آرشیو شماره‌های مجله

آرشیو شماره‌های مجله
لطفا برای دریافت شماره‌های مجله روی عکس کلیک کنید
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهاریه92. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهاریه92. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

بهاریه‌ای از کیارش: تبریک عید

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)

 
 
پروردگارا هر سال را به اميد سالي بهتر به اتمام ميرسانم
پروردگارا سالي كه گذشت پر از فراز و نشيب خنده ها و گريه ها غم و شادي و هر آنچه تو مقدر نمودي گذشت.
پروردگارا ميدانم در همين نزديكي لاي سبزه‌ي عيد در تنگ ماهي در كنار سفره‌ي هفت سين نشسته‌اي.
ميدانم كه به من لبخند ميزني مرا نوازش ميكني مرا ميبوسي
دلم رامثل فصل نو و سال نو تازه وبي رياتر كن
پروردگارا از تو ميخواهم دوستانم را در اين تازگي و شادي سهيم كني
کیارش لاماژور

بهاریه‌ای از بازیار: بهار نیا

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)

 
 
 آه وای شیون
از مرگ باریدن
پرنده‌های مهاجر بازنگردید
در بهار امسال‌مان گلی نمی روید
جایی سبز نیست. همه رفته اند
زمستان هم خجالت کشید بیاید
برف هیچ
باران هیچ
عاشق و معشوق هیچ
حتی چتری هم نبود
زمستان جاده‌ای بی‌پایان بود.
انتها نداشت
بهار نیا
من زمستان را می خواهم، دوباره و دوباره
زمستان دلچسب بود، مثل بوی دود شمعی که خاموش می شود
بهار نیا
ما برف را دوست داریم
آغوش‌های پر از عشق و ترسی که سردش بود در کوچه‌های خلوت
صدای سکوت نشستن برف روی سر و شانه‌هایمان
زبری ته‌ریش‌هایمان که مو بر تنمان راست می‌کرد
دیدن آسمان نارنجی که مژده آمدن برف را می‌داد
بهار نیا
سالهای بد تنهایی‌ات را بردار و برو
گنجشک‌ها خفه‌خون بگیرید
برای که می خوانید؟
مزد صدای شما دمپایی‌ام هست که به درخت پرت می کنم
زور زدنم بی فایده بود
بهار آمد
صدای انفجار سکوت گوشم را کر کرد
من تنها بودم
بهار تکراری شده‌ای
آنقدر که قبل تحویل گرفتنت بویت را حفظ شده ام
چه زود آمدی
قبل از آمدنت از پشت پنجره فریاد می زدم: نیا! نیا!
نمی خواهم سرنوشتم را با تو تقسیم کنم. اما پنجره اتاقم رو به هیچ باز بود
حتی درختان هم نمی‌خواستند بیدار شوند
تو آمدی. خب که چه؟؟
دیدی؟
هیچ خبری نیست
زمستان خدانگهدار
همه را بردی
بهار رویت را کم می‌کنم
از خرگوش کمتر نیستم
می خوابم
اما این بار به خواب بهاری می‌روم
شاید شرمسار شوی و بروی
بازیار

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

بهاریه‌ای از محمد آسمانی: فصل سبز

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)

 
 
من ایرانی‌ام
اواسط دهه‌ی شصت در ابتدای انقلاب و در بهبهه‌ی جنگ به دنیا آمده‌ام
در مدرسه درس سیاست را نه در غالب کتابهای تاریخ و اجتماعی بلکه از زبان معلم دینی و قرآن آموخته‌ام
نوجوانی را با ترس و کتمان احساسات گذرانده‌ام
جوانی را با اولین پک سیگارم و با هم‌جنسم تجربه کرده‌ام
بزرگ شدم، در جامعه ای که همه یا گرگ بودند یا بره
تجربه کردم، همیشه شکست مقدمه‌ی شکست‌های بعدی‌ست
فهمیدم برای زنده ماندن باید سکوت کنی
حال بیست و چند سال از من میگذرد
و تجربه بهاری دیگر
فصلی نو از برای زمین و سالی نو از برای من
به گذشته که خیره می‌شوم جز آرزوهای بر باد رفته‌ام چیزی برایم نمانده
به بهار که می‌اندیشم آینده‌ای سبز تجسم می‌کنم
زمین روز به روز ویران‌تر می‌شود و من روز به روز پیرتر
اما بهار برای من نویدبخش آینده‌ای سبز است
آغاز فصلی سبز برای من
برای ما
محمد آسمانی

