه بعد از این همه تلاش و کوشش و فشار و اعصاب خردی، به این نتیجه رسیدم که گویا در میدان مبارزه با حضرتعالی جناب مستدام هوموفوبیا، با عده‌ی بسیار قلیلی هم‌رزم هستم. من را می‌گویی، متعجب ازینکه این همه همجنسگرا در شبکه‌های اجتماعی، غیر اجتماعی، نیمه اجتماعی، شبه اجتماعی و پارک دانشجو ریخته، پس چرا اینقدر کمیم؟! خلاصه اینکه اقدام به کنکاش نمودم. وقتی شروع کردم به کنکاش رسیدم به قومی عجیب و غریب، پر و پیمان با جمعیتی کثیر که می‌گفتند تنها راه مبارزه با هوموفوبیا عشق ورزیدن است! ما چیزی نگفتیم، راسیاتش کمی گیج شده بودیم ها اما خب گفتیم این هم راهیست، این را هم امتحان کنیم. چشمت روز بد نبینه، دیدیم ملت دگرجنسگرای عاشق و دلشیفته‌ی تو هرچه فحش و بد بیراه است را نثارمان می‌کنند اما نه دیگر هم‌رزمی هست و نه حتی مصالحه‌جویی! خلاصه ما که در بهت عظیمی مانده بودیم دوباره به جمع آن قوم برگشتیم و گفتیم خب ملت کجایید؟! گفتند تنها راه مبارزه با هوموفوبیا محل ندادن به هموفوب‌ها در عین محبت و عشق ورزیدن به آنهاست. باز ما که از تعجب چشمانمان از حدقه بیرون زده بود گفتیم خب این راه را هم امتحان می‌کنیم و باز ملت فرهیخته و سراپاشعور دگرجنسگرا که شدت عشق به حضرت مستدامتان از کلامشان می‌ریخت به میدان آمدند، ما محل ندادیم و ندادیم تا دیدیم «محل ندادن دانمان» باد کرده. رو به آن قوم کردیم و گفتیم محل ندادن دانمان باد کرد چه کنیم؟! گفتند به سپاه فرهیخته‌ی هوموفوبیا عشق بورزید. خلاصه ما رفتیم به آن سپاه عشق بورزیم که چشمت روز بد نبینه جناب هوموفوبیا، به مادر و خواهرمان هم رحم نکردند و ما هم که رگ غیرتمان باد کرد گفتیم خب ای سپاهیان «هموفوب» چه کنیم که شما راضی شوید؟! گفتند ازدواج کنید آن هم از نوع دگرجنسگرایانه، فریاد برآوردیم که ای سپاه فرهیخته! کدام یک از شما حاضرید خواهرانتان را به عقد ما در آورید که سیل عظیم الفاظی رکیک به جد و آبادمان نثار شد! باز برگشتیم به سمت آن قوم و گفتیم ای قوم! دهنمان را با غلطک قیرگونی کردند، گفتند مقصر خودتان هستید؟! شما با تنفر به سمتشان رفتید! حتما شما به آن عزیزان توهین کردید؟! ما که از تعجب دهانمان با تونل کندوان رقابت تنگاتنگ داشت در حال این قوم ماندیم که نه می‌جنگند، نه روشنگری می‌کنند، نه کلا هیچ کاری می‌کنند! 
می‌خندی هوموفوبیا جان؟! من هم به خدا خندم گرفته از حال این جماعت که حال خودشون رو هم نمی‌دونن. سرت رو درد نیارم هوموفوبیای مهربان! ما اومدیم و چندین نوشته علیه‌ات نوشتیم گفتیم شاید کسی پیدا شه که کمی با ما هم‌رزم باشه، عمرا حدس بزنی چی شد. هجوم عظیمی از جانب همجنسگرایان نه در حمایت از من، در حمایت از تو. باورت نمیشه؟! باور کن. منو به باد کتک گرفتن که چرا به هوموفوبیا و عاشقان تو توهین کردم. گفتم بگذریم، شاید روز مبارزه با هوموفوبیا درست بشه! دیدم اصلا و ابدا! دوباره یه عده‌ی قلیلی جمع شدن برای مبارزه و بقیه آنچنان از تو حمایت می‌کردن که ماها رو برای مقابله با تو به سخره گرفته بودن! می‌خوای باور کن می‌خوای باور نکن. یکی می‌گفت این مسخره‌بازیا چیه؟! یکی می‌گفت این رفتارها تبلیغات احمقانه‌است! یکی می‌گفت وقت تلف کردنه! یکی می‌گفت روز مبارزه با هوموفوبیا می‌خواید جنگ راه بندازید؟! یکی می‌گفت یعنی چه، پدر و مادر و عزیزان ما اکثرا هموفوب هستن، چرا باهاشون مبارزه کنیم؟! یکی می‌گفت، برو بابا، فکر نون باش که خربزه آبه، یکی می‌گفت چقدر تو بیکاری بابا؟! خلاصه اینکه هر کسی به بهانه‌ای از زیر دردسر درگیر شدن با تو در رفت و البته بدبختی اینجاست که همگی آنها جلوی من ایستادند که چرا با هوموفوبیا مبارزه می‌کنی؟! خلاصه اینکه من اینقدر که بخاطر مبارزه با تو از همجنسگرایان توهین شنیدم و اینقدر که بخاطر مبارزه با تو با همجنسگرایان بحث کردم، باور کن اینقدر با هموفوب‌ها بحث نکردم! بذار روراست بهت بگم، اینقدر که برخی همجنسگرایان از تو دفاع می‌کنن، از همجنسگرایی خودشون دفاع نمی‌کنن. حتی میگن هموفوب‌ها حق دارن! ما اینقدر بی‌مسئولیت و هرزه‌ایم که هر چه بگویند حق ماست! یا اینکه هموفوب‌ها حق توهین دارند، چون ما را درک نمی‌کنند! خلاصه کنم اگر من 100 ساعت برای مبارزه با هوموفوبیا در دگرجنسگرایان وقت گذاشتم و به نتیجه رسیدم، 10000 ساعت با همجنسگرایان مدافع تو بحث کردم و به نتیجه نرسیدم! یعنی اینقدر به تو تعصب دارن و عاشقتن. والا منم به این نتیجه رسیدم که کلا بیخیال دگرجنسگرایان هموفوب بشم، بچسبم به همجنسگرایان هموفوب! اینا بیشتر کار می‌برن. بذار روراست بهت بگم جناب هوموفوبیا و حرفو خاتمه بدم:
گاهی به این نتیجه می‌رسم، که بزرگترین اشتباه زندگی یک همجنسگرا، وقت تلف کردن برای حمایت از همجنسگرایان است، چون برای کسانی مهمترین سرمایه‌ی عمرت را می‌گذاری که نه تنها برای تو و کارت ارزشی قابل نیستند بلکه در مقابلت هم می‌ایستند. نه تنها حمایتت نمی‌کنند، بلکه ترکت می‌کنند، نه تنها برایت هورا نمی‌کشند، بلکه تو را «هو» می‌کنند، نه تنها برایت مدال «شجاعت» نمی‌فرستند بلکه برای مرگت لحظه‌شماری می‌کنند.
من یک جمله می‌گویم: اشتباه کردم، آنقدر همجنسگرایان شیفته‌ی «هوموفوبیا» هستند که در مقابل هر آن کس که در مقابل هوموفوبیا بایستد می‌ایستند، نه تنها همراهی‌اش نمی‌کنند، بلکه زمینش می‌زنند و آن دسته هم که شیفته‌ی هوموفوبیا نیستند اصلا نمی‌دانند هوموفوبیا چیست! چون سرگرم «آن» کار دیگرند.

سعید واقعی

۱۳۹۳ بهمن ۲۷, دوشنبه

دو خاطره از یک روانشناس

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)
در بخش آخر از پرونده هوموفوبیا، تجربیات تعدادی از نویسندگان مجله را می‌خوانید. آنها با هوموفوبیای اطرافیانشان برخورد کرده و خاطرات خود را برای ما نوشته‌اند. می‌خوانیم که در برابر تبعیض و توهین رفته بر آنها چه عکس‌العملی نشان داده‌اند. بیان تجربیات از خشونت‌های رفته بر ما که منشا آن نفرت از گرایش یا هویت جنسی است جدای از اینکه رنج دگرباشان جنسی را در طول تاریخ ثبت می‌کند، می‌تواند زمینه‌ساز حرکتی سازنده برای مبارزه با هوموفوبیا باشد.