 

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

بهاریه‌ای از مزدک زندیک

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)

 
 
هی آبروی دل را این چشم تر بریزد
سوزم به داغ غیرش این‌بار اگر بریزد
تا سبزی لب رود میبیند این سیه‌رو
با بانگ رود رودم بار دگر بریزد
او ابر بی قرار و من التماس باران
من بیشتر بکوشم او بیشتر بریزد
ماندم به دیر دوری با مختصر صبوری
ترسم کند عبوری وین مختصر بریزد
هرچند بند صد پند دست طلب گرفتند
خواهم که جان این پیر بر آن پسر بریزد
شبگرد شاهد شعر چشمش شراب و شمشیر
پیش آید و به چشمی خون جگر بریزد
گرچه به خون تپیده این مرغک رمیده
بازش هوا گرفته تا باز پر بریزد
طوطی طبع تندم بی‌تاب تیز چنگیست
تا آن بگویدش تلخ تا این شکر بریزد
مزدک زندیک

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

بهاریه‌ای از فرزانه: هوای بی‌قرار

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
 


ای هوای بی‌قرار
امان بده
نبار
من با این آسمان ابری‌ات
دل‌گرفته و غمگینم
تو اگر بباری دیگر طاقتم تمام می‌شود
من هم می‌بارم

نسیم خنک و باد بهاری
سبزی درخت و شکوفه‌ی شاخه‌ها
همه لبخند است بر لبم
اما
باران‌های بی‌قرارت مرا به گریه می‌‌اندازد
ببار اما این‌قدر بی‌قرار نبار
فرزانه

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

بهاریه‌ای از سامان درخشان: بهار؛ زيبا واژه‌ي نو شدن...

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92) 
حيات،كالبد بودن است...
احساس، دليل عشق و عشق، دليل زندگي.
و بهار؛ زيبا واژه‌ي نو شدن و نويد دليلي دوباره، نويد احساس و زندگي.
و هم اكنون بهار از پس سال ها و قرن ها باز از مرگ مادر فرسوده‌اش و از اعماق وجود سردش؛ همچون ققنوسي سبز و شاداب زايش يافت و حرير سبز حيات را بر دامن خسته و رنجور زمين سخاوتمند گستراند و باز صداي فرح‌بخش زندگي از كالبد طبيعت برون آمد و سمفوني دل‌انگيزش اميد دنيايي نو را نويد بخشيد. كائنات از نداي مطبوعش جان گرفت و آسمان را به واسطه‌ي حرارت و نظم ضرب آهنگش رام و آرام ساخت.
بهار؛ واژه‌ي بي‌بديل طراوت و عشق و شروع است. حياتي است از پس مرگ. حكميست براي اعدام انديشه‌هاي پوچمان، سلاخي بي‌رحمانه افكار زشتمان. حرارتی‌ست براي سوزاندن هر آنچه وجودمان به واسطه‌ي آن سنگ و سرد شده است، بهانه‌اي‌ست براي آغازي دوباره و زماني است براي جوانه زدن نهال اميد، عشق و محبت در باغچه‌ي پر صفاي دل‌هاي رنگين كماني‌مان.
سال پيشين گذشت. پر از فراز و نشيب... سال پيش براي همه ما تلفيقي از لحظات تلخ و شيرين بود؛ سرشار از لحظات شاد و غمگين. پر بود از موفقيت‌ها و شكست‌هايي كه در آغوش كشيديم؛ دل‌هايي كه شاد كرديم، قلب‌هايي كه شكانديم و اشك‌هايي كه ريختيم. عاشق شديم و لحظه جدايي را تجربه كرديم و بسياري باز با حس تنهايي انس گرفتيم. ولي با وجود هر آنچه روزگار براي‌مان به ارمغان آورد باز هم ايستاديم و باز هم نوروزي ديگر را جشن گرفتيم و باز مانند هميشه، اندوهي را از پس شادي‌مان حس كرديم و چه اندوهي دردناك‌تر از اشك مادري داغ‌دار، ناله‌ي پدري بي‌خانمان و مرگ فرزندي عزيز...در لذت بهار بوديم كه پاره‌اي از وطنمان لرزيد. بوشهر و بهار بوي اندوه به خود گرفت و اندوه آن دل همه‌مان را به درد آورد و قلب تك‌تك‌مان را به واسطه‌ي خود لرزاند و امروز گل‌هاي بهار در بوشهرمان باز به رنگ غم مي‌رويد. گرچه تلخي حقيقت كام‌هاي‌مان را تلخ كرده، ولي همچنان اميد، زنده است و همواره جاودانه خواهد ماند.
بهار زيبايي و نوروز طبيعت را به تمامي مردم پاك سرزمينم و به خصوص دگرباشان عزيز و خوانندگان اقليت شادباش مي‌گويم و اميدوارم سال 92 براي همه ما سرشار از روزهاي خوب و لحظات بر‌آورده‌شدن آرزوهاي‌مان باشد.
سامان درخشان

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

بهاریه‌ای از هوداد

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)



آنروز را فراموش نمی‌کنم. خورشید هنوز بیرون نیامده بود اما جلوه هایی از نورش که در آسمان پخش شده بودند نزدیک بودن خودنماییش را خبر می‌دادند. خنکای هوای صبح را بر پوست بدنم احساس می‌کردم و نسیم ملایمی با لطافت لمسم می‌کرد. مرغ شانه به سری که وسط جاده خاکی باغ نشسته بود با دیدن من پر کشید و رفت. هوس کردم در آغوش درخت گردوی پیری که بعد از گذراندن یک زمستان دیگر از خواب بیدار شده بود بنشینم تا با برگهای سبز کوچک نورس‌اش کمی مرا نوازش کند. چشمهایم را بستم و خودم را رها کردم. پلکهایم داشتند سنگین می‌شدند و در نیمه هشیاری غوطه ور بودم که صدای پیرمرد مهربانی از پشت سرم گفت «چقدر از پارسال تا الان فرق کردی». بدون اینکه چشمهایم را باز کنم آرام سرم را به طرف راست چرخاندم طوری که صورتم به پوست درخت چسبید و گفتم «از چه نظر فرق کردم؟». گفت «فقط می تونم بگم فرق کردی، اون بچه ای که پارسال بودی نیستی. انگار یه چیزی درون تو اتفاق افتاده. قابل گفتن نیست». گفتم «آره، دلم شکسته». از من خواست برایش تعریف کنم، من هم که امنیت را در آغوشش احساس می کردم برایش تعریف کردم که چطور با یک پسری آشنا شده بودم که یکدیگر را خیلی دوست می‌داشتیم، برایش تعریف کردم که چه احساسات خوبی را برای اولین بار در زندگی‌ام تجربه کرده بودم و برایش تعریف کردم چه شد که از ترس اینکه آدمها ممکن بود چه بگویند و چه بکنند دوستی ما تمام شده بود. فشار دو تا از شاخه‎های نازک درخت که محکم من را بغل کرده بودند را احساس می‌کردم. با یکی از برگهایش اشکهایم را از روی گونه‌هایم پاک می‌کرد. نمی‌دانم چه وقت خوابم برد. وقتی بیدار شدم درخت سرد شده بود و همه برگهایش روی زمین ریخته بودند. دیگر صدایی نمی آمد. بلند شدم و ایستادم. گرمای زیادی را درون سینه‌ام احساس می‌کردم، داغ شده بودم. ترسها و اضطراب‌هایم در آن حرارت می‌سوختند و خاکستر می‌شدند. می‌دانستم که دیگر برایم اهمیتی ندارد که به خاطر یک دوست داشتن ممنوعه ممکن است چه اتفاقاتی برایم بیفتد و می‌دانستم که می‌توانم این حرارت را همانگونه که به من منتقل شده به کسی که دوستش می‌داشتم هم انتقال دهم. می‌دانستم که می‌توانیم.
هوداد

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

بهاریه‌ای از مسعود ایرانی: تعمید در اسطبلِ طبیعت

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)

 
 