‌
یک:
چرا رشته‌ی روانشناسی را انتخاب کردم؟ من از نوجوانی مجذوب این رشته بودم. تنها با یک امید: درک بهتر آنچه در درونم می‌گذشت... آنچه از دوران نوجوانی تجربه کردم و به وضوح می‌دیدم که با همسالانم فرسنگ‌ها متفاوت است.
روزها را با کنجکاوی و ترسی کودکانه و حسی مبهم درباره‌ی گرایشم، سرم را لابلای کتاب‌های کتابخانه‌ی دانشکده روانشناسی فرو می‌بردم و فقط می‌خواندم. که چرا؟ چرا من؟ چرا این حس و...
لابلای کتاب‌های فارسی مطلبی یافت نمی‌شد. کتاب‌های ترجمه شده با احتیاط از کنار مطلب رد می‌شدند اما ندایی درونی در برخی از ما همجنسگراها هست که انگار به ما می‌گوید که بی‌گناهیم چون حداقل خودمان می‌دانیم که انتخاب نکرده‌ایم. 
به روشنی به خاطر دارم، در دوران لیسانس، مبحثی به نام «انگیزش و هیجان» داشتیم که در آن در مورد غرایز بنیادی مانند سکس و پرخاشگری و گرسنگی صحبت می‌شد. این درس توسط یکی از مشهورترین و مجرب‌ترین اساتید روانپزشک کشور در شهر ما و نیز در دانشگاه من - که بهترین دانشگاه شهر بود - ارایه می‌شد. هرگز روزی را که در مبحث سکس، استاد در مورد همجنسگرایی صحبت کرد فراموش نمی‌کنم. تا قبل از آن روز، این استاد برای من حکم یک قهرمان را داشت. در چشم من با سوادترین و مجرب‌ترین کسی بود که در رشته‌ی تخصصی‌ام دیده بودم. استاد بی‌مقدمه صورتش را در هم کشید و گفت: حیوان هم این کار را نمی‌کند! همجنسگراها از حیوان هم پست‌تر هستند! باید آنها را در قفس انداخت! 
سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شد. من این عقیده را (از چنان فردی!) باور نمی‌کردم. او حتی به چشم یک بیماری به این پدیده نگاه نکرد. حتی در مورد سبب‌شناسی آن هم حرفی نزد. هیچ گونه شواهد علمی مطرح نکرد. فقط توهین کرد. استادی که دانش و شخصیتش برایم اسطوره بود به همین سادگی به گروهی انسان به دلیل گرایشی که نقشی در انتخاب آن نداشتتد، اهانت کرد. احساس می‌کردم سرخ شده‌ام و چشم‌هایم می‌سوزد. گریه خشم بود یا بدبختی؟ نمی‌دانم! حس کردم در یک لحظه همه‌ی اهداف و نقشه‌های ذهنی‌ام درباره روانشناسی نابود می‌شود: کمک کردن به خودم و نیز افرادی مانند خودم، پناه بردنم به «علم» برای گریز از آنچه به نام مذهب به خورد من و امثال من داده شده بود و... 
اظهار نظر او برای من واقعاً غیر قابل پذیرش بود. به سختی می‌توانستم آرام بمانم. وضعیت بسیار سختی بود. از سویی در حضور همکلاسی‌هایم نمی‌توانستم واکنشی نشان بدهم. از سوی دیگر، احساس خشم شدیدی داشتم. کسانی که روانشناسی را از پایه در دانشگاه خوانده باشند خوب می‌دانند که اصولاً در کلاس‌های تخصصی، صحبت درباره هر موضوع یا مبحثی منجر به قضاوت، تفسیرهای خام و برچسب‌زنی سریع می‌شود. هرگونه واکنشی منجر به انگشت‌نما شدن می‌گشت. شک ندارم که اکنون اگر در آن شرایط قرار بگیرم برایم مهم نخواهد بود که همه از جمله استاد چه فکر می‌کند. نهایتش دعوا کردن با استاد و بیرون شدن از کلاس و حذف درس است دیگر! اما آن زمان من یک دانشجوی ترم سه لیسانس بودم. منزوی بودم. همراه با احساس تفاوت نسبت به دختر و پسرهایی که در جو شدیدا هتروسکشوال دانشگاه همیشه باهم می‌گفتند و می‌خندیدند و پرسه می‌زدند. تنها بودم. من، یک دانشجوی ترم سومی لیسانس، دربرابر یک فول پروفسور مشهور چه می‌توانستم بگویم؟! آیا باید برمی‌خاستم و برای یک استاد تمام رشته روانپزشکی از تفاوت همجنسباز و همجنسگرا حرف می‌زدم؟ آیا او ناآگاه بود؟ آیا مطالعات علمی و پژوهشی را نخوانده بود و نمی‌دانست؟ بعید به نظر می‌آمد. این یک اظهارنظر هموفوبیک بود. هرچند من آن زمان درباره هوموفوبیا چیز زیادی نمی‌دانستم. 
 شوکه شده بودم و ذهنم کار نمی‌کرد. توهین او بسیار سنگین بود. خصوصا به این دلیل که او قبل از این جمله، در نگاه من یک فرد ایده‌آل و قابل تحسین بود. 
نکته دردناک این بود که هیچ کس حرفی نزد. در واقع شاید هیچکس چیزی نمی‌دانست که بگوید. شاید هم یکی دو نفری شبیه من بودند که جرأت حرف زدن نداشتند. همه تصور می کردند این فرد بالاترین درجه علمی را در این حیطه دارد پس لابد درست می‌گوید! بدبختانه من نیز- علیرغم روحیه مباحثه‌جویانه‌ام- نتوانستم حرفی بزنم. چرا که کلاس این استاد جو خاصی داشت. او دانشجویانی که عقایدش را به چالش می‌کشیدند استهزا می‌کرد. من نگران واکنش او در برابر مقاومتم بودم. به علاوه ما در شهری بسیار سنتی و مذهبی زندگی می‌کردیم و هرگونه واکنشی نسبت به اظهار نظر او می‌توانست منجر به عواقبی غیر قابل پیش‌بینی شود. این تجربه یکی از شدیدترین و تلخ‌ترین حملات هموفوبیکی بوده که من در تمام عمرم با آن روبرو شده‌ام و شاید دلیل اینکه اینقدر شدید ادراکش کردم این بود که از طرف یک فرد آکادمیک مطرح گردید نه از زبان فردی عامی یا بی‌سواد.

دو:
قبل از دفاع از پایان‌نامه‌ام در رشته روانشناسی (که بر روی جمعیت همجنسگرا انجام شد)، طبق سنت مرسوم یک نسخه از آن را نزد یکی از اساتید داور بردم. قرار بود ایشان نظراتشان را در متن پایان‌نامه به صورت کامنت بگذارند. در فصل سوم پایان‌نامه، قسمتی تحت عنوان «ملاحظات اخلاقی در پژوهش» نوشته بودم و در آن تلاش کرده بودم استراتژی‌هایی را که برای پنهان ماندن هویت افراد نمونه و نیز جلوگیری از فاش شدن ناخواسته‌ی گرایش آنها استفاده کرده بودم ذکر کنم. 
استاد داور در کنار این قسمت به عنوان انتقاد نوشته بود: «اساساً دلیل وجود این بخش چیست؟ اگر همجنسگرایان کارخودشان را درست و غیر مجرمانه می‌دانند، پس شما چه اصراری دارید که هویت آنها را مخفی نگه دارید؟! این بهترین دلیل برای اثبات آن است که رفتار همجنسگرایان غیر قابل قبول است.» من فکر می‌کنم این کامنت نمونه‌ی یک قضاوت سوگیرانه و هموفوبیک بود. چرا که طبق اصول استاندارد اخلاقی درهیچ جای دنیا کسی نمی‌تواند به یک پژوهشگر خرده بگیرد که چرا مراقب آشکار شدن هویت آزمودنی‌هایش بوده است! لذا این کامنت نمی‌توانست یک انتقاد علمی باشد. 
در پایان از اینکه ناچار شدم برای بیان بهتر این تجربات، در جملاتی از متنم از اصطلاحات توهین‌آمیز استفاده کنم، از خوانندگان عزیز اقلیت پوزش می‌طلبم.