در همه حال، پرگار طبیعت با لطافتی بازیگوشانه، ما را به سمتِ لابیِ اصیل و درونی خودمان چرخانده‌است. به هوایِ برون‌رفت از‌این چارچوب‌هایِ گوتیک و فضایِ گروتسک شهری، از نگاه‌هایِ آبستره و تک‌ساحتی، از پستان‌هایِ شیشه‌ای آکواریومِ مجاز؛ خون مان را می‌خرد تا تو با خونبهایت سر راست بروی دنبالِ اکتشافِ حیطه‌هایِ نامکشوفی که مافیایِ شهر در قابِ رسانه از تو دزدیده‌است؛ مثلِ جست و خیزهایِ‌ یک وزغِ کفرگو زیر جلبک‌هایِ ‌یک صخره؛ ‌یا مکاشفه‌ای که از جفت‌گیریِ دو کبوترِ پاکدامن، زیر قبایِ تجربه‌هایِ زیسته‌ات می‌خزد.
جایی که جنسیتِ‌یک درخت، تو را مثلن درگیر با دغدغه‌هایِ مثلن جنبش فمینیستی نمی‌کند؛ جایی که بازیِ عقربه‌هایِ مدرنیته، پشتِ منطقه‌ی آفسایدِ ثانیه‌ها می‌خشکد و به خواب می‌رود؛ جایی که پایِ خزنده و مخملیِ آوریلِ فتنه گر، با سکوتی که در شعر ترانسترومر، سایه‌ات را طعنه می‌زند؛ چون ویلونی در جعبه‌ی سیاهش، حمل می‌شود تا موتیف‌هایِ فراوانی را زیر دیگِ خاطره‌هایِ بهاریت، هیزم کند. هر جا که رگ‌هایِ متورم و خُرده پاره‌هایِ رویایِ مدرن، نشتر خورده‌اند؛ انگیزش‌گرهایِ طبیعی قابل رصد و رهگیری‌اند.
طبیعت، تنها چیزی است که با مقاومتی مثال زدنی تاکنون در همه‌ی عرصه‌ها سخت جانی کرده‌است و ابزارهایِ دریدنِ رویایِ مدرنیته را در اختیار گرفته‌است و مثل سوررئالیزمی ‌پنهان که جادویِ دگماتیزم پوزیتیویه را در هم می‌پیچید و می‌بلعد، می‌تواند قلمروهایِ اسطوره‌ی مدرن و هژمونیِ افشانِ مک‌دونالد و کارناول‌هایِ ‌یائسه‌ی شهری را در خیالی إستحاله گر، به تجزیه کشد و چـُرتِ میزانسن‌هایِ سکوت و نگاتیوِ نقاب‌هایِ کدگذاری شده را در هم شکسته و از عمودِ ساختار فرو ریزد و تلورانس‌هایِ طبیعی و إغواگر را جایگزینِ بوطیقایِ ذهن‌هایِ پاساژی و پاساژهایِ ذهنی گرداند.
چه نحوستی می‌تواند در طبیعت و چشمه‌هایِ جاری‌اش باشد؟! نحوست آنجاست که به قولِ بایرون، ساعتِ تقدیر، پایِ لنگِ شب را زیر رانِ بلورین روز مردد نگاه دارد؛ کلوزآپ‌هایِ‌ یک چشم‌اندازِ گشوده بر فرازِ شهر، با اسلوموشن‌هایی طبیعی که مردمکِ چشم‌ها را از چاردیوارهایِ شهر می‌دزدد؛ ‌ایثار طبیعت در سمتِ مرکز درونیِ پرگار ذهنِ ماست که با تن هر سرو بر لب جو، چون آهی بلند بر آسمان تنوره می‌کشد. آدمی‌زاده‌ای که چون گرازی، سرگردان، در دل شهر‌ها و خیابان‌هایِ مدرن، خویش را جویده جویده از روده بالا می‌آورد؛ نیازمندِ شوک‌هایی‌ این چنین طبیعی و بکر است که خونش را از حبسِ چرخه‌ی مونتاژ باز رهاند و شعر طبیعت را چکه به چکه در گلویِ اسبِمژه‌هایش حفر کند. شاعری رومنی به نام لیندا ماریا بارو، چه گزارشی از طبیعتِ وحشی آدمی ‌بر تاسِ خوانش ما می‌ریزد آنجا که می‌گوید: سال‌ها قبل، جنگجویانِ چنگیز خان، گمشده در جلگه‌هایِ پهناور، تشنه و عطشناک، برایِ زنده ماندن، خونِ اسب‌ها را می‌نوشیدند؛ به همین سان آدمی، باید در اسطبل طبیعت، ‌این شامِ آخر زمین، خون مسیحِ شعر را لاجرعه سرکشد و اسب‌هایش را بی وقفه در خونِ خود بدواند.
شاید که از‌این رهگذر دیالک تیکِ ‌یورتمه وارِ متروها و زُل زدن‌هایِ خاموش به خیلِ همسفرانِ خیره‌اش را، زیر ضرباهنگِ پچپچه‌هایِ جویبار بهاری، در کنجِ غرش‌هایِ درونش بر خویش، لحظه تراپی کند!
چه موهبتی است ‌این تعمیدِ خیس در جمجمه‌های‌ غوطه ور!
مسعود ایرانی