صدرا اعتمادی

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

هوموفوبیا

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)
همه زیبایی را دوست دارند. همه آسایش را دوست دارند. همه خوب زیستن و انسان بودن را دوست دارند.


هوموفوبیا نوعی فرهنگ پذیرفته‌شده‌ی اجتماعی است که از باورها و اعتقادات افراد نشأت‌گرفته است و به‌شدت تحت تأثیر افکار و نگرش به ارث رسیده بر اساس باورها و ارزش‌های فردی یا اجتماعی است. در مورد هوموفوبیا از گذشته تاکنون بحث‌های زیادی شده است، برای اینکه بحث به حاشیه و تکرار جملات گذشته کشیده نشود، ذکر همین نکته کافی است که از این کلمه به‌عنوان ‌یک اصطلاح جهت توصیف شرایطی که در آن ‌یک عامل غیر عرف، یا احساسی که فرد را در موقعیتی قرار داده که دارای فعالیت بیش‌ از حد ‌باشد طوری‌ که بارهای اطلاعات جانبی، قادر به همراهی کردن فرد در این موقعیت نخواهند بود، یاد می‌شود.
تفاوت بارزی که هوموفوبیا با سایر فوبیاها دارد این است که در هوموفوبیا بیشتر ترس از یک نوع گرایش جنسی مطرح می-شود و به عبارتی یک نوع سبک زندگی دگرباشی، با علامت منفی زیر رادیکال برده می‌شود. طوری که گفتمان دگرباش، در نزد اکثر گروه‌های سیاسی، حقوق بشری و دمکراسی‌خواه که از تبعیض و ظلم به وجود انسانیت حرف می‌زنند و آن را تجزیه‌وتحلیل می‌کنند به‌کلی کم‌رنگ، نادیده و به حاشیه رانده‌شده است و شاید تنها پیشرفتی که حاصل شده، این باشد که هوموفوبیا به‌عنوان‌ یک تبعیض نژادی، کاملا مورد قبول قرار گرفته است. تبعیضی که ما آن را به وضوح در شبکه‌های خانوادگی و اجتماعی می‌بینیم. البته در بسیاری از موارد معضل از این فراتر رفته، طوری که امروزه حتی آن ‌را به‌عنوان ‌یک نوع تبعیض در ارزش‌های خانوادگی شاهد هستیم و شاید اولین تبعیضی باشد که امروزه افراد به صورت مجاز از‌ آن استفاده می‌کنند. به یاد داشته باشیم، زمانی که انسان به خاطر جنسیت، نژاد یا گرایش جنسی مورد تبعیض و خشونت قرار بگیرد، دردناک‌ترین واقعیت زندگی آن‌ها در حال رقم خوردن است.
گاهی، همین افراد دموکراسی‌خواه در گفتگوهای مختلف بیان می‌کنند که در حال حاضر هوموفوبیا مسئله‌ی برخی جوامع از جمله جامعه‌ی ایران نیست. همین افراد باورشان بر این است که مطالبات حقوق بشری باید اولویت‌بندی شوند و با توجه به پیچیدگی‌هایی که برای جامعه‌ی ایران تعریف می‌کنند، هوموفوبیا را در این اولویت‌بندی‌ها قرار نمی‌دهند؛ اما باید گفت: کسانی که خود را به‌عنوان فعال یا مدافع حقوق بشری معرفی می‌کنند باید خود را در مقابل هرگونه تبعیض، نادیده گرفتن حقوق شهروندی و زیر پا رفتن موجودیت یک انسان که با هیچ یک از قوانین طبیعت ناسازگار نیست، مسئول، موظف به اعتراض و حتی تلاش برای رفع آن کنند. شاید این افرادی که حقوق بشری را اولویت‌بندی می‌کنند، عاملان اصلی خشونت علیه دگرباشان نباشند، اما یقین داشته باشید که ناظران ساکت این ماجرا هستند. خیلی دور نشویم، در خلوت خود، از خود بپرسیم: مگر انکار کردن هویت وجودی یک انسان از طرف دولتمردان، اشد مجازات در قانون و بدترین برخوردها در سطح جامعه، خود گویای این قضیه نیست که این مسئله یکی از اولویت‌های جامعه‌ی ایران باشد؟!
حقوق بشری و ادعای آزادی‌خواهی زمانی در یک جامعه تجلی می‌کند که تک‌تک افراد به انواع تبعیض‌ها معترض باشند. همه‌ی دگرباشان باید در قبال این قضیه احساس مسئولیت بکنند چون اگر در خلاف جهت وجودی خود حرکت کنیم؛ در درجه‌ی اول خود یک پرورش‌دهنده‌ی هوموفوبیای پنهان در وجودمان خواهیم بود. همه‌ی ما در جامعه‌هایی زندگی می‌کنیم که اکثریت جنسی (دگرجنس‌گرایان) ذهنیت مناسبی نسبت به دگرباشان ندارند. خیلی از این افراد واقعاً نمی‌دانند که آیا مشکل آن‌ها با لفظ خود کلمه‌ی دگرباشی است یا تصویری است که گروهی از مردم در ذهن این افراد ایجاد کرده‌اند. دلیل اصلی آن می‌تواند فضاسازی ذهنی غلط و وحشت‌برانگیزی باشد که حکومت‌ها به‌وسیله‌ی ابزارهای مختلفی از جمله رسانه‌های وابسته، به خورد جوامع داده‌اند.