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

دو بهاریه از آرش سعدی

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)
 
می کند بی سبو جاودانی
می رود بی صدا ناگهانی
یک زمان، هم زمان، هم زبانی
یک زمان، هم زمان، بی زبانی
مژده می آورد که بهارست
تا بگیرد مگر مژدگانی
شاخه‌‌ی نازکی را گرفته‌ست
تا بسازد از آن آشیانی
بلبل آورده از شعر و آواز
رو به غمگینی و نوحه‌خوانی
قرمزش قرمز و زردِ او زرد
اشکهایش همه زعفرانی
خانه‌ای دارد از هرچه دارد
حس و حالی به شورِ جوانی
بینشی دارد از جنس دیگر
گفتگو می‌کند با جهانی
گفتگو می‌کند با درختان
شب، به فصل بهار و نهانی
در دلش راز صدساله دارد
مردِ غمگینِ رنگین کمانی
ای تو، ای شاه رنگین‌کمان‌ها
با بهاری ولی بی نشانی


**************
 
امسال درون دل من جای تو خالی است
کس نیست به جای تو و امسال چه عالی است
امسال به یاد تو شروع می‌کنم، اما
یاد تو و بوی تو، بهاری متوالی است
امسال، به حیث تو، بهار و گل و رنگش
تقدیم خداوند به تقویم جلالی است
در بند توام، چون که مرا بال و پری نیست
پروانه هم این است، که او را پر و بالی است
عاشق شده‌ام، چونکه در آن چهره‌ی زیبا
هم چشمِ خمار است، هم ابروی هلالی است
بگذار که آرش رخِ زیبات ببوسد
بگذار ببوسد اگر این بوسه خیالی است
پرسید: «بهار آمده عیدی چه دهیمت؟!»
گفتی ولی ای عیدیِ من این چه سوالی است؟!
آرش سعدی

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

بهاریه‌ای از شایان

بهاریه (شماره چهارم، اسفند91، فروردین92)


شاخه‌هاي بيد بالاي سرم به دستور باد فتنه‌اي به پا کرده است. خورشيد بازياش گرفته، با نسيم اين صبح تازه، دست به دست هم داده‌اند تا آفتاب را با چشمانم در بياندازند.
چشمانم را که مي‌بندم قرمزي آفتاب از پشت پلکم پيغام مي‌دهد، هنوز بايد چشمانم در سپر بمانند. قرمزي ميرود و چشمانم را باز مي‌کنم. ابر در کنار سپاه چشمم براي ياري‌ام آمده. با خيال راحت به حمله‌ي ابرها لبخند ميزنم.
صداي برخورد قطره‌ها از پشت سرم، روبه‌رو، کنار، چکه‌ي آب روي پيشاني‌ام. خودم را جمع ميکنم و به تنه‌ي درخت مي‌رسانم. تکيه ميدهم و به ستيز ابر و خورشيد نگاه ميکنم. آفتاب مانده اما باران ميبارد. ناگهان کماني از رنگ‌هاي تنم مي‌درخشد.
مي‌ايستم، جلوتر ميرم، تر ميشوم، ميخواهم بدوم. ميدوم در زير آفتاب، خيس باران، زير رنگين‌کمان. نسيم باد تندتر مي‌شود تا باران ِ آرام را به جانم بياندازد. تندتر از باد ميدوم، تر از باران ميشوم، زيرا من درخشان‌ترين رنگين‌کمان اين خورشيد و ابرم.