خوب می‌دانیم که مردم، چگونه کلمات را می‌بینند. به همین خاطر وقتی کلمه‌ی دگرباشی به گوش آن‌ها می‌رسد، همواره یک تصویر ثابت و یگانه در ذهن آن‌ها ایجاد می‌شود و ترس از همین تصویرها است که فوبیایی در درون افراد ایجاد می‌کند؛ زیرا آن‌ها تصاویر را در این شرایط، همان‌طور که به آن‌ها القا شده است می‌بینند، نه آن‌طور که باید ببینند. چقدر تلاش کرده-ایم تا با ابزارهایی که در اختیارمان داریم، خواه قلم باشد یا شعر یا هر چیزی دیگر، این مفهوم و برداشت‌ها را از ذهن‌ها پاک کنیم و معنایی جدید برای آن‌ها جایگزین کنیم. به خاطر بسپاریم که مردم معانی را به لغات می‌دهند و همین مردم، قادرند که این معانی را از لغات بگیرند و آن‌ها را تغییر دهند، لغتی جدید خلق کنند و ذهن را به فضایی سبزتر ببرند.
در کنار این مسائل این را فراموش نکنیم که هرکسی حق دارد از چیزی خوشش بیاید یا نیاید. مشکل زمانی شروع می‌شود که ما به خودمان حق بدهیم که بر اساس خوشایند یا ناخوشایندی، دست به اقدام بزنیم و نفرت خود را در عمل نشان دهیم. باید دید که چه وقتی انسان دست به ایجاد آزار و اذیت برای دیگران می‌زند. انسان وقتی با چیزی دشمنی می‌کند که نسبت به آن چیز جاهل باشد. چیزی که مسلم است اینست که سطح آگاهی طرف هر چه کمتر باشد، واکنش بدتری نشان می‌‌دهد و برعکس. به‌راستی‌که انسان‌ها تحمل کردن را یاد می‌گیرند اما تنفر با آن‌ها متولد می‌شود.
شاید با ذکر یک مثال بتوانیم راحت‌تر موضوع را به چالش بکشانیم. فرض کنید هوا به‌شدت تاریک است و شما در حال رفتن به سمت مقصدتان هستید. در یک لحظه، گروهی از افراد مسیر را بر شما می‌بندند. قاعدتا تاریک بودن مسیر به همان اندازه خطرناک خواهد بود که این افراد خطر دارند. حال این مثال را از یک جهت دیگر در قالب جامعه پیاده کنیم. ندادن اطلاعات در مورد افراد دگرباش به محیط پیرامون و این‌که این افراد هم وجود دارند، زیر پوست این شهر نفس را به عاریه می‌کشند و در طول روز زیر نقاب‌هایشان با ما معاشرت دارند، به همان اندازه ضربه را به سیطره‌ی وجودی ما می‌زند که ما این ضربه‌ها را می‌توانیم از یک فرد هموفوب بخوریم. به یاد داشته باشیم که هموفوب‌ها دو دسته‌اند: گروه اول، افرادی که بر اساس پیشینه نشستی که با یک دگرباش دارند درجه‌ی خاصی از فوبیا در وجود آن‌ها شکل گرفته است. گروه دوم، فوبیایی که افراد در یک گفت‌وگو از دگرباشی برداشت می‌کنند؛ بنابراین، بهترین راه وارد مذاکره شدن با یک هموفوب، بالابردن سطح آگاهی است. چراکه، بنیان هوموفوبیا، ناآگاهی و نادانسته‌ها است. این ناآگاهی فردی و جمعی ترس را هم دامن می‌زند.
از دیگر دلایل اصلی رواج هوموفوبیا، نوع لحن و گویشی است که افراد در مورد گرایش‌های جنسی به کار می‌برند. وقتی این نوع از لحن‌ها در یک جامعه به کار برده می‌شود، در اصل نوعی فراخوانی برای زیر سوال بردن یک هویت ظاهر می‌شود. در مقابل، مردم هم احساس می‌کنند که باید نسبت به این وضعیت، واکنش نشان دهند. چرا که تصور مردم بر این است که رسوخ این عامل خارجی در جامعه آن‌ها، نوعی استعمار قلمداد می‌شود. البته اصولا انسان‌ها در برابر تفاوت‌ها موضع‌گیری می-کنند. حال جامعه به همان اندازه که سنتی‌تر و بسته‌تر باشد، موضع‌گیری‌ها هم به همان اندازه شدیدتر خواهد بود.
در دید بسیاری، هم‌جنس‌گرایی یک عمل جنسی صرف است و نه بیشتر. اگر کمی نزدیک‌تر به دید این افراد نگاه بیندازیم؛ می‌بینیم که این افراد هم‌جنس‌گرایی را یک نوع سبک زندگی می‌دانند که توسط پاره‌ای از افراد انتخاب می‌شود. غافل از این‌که هم‌جنس‌گرایی نوعی هویت انسانی است که توسط همین افراد و چه بسا من و شما در حال سرکوب شدن است. بیایید یکبار هم که شده برای لحظه‌ای و بدون توجه به وضعیت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر محیط زندگیمان، به عمیق‌ترین، پیچیده‌ترین و در عین حال ساده‌ترین احساس افراد، در خلوت اتاق خود (ذهنمان) احترام بگذاریم. یادمان باشد، همه‌ی افرادی که در مقابل دگرباشی اردوکشی می‌کنند، لزوما در حیاط خلوت خود احساس یکسانی نسبت به دگرباشان ندارند. چه بسا، گروهی از این افراد مخالفت با دگرباشی را به‌عنوان ‌یک چالش فردی در خود، می‌بینند. این افراد به نوبه خود قربانی ظلم، یک‌جانبه‌گرایی و جهانی تک‌بعدی بوده‌اند و در این راه هزینه‌های زیادی پرداخت کرده‌اند. حال برای جبران این هزینه‌ها از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنند. یادمان باشد که هر فردی سزاوار احساس خود است. به امید روزی که در آن هیچ مبارزه‌ای از هیچ انسانی علیه هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد.
 پایدار باشید...

بهروز زانیار

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

فرهنگ هوموفوبیایی

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)


و هوموفوبیا یک فرهنگ می‌شود! وقتی مردمی که میانشان زندگی می‌کنیم خود را -گرچه در ظاهر هیچ تعلق خاطری ندارند- به دین و مذهب آویزان می‌کنند برای تراشیدن دلایلی که براساس آن در کتب آسمانی ادیان ابراهیمی داستانی به نام قوم لوط و ثمود را به ذهن‌هایی خام و تشنه‌ی دانستن القا کردند و بله آنها خود را ملزم می‌دانند علم و دانش و نتایج تحقیقات پزشکی و فیزیولوژی را نادیده بگیرند و اینطور تصور کنند که همجنسگراها و اقلیت‌های دیگر جنسی خطری برای جامعه و بشریت و تدوام نسل انسان هستند! 
هوموفوبیا فرهنگ می‌شود! وقتی آستانه‌ی تحمل مردم جامعه به درک یک درگ کوئین (زنانه‌پوش) اتریشی در محافل هنری قد نمی‌دهد، فرهنگ عامیانه‌ی مردمی که با آنها زندگی می‌کنیم آنقدر جالب و دیدنی‌ست که مثال‌های فراوانی می‌توان آورد برای آن، از تایید هوتن به عنوان یک هنرمند زنانه‌پوش که اکثر نقش‌هایش را زنان تشکیل می‌دهند در محافل داخل و خارج از کشور و در مقابل آن حمله به امیرحسین در آکادمی گوگوش به خاطر نوع لباس پوشیدن و تفاوت‌هایش با دیگران (حتی اگر جزو اقلیت‌های جنسی هم نبود) و ساختن صفحات توهین‌آمیز علیه او و در آخرین مورد قضاوت‌ها و حملات شدید ایرانیان فرهنگ‌دوست به کسی که با اعتماد به نفسی بی‌نظیر با ظاهری متفاوت با دیگران -حالا حتی اگر سیاستی پشتش بوده- برنده‌ی فستیوال موسیقی اروپا شد.
هوموفوبیا فرهنگ می‌شود! وقتی مادر و پدری به احساسات و تظاهرات کودکشان توجهی نمی‌کنند و او را زیر پرچم تربیت دگرجنسگرایی عمومی در جامعه‌ی ایرانی بزرگ می‌کنند به این امید که او روزی مانند پسران و دختران همسایه، همکلاس و فامیل، رفتارها و گرایش جنسی مناسب با آنچه جامعه از او انتظار دارد پیش بگیرد و آنها را -به قول معروف- سرافکنده نکند! و آنگاه که او براساس هویت و گرایش جنسی‌اش رفتار می‌کند مورد آماج حملات پدر، سرزنش‌های مادر، طردشدگی از خانواده و یا حبس خانگی قرار می‌گیرد!
هوموفوبیا فرهنگ می‌شود! وقتی تمام دوستان دوران دبیرستان و دانشگاه دختران و پسران جزو اقلیت‌های جنسی ازدواج می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، به نظر اکثریت قالب جامعه زندگی‌ای موفق دارند و او هر روز -اگر هنوز با دوستان قدیم رابطه‌ای مانده باشد- مورد سوال قرار می‌گیرد که چرا ازدواج نمی‌کنی؟ چرا به زندگی پریشانت سرو سامان نمی‌دهی؟ چرا؟ چرا... و چرا! او یا باید نقابش را محکمتر به صورت بگیرد یا اگر دل به دریا بزند و هویت جنسی‌اش را آشکار کند، در بیشتر مواقع با برخوردهایی مواجه می‌شود که البته دور از انتظار نیست. اما او باز هم تنهاتر و سرخورده‌تر از قبل به لاک تنهایی‌اش فرو می‌رود و خود را انسانی دور از جامعه بدون هیچ دست‌آوردی می‌بیند که جامعه در هیچ موردی نمی‌تواند تاییدش کند. 
هوموفوبیا فرهنگ می‌شود! وقتی در محفلی هستی و در مورد همجنسگراها قضاوت‌های ناشایست می‌شود، مریض خطاب می‌شوند، منحرف جنسی و بی‌اخلاق دانسته می‌شوند، مقطوع‌النسل و بچه‌باز یا ابنه‌ای خطاب می‌شوند و تو دم برنمی‌آوری تا از خود، هویت جنسی و شخصیت‌ات دفاع کنی یا تایید می‌کنی یا خاموش می‌شوی تا دیگران به هویتت پی نبرند و بله هوموفوبیا قوی‌تر از قبل تو را سرکوب می‌کند و ریشه‌های خود را به عنوان یک فرهنگ در جامعه بیشتر می‌دواند! چون تو -ما- خاموش بودی! 
اما، ما به عنوان ایرانیان دگرباش جنسی که در نقاط مختلف دنیا زندگی می‌کنیم، وظیفه داریم تا نهایت تلاش خود را برای زدودن فرهنگ هوموفوبیا و تراجنسی‌هراسی از جامعه‌ی ایرانیان داخل و خارج از کشور، انجام دهیم. مشخصاً این روزها شاهد تلاشی‌هایی هستیم مانند نمایش و پخش فیلم سینمایی آینه‌های روبرو که باید به جسارت کارگردان و تهیه‌کنندگان آن آفرین گفت و در نشان دادن تراجنسی‌های ایرانی به شکل درستش تلاش زیادی کرده، اما از آنجایی که هر جامعه و اقلیتی باید خود در پیش برد اهدافش بکوشد این خود ما هستیم که وظیفه داریم در رفع زدودن فرهنگ هوموفوبیا با انجام کارهای هنری و ادبی یا هر فعالیت دیگری که در این جهت کمکی کند، تلاش کنیم. 
نگارنده‌ی این یادداشت کوتاه برای یادآوری آنچه برما می‌گذرد و توضیح ساده‌ی هوموفوبیای سیال در جامعه برای آن دسته از دگرجنسگرایانی که -شاید- خواننده‌ی این سطور باشند، سعی بر این دارد بگوید شاید تمام تلاش‌هایی که در یک دهه‌ی اخیر برای رفع نگاه منفی و قضاوت‌ها و برخوردهای غیرانسانی با اقلیت‌های جنسی انجام شده است دست‌آوردی همچون فیلم سینمایی آیینه‌های روبرو داشته است یا صحبت‌های بی‌پرده در مورد اقلیت‌های جنسی در رسانه‌های معتبر خارج از کشور، اما باید یادآور شد که این تلاش و مبارزه برای رفع همجنسگراستیزی و تراجنسی‌هراسی‌، مبارزه‌ای همیشگی و بی‌پایان است و هر نسلی از همجنسگراها ملزمند به این که خود را در برابر این موج مجهز کنند، با مطالعه و ارتباط با همجنسگراهایی که می‌توانند با درک موقعیت‌های مناسب با نوشتن و خلق آثار هنری جامعه را متوجه این موضوع کنند که شاید خود شما فردا فرزندی متعلق به اقلیت‌های جنسی داشته باشید و باید بتوانید او و خود را در برابر امواج سهمگین و خطرناک هوموفوبیا حفظ کنید. 
روز مبارزه با همجنسگراستیزی 27 اردی بهشت 1393 

واراند

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

دستیابی به امنیت و دردی به نام همجنسگراستیزی

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)


الکس سانچز [1] نویسنده مکزیکی-آمریکایی که اعتقاد دارد کلیسا باید سرش را از شلوار مردم بیرون بکشد، در یکی از جملات معروفش در نکوهش همجنسگراستیزی استدلالی را بیان می‌کند که می توان آن را به این شکل تعریف کرد: در حالی که همجنسگرایی در میان حیوانات مختلف وجود دارد که نشان‌دهنده طبیعی بودن آن است، اما همجنسگراستیزی تنها در میان انسان‌ها دیده می‌شود که نشانگر غیر طبیعی بودن آن است.
در دوره‌هایی از تاریخ، کشورهایی بوده‌اند که در آنها همجنسگرایی نه تنها طبیعی بوده که ستوده می‌شده است. اما امروز شاهد شیوع گسترده همجنسگراستیزی در کشورهای پیشرفته‌ای همچون آمریکا و یا برخی از کشورهای اروپایی هستیم. در این بین تکلیف کشور ایران مشخص است، جایی که به قول شاملو دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم، جایی که عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
دلایل مختلفی برای بروز همجنسگراستیزی در بین انسانها برشمرده شده‌اند، مانند اعتقادات مذهبی و یا تمایل سرکوب شده فرد به همجنسگرایی. توضیح مورد دوم اینکه بر اساس یکی از مکانیسم‌های دفاعی به نام فرافکنی[2] زمانی که فردی تمایلی داشته باشد که بطور ناخودآگاه و به دلایل مختلف، از جمله ناپسند بودن آن تمایل از نظر اجتماع، مجبور به سرکوب آن شده باشد، در مقابل کسانی که صاحب آن تمایل هستند و آزادانه به آن پاسخ می‌دهند، پرخاشگرانه رفتار می‌کند. مانند برخی از مردان متاهلی که از نظر جنسی دچار سرخوردگی شده‌اند و به دلایل روانشناختی مانند سلطه یک والد سخت‌گیر مذهبی در دوران کودکی و نوجوانی، به هیچ طریقی قادر به پاسخگویی به نیازهای جنسی خود نیستند، لذا این مجموعه از نیازها را سرکوب کرده‌اند و در نتیجه دچار عذاب زیادی هستند. برای التیام این عذاب، به زنان و مردانی که خارج از پیمان ازدواج با هم رابطه دارند حمله می‌کنند و آنها را فاسد و هوس‌ران می‌نامنند و یا برخی از کسانی که خود همجنسگرا هستند اما بخاطر ترس‌های اجتماعی این تمایل را در خود بطور ناخودآگاه سرکوب کرده‌اند و در عوض به همجنسگرایان توهین می‌کنند.
گذشته از این دلایل، در اینجا نگاهی متفاوت به پدیده همجنسگراستیزی خواهیم داشت. همجنسگرایی از دید محافظه‌کاران یکی از همان چیزهایی است که تهدیدی جدی برای امنیت جامعه به حساب می‌آید، جامعه‌ای که به قولی باید سنگ را روی سنگ نگه دارد تا به احساس امنیت دست پیدا بکند، همان جوامعی که بچه‌ها قرار است عصای دست پدر و مادرانشان باشند.
این تنها یک نظریه است، اما قابل بررسی. زمانی که در جامعه‌ای خدمات اجتماعی کافی وجود ندارد و افراد جامعه نسبت به آینده خود در زمان بازنشستگی نگران هستند و حکومت از تامین مناسب بیمه درمان و مخارج دوران بازنشستگی ناتوان است، افراد محافظه‌کار جامعه با ارائه تعریف‌های مشخص از نقش‌هایی که باید توسط افراد مختلف آن جامعه ایفا شود اقدام به برقراری امنیت می‌کنند. در حقیقت آزادی را از افراد می‌گیرند تا پیش‌بینی‌پذیری آینده را بالا برده و در نتیجه امنیت را برقرار بکنند. از جمله مهمترین نقش‌هایی که در این بین تعریف می‌شوند، نقش‌های جنسیتی هستند، یعنی نقش‌هایی که تنها به صرف جنسیت یک فرد بر عهده او گذاشته می‌شود. در خانواده‌ها پسرها باید در بیرون از خانه کار کرده و هزینه‌ها را تامین بکنند و دخترها در خانه به آشپزی و نظافت مشغول باشند. حتی در کشوری مانند آمریکا که سال‌هاست از برابری حقوق زن و مرد صحبت می‌شود و در نتیجه حرکت‌های گروه‌های فمنیستی، زنان امروزه از آزادی‌های زیادی برخوردار هستند و نقش‌های جنسیتی درباره ایشان کمرنگ شده‌اند، همچنان مردها فشار نقش‌های جنسیتی را به شدت احساس می‌کنند. به عنوان مثال اگر مردی تصمیم بگیرد پرستار بشود، مورد تمسخر قرار می‌گیرد و یا اگر مردی تصمیم بگیرد در خانه بماند و از بچه‌ها نگهداری بکند در حالی که همسرش در خارج از خانه به کار مشغول است، او نیز مورد تمسخر قرار می‌گیرد. اما در کشور همسایه، کانادا، وضعیت شکل دیگری دارد و خب قابل توجه است که برخلاف کشوری مثل کانادا، در آمریکا خدمات اجتماعی همگانی و کارآمدی وجود ندارد.
کافیست در اینترنت درباره تفاوت بین همجنسگراستیزی در کانادا و آمریکا تحقیق کنید و به تفاوت فاحشی که بین این دو کشور در این زمینه وجود دارد پی ببرید. در حالی که در کانادا چندین سال است که ازدواج همجنسگراها قانونی است، اما در آمریکا فقط در برخی ایالات ازدواج همجنسگراها قانونی شده است. از طرفی دیگر در تحقیقی که چند وقت پیش منتشر شد، در حالی که 80 درصد از کانادایی‌ها معتقد بودند که همجنسگرایی باید از طرف جامعه مورد قبول واقع شود و فقط 14 درصد مخالف بودند، در آمریکا 60 درصد موافق و 33 درصد مخالف بودند[3]. از نظر محافظه‌کاران پذیرش همجنسگرایی یعنی زیر پا گذاشتن اساسی‌ترین نقش‌های جنسیتی که بطور سنتی برای دستیابی به امنیت تعریف و با استفاده از مکانیسم‌های مختلف در ذهن افراد القا شده بودند. از جمله مکانیسم‌هایی که محافظه کاران برای القاء این نقش‌ها استفاده می‌کنند "القای ترس و گناه" به افراد در صورت تخطی از نقش‌هایشان می‌باشد. در این بین اکثریت جامعه که نیازمند تایید می‌باشند، ناخودآگاه این افکار را جذب کرده و ناخواسته تبدیل به سربازهایی می‌شوند که بدون داشتن فکری از خودشان آماده هستند علیه هر آن‌چیزی که "تهدید" به حساب می‌آید مبارزه بکنند، غافل از اینکه اولین قربانی در این بین آزادگی خود آن سربازها می‌باشد. طبیعتا در ارتش نیازمند چنین دیسیپلینی هستیم، اما زمانی که از جایگاه خود خارج بشود، همانند سلول‌های سرطانی که کنترل تکثیرشان از دست رفته است، به جامعه بسط پیدا می‌کند و حتی مدارس ابتدایی را مبتلا می‌سازد و ذهن کودکان را از همان آغاز مملو از تنفر می‌سازد؛ علیه هر آن چیزی که متفاوت باشد با نقش‌های از پیش تعریف شده از سوی "ریش‌سفیدان" و "بزرگترها". اما این "ریش‌سفیدان" بهتر از هر کسی با تمایلات همجنس‌خواهانه آشنا هستند، در حقیقت شاید اقلیتی در جامعه باشند که با این تمایلات ناآشنا باشند و این ادعایی بدور از هر گونه اغراق است. اما این "ریش‌سفیدان" نه بخاطر آنکه همجنسگرایی غیر طبیعی است، بلکه بخاطر اینکه قادر نیستند همجنسگرایی را در معادلاتش بگنجانند، به مخالفت با آن برخواسته‌اند و از هر مکانیسمی از جمله خلق داستان‌های ترسناک، مسخره کردن، توهین، اتهام و القای احساس ترس و گناه علیه هر کسی که دچار این تمایلات باشد استفاده می‌کنند تا در نطفه سرکوبشان کنند. جواب هم داده است. با همین القای احساس ترس، گناه و حتی انزجار نسبت به همجنسگرایی، نه تنها باعث شده‌اند که بسیاری همجنسگرایی را در خود سرکوب بکنند، بلکه سربازانی را نیز تربیت کرده‌اند که در مدارس، خیابان، محیط کار و خلاصه هر جایی آماده هستند تا به جان کسانی بیافتند که جرات کرده‌اند آزادانه و مطابق با تمایل ذاتی همجنسگرایانه خود زندگی کنند و این برای "ریش‌سفیدان" یعنی بیمه درمانی‌شان، یعنی امنیت و رفاه دوران بازنشستگی‌شان در زمان "پیری و کوری".
مطالب گفته شده در اینجا صرفا نظریاتی هستند برای تفکر بیشتر و شروع مباحث مرتبط در زمینه همجنسگراستیزی.

 هوداد
روانشناس بالینی


[1] Alex Sanchez
[2] Defense mechanism of Projection
[3] http://www.pewglobal.org/2013/06/04/the-global-divide-on-homosexuality/

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

هموفوبیا واژه‌ای غلط اما رایج؛ تحلیل روانشناختی هموفوبیا

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)


فوبیا به چه معناست ؟
فوبیا یا همان فوبی به معنای ترس است. لغتی بر گرفته از یک ریشه یونانی. به معنای ترس غیر منطقی. یعنی ترسی که فرد هیچ توضیح منطقی و دلیل واضحی برای آن ندارد و خودش نیز به غیر منطقی بودن آن اذعان دارد.
ترس مگر منطق دارد؟ بلی. ترس‌های منطقی، ترس‌هایی هستند که دلیل واقعی دارند. مثلآً ترس از مار، زمانی که مار واقعاً در محیط زندگی ما یافت می‌شود، ترسی است واقعی و منطقی که ریشه تکاملی دارد (چون دوری از مار در طول تکامل به بقای بشر کمک کرده است، لذا این حس در نوع بشر پایدار مانده است) اما همین ترس از مار وقتی که باعث شود کسی از ترس نیش مار حتی از خانه هم خارج نشود، یا با دیدن مجسمه‌ی مار در یک فروشگاه از رفتن به داخل آن اجتناب کند، می‌شود ترس غیر منطقی!
ترس‌های غیر منطقی یا فوبیاها به دلایل مختلفی ایجاد می‌شوند. گاهی ریشه در تجارب فردی ما دارند. کسی که در کودکی توسط یک مرد چشم‌آبی مورد تجاوز قرار گرفته باشد ممکن است نسبت به تمام مردهای چشم‌آبی هراس داشته باشد.
اما اخیراً به کار بردن واژه فوبیا برای همجنسگراستیزی مورد انتقاد قرار گرفته است. چرا؟ به این دلیل که ترس از همجنسگراها در واقع هیچ شباهتی به ترس از بلندی یا ترس از مکان‌های بسته یا ترس از گربه ندارد. یعنی بر خلاف موارد مذکور، فرد کاملاً تعمدی و بر اساس استدلال‌هایی که می‌آورد نوعی نفرت و ستیز نسبت به همجنس‌گرایان دارد. در حالی که کسی که از آسانسور یا رانندگی می‌ترسد، در واقع نه تنها هیچ عناد یا نفرتی نسبت به آسانسور یا اتومبیل ندارد بلکه اغلب حتی علاقمند است که بتواند بر ترس خود غلبه کند یا مانند دیگران از این وسایل استفاده کند. در حالی که افراد هموفوب هیچ گونه میلی برای تغییر نگرش‌شان ندارند. وقتی از آنها بپرسید که چرا از همجنسگراها متنفرند پاسخ آنها بر اساس یک ترس بیمارگون نیست. مثلاً نمی‌گویند وقتی یک گی را ببینم ضربان قلبم بالا می‌رود یا دست‌هایم می‌لرزد (یا سایر علایم کلاسیک ترس را گزارش نمی‌دهند). آنها حتی نمی‌گویند که مثلا توسط یک گی یا لزبین مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اند یا آزار دیده‌اند. فقط ابراز تنفر و گاهی انزجار می‌کنند . دلایل‌شان بیشتر به غیر عادی بودن، حیوانی بودن، بر خلاف طبیعت بودن، غیر اخلاقی بودن یا "کثیف" بودن همجنسگرایی اشاره دارد. بنابراین بهتر است به جای واژه هراس یا ترس از واژه ستیز استفاده شود. کسی که ترس دارد بیمار است و کنترلی بر بیماری خود ندارد اما کسی که ستیز دارد بر اساس جهلی آمیخته با تعصب عمل می‌کند و لذا این تعصب بیجا اجازه‌ی آگاهی را از او سلب می کند. به علاوه؛ ترس هیجانی فردی است در حالی که ستیز توسط فرهنگ و رسانه‌ها نیز می‌تواند اعمال گردد.
شواهد تحقیقاتی نشان می‌دهد مردان دگرجنسگرا، درمقایسه با زنان دگرجنسگرا سطوح بالاتری از هوموفوبیا و ترنس‌فوبیا دارند (همان منبع). این یافته همسو با فرضیات قبلی است که نشان می‌دهد نگرانی‌ها و تردیدهای بعضی از مردان در مورد مردانگی خود، با گرایش آنها به رفتارهای خشونت‌آمیز در ارتباط است. به همین دلیل، برخی مردان دگرجنسگرا، در مواجهه با مردان همجنسگرا -که از پذیرش نقش‌های سنتی مردانه سرباز می‌زنند- به نوعی مردانگی خود را در معرض تهدید احساس می‌کنند و با خشونت و تبعیض و تحقیر، در واقع به اضطراب درونی خویش، واکنش نشان می‌دهند. همچنین به نظر هامیلتون[1]( 2007) تبعیض علیه همجنسگرایان مرد، مورد تشویق آرمان‌های مردانه به منظور حفظ سلطه بر زنان است. بنابراین، یکی دیگر از دلایل سطوح بالاتر هوموفوبیا در مردان دگرجنسگرا، می‌تواند ایدئولوژی حفظ قدرت باشد. هوموفوبیا به طور معناداری هم در مردان و هم در زنان، در افراد محافظه‌کاری دیده می‌شود که پایبندی سفت و محکمی به هنجارهای اجتماعی دارند (همان منبع).
طبق یک تعریف درست‌تر، هوموفوبیا، به نگرش‌های منفی تبعیض‌آمیز درباره همجنسگرایی در میان افراد دگرجنسگرا اطلاق می‌شود (ناگوشی[2] و همکاران،2008). بنابراین، همانگونه که ذکر شد، اصطلاح هوموفوبیا در سطوح مختلف مورد انتقاد قرار گرفته است. اول، به این دلیل که به نظر نمی‌رسد هوموفوبیا، ترس در مفهوم سنتی آن باشد. از آن جایی که این ترس لزوما بی‌دلیل نیست (هرک، 1996) و با علائم فیزیولوژیکی مورد انتظار نیز همراه نیست (شیلدز و هاریمن[3]،1984) یعنی فاقد دو ملاکی است که برای تشخیص ترس مرضی (فوبی) ضروری است (انجمن روانپزشکی آمریکا، 2000). دوم این که هوموفوبیا به طور کلی، نگرش‌ها و احساسات منفی در مورد همجنسگرایی را دربرمی‌گیرد و ممکن است شامل ترس نشود (هرک،2004). سوم این که این اصطلاح، نشان‌دهنده‌ی آسیب‌شناسی فردی است و ریشه‌های فرهنگی آن را در برنمی‌گیرد. اگرچه هرک (2004)، اصطلاح "تبعیض جنسی" را مناسب‌ترین معادل برای اشاره به ارزیابی‌های منفی نسبت به گرایش جنسی می‌داند ، اما اصطلاح "دگرجنسگرامحوری" رایج تر است (به نقل از آمادیو[4]،2006).
برخی از فرضیات وجود دارند که نشان می‌دهند هموفوبیا در افرادی بیشتر رخ می‌دهد که خودشان امیال ناخودآگاه سرکوب‌شده‌ای نسبت به همجنس دارند. در واقع آنها به عنوان یک واکنش جبرانی برای مهار کردن امیال همجنس‌خواهانه‌ی خود، دست به سرکوب افراد همجنسگرا در محیط بیرون می‌زنند. بقول مارسل پروست نویسنده‌ی شهیر همجنسگرا، «ما بیشتر نسبت به همان صفاتی در دیگران واکنش منفی نشان می‌دهیم که در خودمان هم وجود دارد!» این فرضیه در چندین پژوهش مورد تایید قرار گرفته است.
در یکی ازین پژوهش‌های جذاب (آدامز، رایت و لهر[5]،1994)، برای گروهی از مردان مبتلا به هوموفوبیا و گروهی از مردان بدون هوموفوبیا، سه نوع فیلم پورن[6] نمایش داده شد: اول، فیلمی که رابطه جنسی بین یک زن و مرد را نمایش می‌داد. دوم، فیلمی از رابطه جنسی که بین دو زن را نمایش می‌داد و سوم فیلمی که رابطه جنسی بین دو مرد را به تصویر می‌کشید. در حین نمایش این فیلم‌ها، به وسیله یک ابزار آزمایشگاهی[7] میزان تحریک و برانگیختگی جنسی این مردان از طریق اندازه‌گیری حجم آلت تناسلی‌شان مورد سنجش قرار گرفت. نتایج، بسیار جالب توجه بود: درحالی که مردان غیرهموفوب، تنها به هنگام تماشای دو فیلم اول دچار برانگیختگی جنسی شدند، مردان هموفوب، پس از تماشای فیلم رابطه جنسی بین دو مرد نیز، برانگیختگی جنسی نشان دادند! نتایج این پژوهش، همسو با فرضیاتی است که هوموفوبیا را ناشی از حساسیتِ افراد ِهموفوب، نسبت به محرک‌های همجنس‌خواهانه دانسته و انکار یا ناآگاهی نسبت به تمایلات همجنسگرایانه را دلیل نفرت این افراد از همجنسگرایان می‌داند (آدامز وهمکاران،1994).
همجنسگراستیزی در کشورهای پیشرفته‌ای که همجنسگرایان از حقوق برابر برخوردارند، زمانی که تبدیل به توهین و تحقیر کلامی شود، جرم محسوب می‌شود و از مصادیق جرایم مرتبط با نفرت[8] (همانند نژادپرستی) است. هرچند متاسفانه در این کشورها نیز همچنان رایج است و معمولاً جز در مواردی که به آسیب جدی به فرد همجنسگرا (مانند قتل یا چاقوکشی) منجر گردد، با شکایت و اعتراض مواجه نمی‌شود.

صدرا اعتمادی
روانشناس بالینی




[1] . Hamilton
[2] . Nagoshi
[3] . Shields & Harriman
[4] . Amadio
[5] . Adams, wright,Lohr
[6] . porn
[7]. penile plethysmography

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

مبارزه ما و مبارزه آنها

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)


درست چند روز مانده به روز مبارزه با هوموفوبیا (آیداهو، IDAHO)، کونشیتا وورست، خواننده تراجنسیتی اتریشی که به «بانوی ریش‎دار» شهرت یافته، برنده مسابقه یوروویژن می‌شود. نفرات برتر، توسط رای‌گیری مردمی انتخاب می‌شوند که خواننده‌شان داخل مسابقه باشد، این یعنی مردم به کونشیتا رای داده‌اند. اروپاییان با این انتخاب نشان دادند که با دگرباشان جنسی مهربان‌تر شده‌اند. همین پارسال بود که فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها به خیابان ریختند و به قوانین حمایت‌گونه نسبت به دگرباشان جنسی، اعتراض کردند؛ قوانینی که به دگرباشان جنسی حق ازدواج می‌داد. امسال اما برنده شدن این خواننده تراجنسیتی خود پیروزی بزرگی برای جامعه اقلیت‌های جنسی است. او حالا یک غول رسانه‌ای است و تا به حال هرچه گفته از احترام به آزادی و صلح گفته، یعنی فهمیده که چهره‌اش را باید چگونه نشان دهد که مهلک‌ترین ضربه را به هوموفوبیای جاری در جامعه بزند.
این مبارزه آنهاست. سالها تلاش می‌کنند تا یکی مانند کونشیتا سر بلند کند و حرف همه را در چند جمله بزند. سالها تلاش می‌کنند تا ازدواجشان به رسمیت شناخته شود، از طرف قانون به طور برابر حمایت شوند. در همین روسیه چند روز قبل از همین روز مبارزه با هوموفوبیا، روس‌ها توانستند برای نخستین بار بعد از تصویب قوانین ضد دگرباشی جنسی، به طور رسمی مجوز راهپیمایی مسالمت‌آمیز جهت دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی را بگیرند. این فعالین کسانی بودند که جوانان همجنسگراستیز، آنها را می‌ربودند بر روی آنها می‌شاشیدند و فیلم می‌گرفتند و داخل یوتیوب می‌گذاشتند تا آنها را تحقیر کنند، اما کماکان به مبارزه مسالمت‌آمیز خود ادامه دادند. حتی گاهی وقتی در تظاهراتشان به آنها حمله می‌شد، آنچنان که من در بعضی ویدیوها دیدم، دگرباشان معترض همدیگر را در آغوش می‌گرفتند تا ضربه‌های فیزیکی به افراد ضعیفتر نخورد. سخن از همین روسیه است که مجلس و دولتش بعد از برنده شدن کونشیتا در فستیوال موسیقی اروپا، با نفرت‌پراکنی در صدد خروج روسیه از مسابقات یوروویژن هستند. این سیاست‌مداران در اقدامی تحریک‌آمیز حتی از مردان روس خواسته‌اند که صورت‌های خود را اصلاح کنند! در مقابل این حرکت هم البته عکس‌های زیادی از زنان در فضای مجازی منتشر شد که با جوهر برای خود ریش کنشیتایی گذاشته بودند تا از او حمایت کنند.
سالها پیش وقتی داخل پارک آب و آتش مشغول قدم زدن با جمعیتی از دگرباشان جنسی بودم، درگیری‌ای لفظی میان یک جوان هموفوب و یکی از دوستان تراجنسی شکل گرفت، آنقدر این درگیری بالا گرفت که یکی از دوستان همجنسگرا چاقو خورد و چند نفری هم لباس‌هایشان پاره شد. یعنی یک متلک ساده که با یک جمله می‌شد رفعش کرد، تبدیل شد به یک جنگ خونین که عقده‌اش مانده بود در دل دو طرف. حالا آن جوانان هموفوب که چاقو زدند، چه ‌فکر می‌کنند و آن مردمی که وسط پارک ایستاده و تماشا می‌کردند چه می‌گویند بماند. بعد از این ماجرا احساس کردم که اغلب افراد آن جمع دچار دگرجنسگراستیزی شده‌اند. 
ما در شرایط اروپا نیستیم، خواننده همجنسگرا و تراجنسی مانند ترکیه نداریم، راهپیمایی‌های حقوق همجنسگرایان مثل روسیه نمی‌توانیم داشته باشیم، رسانه‌ها و مدیاهای عظیم و مرتبط مانند آمریکا و کانادا نداریم، آنچه که هنوز هم ما داریم قلم ماست. این قلم می‌تواند چیزی بنویسد که خواننده را متقاعد، آگاه و پشیمان از افکار گذشته کند می‌تواند هم نه! این قلم را نباید تیغی پنداشت که بایست در چشم فرد همجنسگراستیز فرو کرد، خیر با قلم این کار را نمی‌کنند، با قلم، می‌نویسند برای جامعه‌ی بزرگ همجنسگراستیز تا بفهمد اصل حریم خصوصی چیست و نسبت به گرایش و هویت جنسی افراد چه رفتاری باید داشته باشند.
با یکی از دوستانم در این رابطه بحثی داشتم، معتقد بود همجنسگراهایی که از همجنسگرایی دربرابر همجنسگراستیزی دفاع می‌کنند، در واقع فکر می‌کنند که این کار را انجام می‌دهند. این یک موضوع پنهان نیست. هرآنقدر که ما از همجنسگرایی می‌دانیم از هوموفوبیا هم می‌دانیم. یعنی اگر کسی بخواهد با هوموفوبیا مبارزه کند، به میزانی می‌تواند این کار را انجام دهد که خود را با اصول و منطق به عنوان همجنسگرا بشناسد. یک مدافع باید این مهارت را در خود ایجاد کند که اسیر فرافکنی‌های همجنسگراستیزان نشود، در عین حال از پیش بداند که چه سوالاتی ممکن است پرسیده شوند. از همه مهمتر ادبیات مهربان و نرم است. یک فرد هموفوب نیازی ندارد که به داد و فریاد کسی که از نظر او کثیف، نفرت‌انگیز و غیر طبیعی است گوش کند. همجنسگرایی در جامعه شیوع پیدا نمی‌کند اما رفتار غلط در دفاع از همجنسگرایی، باعث شیوع هوموفوبیا در سطح کلان می‌شود.

همجنسگراستیزی‌هراسی
دقیقا، 27 اردیبهشت (مصادف با روز مبارزه با هوموفوبیا) پارسال با خودم عهد بستم که برای تمام کسانی که می‌شناختم، آشکارسازی کنم و بعد هم تصمیم داشتم یک سال بعد در وبلاگم، گزارش دهم که چه قدر موفق بوده‌ام: کلا ده نفر که یک نفر آنها حتی نمی‌خواهد صدایم را بشنود! در واقع موفق نبوده‌ام. می‌شود گفت که هیچ به هدفی که داشتم نرسیدم. راستش بدون آنکه دلیلش را بدانم برنامه آشکارسازی را متوقف کردم. نمی‌دانستم چرا ولی لازم می‌دیدم که دیگر آشکارسازی خودخواسته نکنم. امروز می‌فهمم باید به اطرافیانم بگویم که به حریم خصوصی من شامل بر رختخوابم احترام بگذارند؛ گرایش جنسی من را یک مساله سیاسی یا پدیده‌ای فرهنگی نبینند. این تنها یک مساله شخصی است و تنها باید آن را پذیرفت. همین تنها باید پذیرفت. بیشتر از این قرار نیست کاری انجام شود، قرار نیست من را درک کنند، قرار نیست حقی ویژه برای من قائل شوند، خیر هیچ قراری نیست.
یکی از دوستانم وقتی فهمید همجنسگرا هستم، ترسید که پس بقای نسل چه می‌شود؟ آیا نسل بشر با همجنسگرایی متوقف نمی‌شود؟ فوبیای او از همجنسگرایی به دلیل منقرض شدن نسل بشر بود. برای هر کس که آشکارسازی کردم از یک مساله خاص که در ذهنش بود، بیشتر می‌ترسید، یکی می‌ترسید خودش همجنسگرا شود، دیگری فکر می‌کرد نسل بشر ممکن است منقرض شود، یکی می‌گفت خلاف آموزه‌های دینی است و هر کس یک پرسش بزرگ در ذهنش داشت. من هم باید دانه‌دانه این پرسش‌ها را پاسخ می‌گفتم. به عنوان یک همجنسگرا همواره صندوقچه‌ای پر از سوال و جواب‌هایی در زمینه گرایش جنسی‌ام داشتم تا هرگاه لازم بود درِ آن را بگشایم و رجحانی رو کنم. اما جالب آنجا بود که در آشکارسازی لازم نیست طرح موضوعات مختلف را به میان کشید، یک مقدمه کافی است، باید اجازه داد تا طرف مقابل سوال‌هایش را بپرسد، آن وقت قانعش کرد، توضیح مسائلی که برای او مهم نیستند فقط حوصله‌اش را سر می‌برد.
برای آشکارسازی دیگر برنامه‌ی خاصی ندارم و فکر می‌کنم باید انرژی‌ام را جور دیگر و بهتری برای فرهنگ‌سازی خرج کنم، با تاکید به اصل حریم خصوصی بشر به عنوان یک حق بنیادی.
من خود نیز از همجنسگراستیزی اطرافیانم به شدت هراس دارم. شاید بشود اسمش را گذاشت همجنسگراستیزی‌هراسی! وقتی دست دوست‌پسرم را می‌گیرم و در خیابان قدم می‌زنیم، گاهی احساس می‌کنم که ناگهان مورد حمله افراد غریبه قرار می‌گیریم و نمی‌توانم مطمئن باشم که قانون و مراحل قانونی بر ضد همجنسگراستیزی اقدام کنند. دوست پسرم حتی گاهی دلش می‌شکند که چرا دستش را ناگهان رها می‌کنم. او شاید این ترسی را که من دارم، ندارد، گاهی هم برایم البته نگاه متعجبانه دیگران که انگار از کره‌ای دیگر بر این سیاره آمده‌ایم، بی‌اهمیت می‌شود. اینکه باید قانع بود یا نه، چه می‌شود کرد و چه باید کرد، بحثی بسیار طولانی ولی بسیار روشن است. امیدوارم در کنار این پرونده و ده‌ها کار ارزشمند دیگر در این زمینه، روزی بشود این بحث‌ها را هم در جایی نوشت و خواند.

آرش سعدی

۱۳۹۳ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

فرهنگ دگرباش‌ستیز

پرونده فرهنگ دگرباش‌ستیز (شماره یازدهم، فروردین و اردیبهشت 93)
پرونده‌ای به مناسبت روز جهانی مبارزه با همجنسگراستیزی و تراجنسیتی‌ستیزی (آیداهوت)